Archive for آوریل 2010

سه شنبه 7 اردیبهشت 1389

خب خدا رو شکر که رفع کدورت انجام شد و بلاگر به آغوش هموطنان ایرانی برگشت!!!:-؟…

دیروز سیستم مدیریت بلاگ که باز نمیشد و نمیشد بنویسم، کامپیوترم چند روزیه (10روز دقیقاً) که وقتی روشنش میکنم، صفحه نمایشش با مشکل روبرو میشه و هی ریستارت میشه، فکر میکنم مشکل از کارت گرافیکیه!!!…برای همین هم کلا نمیشه زیاد سراغ فناوری اومد و این مدت یک کم دارم کارای دیگه ام رو انجام میدم!!!…به اضافه ی نگاه کردن سریال گمشدگان!!!:دی…
الان هم از ترس اینکه دوباره کامپیوتر ریستارت کنه، مجبورم تموم کنم نوشتن رو و برم یه کاری رو که قرار بوده تو این هفته برای شرکت انجام بدم رو تموم کنم اگه خدا بخواد!!!…
پ.ن.:
امتحان میان ترم خاک هم دادم دیروز به سلامتی!!!…

یکشنبه 5 اردیبهشت 1389

چند روزیه همه دارن هی مینویسن، گفتم منم بیام بنویسم!!!:دی…
یه پیام کوتاهی برام اومده بود، خوشم اومد ازش، گفتم اونو بنویسم و برم که هم سریالم رو ببینم هم فردا امتحان خاک2 دارم!!!…
«واعظی پرسید از فرزند خویش، هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟ صدق و بی آزاری و خدمت به خلق، هم عبادت، هم کلید زندگیست!
گفت زین معیار اندر شهر ما یک مسلمان هست، آن هم ارمنیست!»
پ.ن.:
شنیدم دارن بلاگر رو میبندن در ایران، امیدوارم که شایعه و اشتباه باشه!!!…حیف میشه نوشته هامون!!!…

پنجشنبه 26 فروردین 1389

میگم عجب معضلیه این اضافه وزن!!!…

یه چند روزیه که تعدادی از دوستان رو میبینم که همگی دچار این مشکل هستن!!!:دی…از قضا دیروز هم که برای عرض تسلیت از دست دادن عزیزی به یکی از دوستان، قرار بود به یه مجلسی بریم من هم به این مشکل بر خوردم!!!:0…بعله این پست یک اعتراف هست به چاقی یا به قول خانم ز. اضافه وزن!!!:دی…
جریان از این قراره که ساعت 6 بعد از ظهر من از دانشگاه برگشتم خونه و میخواستم برای ساعت 7 برم به مجلس ختم، قرار بود ا. و پ. بیان دنبالم و من هم یه چرتی زدم تا بچه ها زنگ بزنن و بیدار شم آماده شم!!!…از قضا ترافیک زیاد بود و زنگ زدن که خودت بیا، دیر میشه، منم بیدار شدم کت و شلواری رو که 2ماهی میشد نپوشیده بودم برداشتم که بپوشم که چشمتون روز بد نبینه…موجبات خنده ی والده ی محترمه با دیدن صحنه ای که شلوار از زانوم بالاتر نمیومد فراهم شد!!!:دی…
خلاصه با یه سر و وضع نابسامانی این مجلس رو رفتیم ولی امروز مجبور شدم برم برای مراسمی که انشالله هفته ی بعد در پیش داریم یه دست کت و شلوار آماده بگیرم که اون رو دیگه نمیشه با هر لباسی رفت!!!…
خلاصه با اینکه میدونم ز. با خوندن این پست کلی خوشحال میشه که اعتراف کردم ولی مجبورم بگم که صبح که از خواب پاشدم رفتم و دوچرخم رو هم بیرون آوردم و دستی به سر و چرخش کشیدم که دیگه ورزش رو بغل کنم به سلامتی!!!:دی…

چهارشنبه 25 فروردین 1389

یه مدته میخوام بیام همینجوری بنویسم، وقت نمیشه!!!…

شاید بخاطر دیدن این سریال «گمشدگان» باشه که سال جدید شروع کردم به دیدنش چون دیگه فصل آخرش هم اومد و دیگه لازم نیست آدم منتظر بقیش باشه!!!:ِدی…
این روزها واقعا برای ف. ناراحتم ولی نه کاری از دستم بر می آد نه میتونم مثل خودش حرفی که باعث دلداری بشه بزنم…دیروز غروب هم که یه خبر بد گرفتم و حتی نتونستم بهش زنگ بزنم!!!…امیدوارم بشه کاری کرد!!!…
دیروز ظهری هم که با ف. حرف میزدم میگفت این بینظم نوشتن بلاگ خیلی بده، بخصوص اگه کسی بلاگت رو بخونه!!!…البته میدونم منظورش من نبودم ولی خب باعث شد فکر کنم، بعد هم به نتیجه ای نرسم و تصمیم بگیرم هر وقت که شد چیزی بنویسم، بنویسم!!!…مثل قبل!!!…(یکی از ویژگیهای مکالمات من و ف. اینه که نظرمون رو میگیم و آخر هم کار خودمون رو میکنیم!!!:ِدی…ولی به نظرم یه جور مشورت واقعیه!!!…)
پ.ن.:
سال عجیبیه امسال!!!…