Archive for مارس 2010

سال نو مبارک…

بر چــــــهره گل نســـیم نوروز خوش اســت// در صحن چــــــــــمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت، هر چه گویی خوش نیست// خوش باش و ز دی مگوی که امروز خوش است!!!…


نوروز خجسته!!!…

پنجشنبه 27 اسفند 1388

با تشکر از تمامی دوستانی که در این مدت ابراز تمایل برای کمک کردن و تموم شدن این داستان دنباله دار «من و لوسترها» کردن، امروز بالاخره تمیز کردن لوسترها در یک اقدام ضربتی به پایان رسید!!!:دی…

صبح پس از صرف «صبحانه ی آخر با حواریون!» (همون صبحانه ی آخر سال با دوستان) اومدم خونه و بعد از فرستادن پیام تبریک سال نو برای کل دوستانی که شماره هاشون رو داشتم، آخرین لوستر رو که مدت ده روزی میشه معطل من بود تمیز کردم و کل فعالیت های مفید امروزم رو با خریدن چند تا عیدی و کادو تولد مربوط به هفته اول، به پایان رسوندم!!!:دی…
پ.ن.:
فردا صبح عازم سفرم و المسافرُ کالمجنون!!!…وسایلم رو هم جمع نکردم…این مدت رو تا پایان هفته ی اول تعطیلات احتمالا دسترسی به اینترنت و اونترنت و موبایل و جی.پی.آر.آس و بقیه امکانات ندارم، البته سعی میکنم دم سال تحویل بیام اینورا اگه بشه، به هر حال اکه نشد، عید همتون مبارک، ایشالا یه سال خوب داشته باشیم…
لحظه ی تحویل سال ما رو فراموش نکنید!!!…
تا سال بعد، شاد باشید…

سه شنبه 25 اسفند 1388

امروز نزدیکای ظهر بود که رفتم طرف دبیرستان و فکر میکردم که تعطیل باشه ولی هم مدرسه باز بود و هم آقای مدیر و تعدادی از معلمها و ناظمها رو دیدم، خیلی خوشحال شدم وقتی بعد از نزدیک به چهارسال برگشتم و هنوز اونجا به اسم صدام میکردن!!!(نشانه ی خودشیرینی در ایام تحصیل ِ!!!:دی…)

معلم شیمی سال سوم و پیش دانشگاهیمون که هم دوره ی برادرم در دبیرستان البرز بود و بچه ها کیوان صداش میکردن رو هم دیدم…سر کلاس بود هرچی وایسادم پشت کلاس تا شاید بگه «استوکیومتری» و بخندم، نگفت و وقتی من رو پشت در کلاس دید اومد و گفت چه جالب همین پریروزا تو یادت بودم!!!…تو دلم گفتم خالیبند که گفت آره داشتم به خانومم میگفتم از بچه های قدیم این جیوار هر سال اس ام اس میزد و تبریک میگفت عید رو همین روزهاست که یه خبری ازش بشه!!!…دیدم نه مثل اینکه خالی نبسته بنده خدا…ادامه داد که آره به این قانون جذب دارم ایمان میارم که به هر چی فکر کنی اتفاق میفته!!!:دی…امان از این قانون جذب که داره همه گیر میشه!!!:دی…خلاصه قول شیرینی عروسیش رو هم که پارسال خبرش رو شنیده بودم بهم داد!!!…
ظهر هم قرار بود با بچه ها بریم عمو هوشنگ ناهار بخوریم که با امید رفتم تا اونجا ولی بنا به دلایلی قسمت نشد ناهار پیش بچه ها بمونیم!!!…
پ.ن.:
کلا روز و چهارشنبه سوری خوبی بود، چهارشنبه سوریتون هم مبارک!!!؛)….

جمعه 21 اسفند 1388

امروز با اینکه کلی آدم ویژه ای شده بودم و کلی کار انجام دادم ولی بازم این لوستر دم در خونه موند!!!…داستانی شده تمیز کردن این لوسترها!!!…

تازه امروز خودم و سایر اعضای خانواده رو هم شرمنده کردم و رفتم روکش صندلیهای ماشین رو که چند وقتیه تو فکر تعویضشونم عوض کردم!!!…خدا خیرم بده!!!:دی…البته آ. میگه این یعنی دیگه نمیخوای ماشین رو عوض کنی که فکر میکنم راست میگه!!!:ِدی…

بعد از چند وقت دیدن فیلمهای کوتاه و سریال و غیره، نشستم یه فیلم هم دیدم بالاخره، اونم فیلم آخر جکی چان، به اسم جاسوس ِ در ِ بغلی، کلی خندیدم البته که کیفیت کارهای قبلیش رو نداره چون پیر شده و بدل بجای خودش گذاشته ولی کلا خیلی دوسش دارم، کلی نایس-گای می باشد!!!:دی…
پ.ن.:
فردا قراره بعد از 3سال و نیم آرش رو ببینم اگه خدا بخواد و آریا هم اگه بیاد!!!…دم عیدی خوبه!!!…شاید یه سری هم به مدرسه زدیم…

پنجشنبه 20 اسفند 1388

این چند وقته کلی اتفاقات جالب در طول روز میفته که مدام به خودم میگم شب میرم خونه اینو مینویسم ولی میام خونه اینقدر زیادن یادم میره کدوم رو میخواستم بنویسم و به خودم میگم این بود؟ نه این که جذابیتی نداشت!!!:دی…

امروز صبح با آ. رفتیم یه کلاس زبان که ف. خیلی تعریف میکرد و ز. هم داره میره برای تعیین سطح زبان!!!…چهاربخش بود (ریدینگ، لیسنینگ، رایتینگ و اسپیکینگ!!!…) اولی رو 41 از50، دومی رو 18 از 20 ، سومی رو نمره ندادن و برای چهارمی بهم گفتن تو زبانت خیلی خفنه ما اینجا استاد نداریم برات!!!:دی…ولی از جدی بگذریم، واقعا جالب بود که فقط از روی امتحان سخنرانی تعیین سطح انجام دادن و گیر آقایی که از من امتحان گرفت روی sهای سوم شخص بود!!!…منم که اصلا 4-5ساله گرامر نخوندم و حواسم نبود رفتم ترم 1!!!:دی…فکر کن!!!…ثبت نام که نکردم ولی یاد گرفتم که از این به بعد برای تعیین سطح حواسم به چیا باید باشه!!!:دی…
پ.ن.:
این خونه ی ما هنوز کامل تکونده نشده و باید فردا رو هم بتکونیم!!!:دی…

یکشنبه 16 اسفند 1388

این چند وقته اینقدر الکی تو فکرم که اصلا حال نوشتن هم نداشتم…میرسم خونه میرم دراز میکشم فکر میکنم با خودم تا خوابم میبره!!!…

ولی امروز تصمیم گرفتم دوباره خودم بشم(مثل قبل از این دو-سه هفته)، امیدوارم بتونم…
الان هم از اونجاییکه بیکار بودم تو دانشکده، اومدم کتابخونه و بعد از چند روز اومدم اینترنت دیدم دوستان لطف کردن و سراغ گرفتن…سعی میکنم دوباره بنویسم، البته تا روبراه بشم طول میکشه و تعطیلات نوروز میاد و احتمالا از سال بعد شروع کنم دوباره روزانه بنویسم فعلا تا آخر سال همینجوری مینویسم!!!…اگه هم بتونم روزانه بنویسم که بهتر!!!:دی…
پ.ن.:
فردا روز زنه، مبارک باشه!!!:دی…

سه شنبه 11 اسفند 1388

امروز از ساعت 10 که استاد متره نیومد (هفته ی قبل گفته بود که نمیاد ولی من یادم رفته بود!!!…) تا ساعت 17 که کلاس بعدیم بود بیکار بودم ولی حوصله نکردم برم شرکت و تو دانشگاه و اطرافش چرخیدم…آ. و ز. هم کلاس بعد از ظهرشون تشکیل نشد و دلیل مضاعفی (بر تنبلی) شد برای نرفتن به شرکت…

شب ترافیک افتضاح بود و 2 ساعت تو ترافیک بودم و به کار دیگه ای نرسیدم بجز خواب!!!:دی…
پ.ن.:
این روزها حتی وقت نوشتن هم نمیکنم، فکر کنم بخاطر نزدیک بودن به عیده و حجم زیاد کارهای مونده!!!…