Archive for ژوئن 2010

شنبه 5 تیر 1389

وسط امتحاناست و وقت نوشتن نیست، البته دوتا امتحان بیشتر نمونده ولی چه امتحانایی!!!…بتنII و فولادII…پریروزا که سهند رو دیدم، اسم امتحانا رو گفتم، زد زیر خنده!!!د:…
خلاصه غرض از مزاحمت پیامک های دیشب و امروز بود برای تبریک روز ملی جوراب!!!…
این شعر رو هم توی گوگل دیدم، گفتم بنویسم:
«روز مرد است و عجب! کادوی ما نایاب است / گر چه این دُر گرانقدر همان جوراب! است»…
به هر حال مبارک باشه….

چهارشنبه 26 خرداد 1389

امتحانات با حال و هوای عجیب این روزهای دانشکده، که ناشی از قوانین من درآوردی (به قول یکی از اساتید) معاون آموزشی دانشکده جهت استفاده از ماشین حساب های غیرمهندسی در امتحانات، بعلاوه ی حرکت توهین آمیز ِ گرفتن کیف های دانشجویان حتی در امتحانات جزوه باز جهت توجیه بی مسئولیتی های مراقبان در این دوران، دو سه روزیه که شروع شده و جدا از تنشهای بی جهت وارد شده از طرف مسئولین دانشکده، بی حرمتی های لفظی مسئولین آموزش از جناب آقای دکتر ح.م.ف. گرفته تا سرکار خانوم م.ی. باعث شد که دیروز از کوره در برم و در گفتگو با جناب دکتر از این حرکات و قوانین به عنوان «مسخره بازی» یاد کنم که البته جواب دور از انتظاری رو هم از ایشون شنیدم که به قول یکی از دوستان انگار نه انگار که دکتر یا استاد این مملکت هستن ایشون!!!…به بحث ها و درگیری های لفظی دوستان دیگه با ایشون کاری ندارم ولی باید اقرار کنم که واقعا متاسفم از حرف زدنم با چنین شخصیتی…البته ممکنه دوستان واژه ی بکار برده شده از طرف بنده رو هم خوشایند ندونند و شاید بهتر بود از عبارتی مثل «این قوانین و حرکات شایسته ی شأن دانشگاه نیست» استفاده میکردم ولی واقعا همچین جمله ای رو در برابر ایشون بکار بردن مثل خوندن اشعار حافظ میمونه وسط دعواهای طرفداران تیمها در استادیوم آزادی!!!:-؟…

خلاصه تو این چند روزه دوستان زیادی خون خودشون رو کثیف کردن برای ایستادن در برابر قوانین بی پایه و اساس آموزشی (اگر دلیل منطقی داشت، با زور اجرا نمیشد…) که اکثر قریب به اتفاق اساتید نیز با آن مخالفند ولی به نظر من بهتره فعلا به تهذیب نفس پرداخت!!!؛)…

دیر روز به شدت از خودم شاکی بودم که بر خلاف روال معمول بیخیالی هام نسبت به چنین اتفاقاتی، تحت تاثیر جو ِ بوجود اومده اعتراضی انجام دادم که منجر به این شد که دیدم نسبت به واکنش های اعتراض آمیز بدتر هم بشه!!!…ولی به قول یکی دیگه از اساتید (دکتر ذ.) این هم تجربه ایه!!!…

تا پایان امتحانات ببینیم چی میشه!!!…

پ.ن.:

1. این وردپرس رو هم بستن، نوشتن هم سخت شده!!!…ایشالا زودتر رفع کدورت بشه، ما راحت بشیم!!!…

2. برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر// کار فرمای قدر می کند این من چه کنم!!!…

3. درضمن این پست به هیچ وجه سیاسی نمیباشد و همچنان روزنوشته ایست همراه با درد دلی دانشجویانه راجع به مسایل آموزشی موجود در یک دانشکده!!!…

سه شنبه 18 خرداد 1389

بالاخره امروز تصمیمم رو گرفتم…خیلی سخت بود…به نظرم هنوز هم تا این سیب به زمین برسه، هزار تا چرخ میخوره…

ولی خلاصه امروز بعد از ظهر، آخرین نظری رو هم که میخواستم بدونم یعنی نظر دکتر ن. رو هم پرسیدم و نتیجتا این تصمیم رو گرفتم که میخوام برای کارشناسی ارشد بخونم!!!…ایشالا بعد از امتحانات این پروژه با تمام قوا کلید میخوره ولی خب همونطور که از قدیم گفتن شب دراز است!!!…دعا کنید ایشالا خیر باشه!!!…

پ.ن.:

یه چندتا اتفاق جالب امروز افتاد ولی الان خیلی خوابم میاد در حد همین خبر مهم جون داشتم، ایشالا بقیش باشه بعدا!!!…

من چینی نیستم!!!…

چین

صبح زود با صدای ساعتی که ساخت چین بود از خواب بیدار شدم نمیدانم چرا امروز به این صدا حساسیت خاصی نشان دادم با عصبانیت آنرا قطع کردم اما انگار یک چیزی شده بود تا ملافه را به کناری زدم چندشم شد آن هم چینی بود خواستم فراموش کنم حرکتی نرمش وار بخودم دادم خواستم از تخت پایین بیام که دمپایی های چینی قلقلکم داد آخه بهترین دمپایی ونرمترین ملافه مال خودمان بود آهی از روی حسرت کشیدم و به طرف دستشویی رفتم اما واقعا امروز یک خبری بود مسواک و صابون چینی داشت حالم را بهم میزد از مسواک زدن صرفنظر کردم صورتم را شستم و آنرا با حوله بافت ترکیه خشک کردم (خوشبختانه این یکی چینی نبود؟) برای صبحانه به آشپزخانه رفتم آنجا هم فنجان چینی ِچینی وقوری چینی ِچینی بهم دهن کجی کردند قاشق و کارد را وارسی نکردم ساخت کجاست چه فرقی میکرد یا تایوانی بود یا تایلندی اگر چینی نبود شاید هم ترک؟ پیراهن چینی که یکی بهم کادو داده بود را پوشیدم با حسی شبیه نفرت نمیدانم از خودم یا چینی ها یا هر کس دیگری جوراب و کفش چینی را بپا کردم و دستگیره چینی ِدر را پیچانده به پارکینگ رفتم لگدی به ماشین چینی همسایه زدم نه امروز یک چیزی آزارم میداد آخر دیشب اخباراعلام کرد صادرات غیر نفتی 33 درصد و واردات 22 درصد افزایش داشته است و من همان دیشب مجبور شدم گلابی چینی گیلاس شیلیایی موز پاکستانی  نارنگی ژاپنی و… و… بخرم و حالا هم که ماشین ایرانی خودم را سوار شده ام اصلا دوست ندارم حساب کتاب کنم چقدرش ساخت ایرانه چقدرش ساخت کره یا تایوان یا مالزی وهر خراب نشده دیگری؟؟؟

به محل کارم رسیدم پشت میزم بلا اراده چشمهایم وسایل روی میز را براندازمیکرد:

مداد؟

این یکی را پنجاه و چند سال پیش بانوع چینی اش آشنا بودم البته نوع مرغوب آلمانی چیز دیگری بود.

کاغذ؟ ازانصاف نگذریم این یکی اختراع چینی هاست و جای بحث ندارد؟

خط کش جامدادی مداد تراش و…و…و… چشمم به سطل آشغال کنار اتاق افتاد آخه پتروشیمی که داریم

اصلا ولش کن. رفتم دستشویی اداره تو آیینه چشمهایم را برانداز کردم تغییر حالت نداده باشد.

شما چطور؟  بد نیست نگاهی به آیینه بیندازید شاید پوستتان چروک یا چشمتان باباقوری شده باشد؟؟؟

آمدم تو خیابان خوب نگاه کردم همه چی چینی بود. کره ای هندی پاکستانی تایلندی مالزیایی و…و… هم بود اما چینی ها گوی سبقت ربوده بودند

اتوبوس چینی مترو چینی پله برقی چینی وسایل آشپزخانه چینی کولر چینی؟؟؟

اصلا بخودت نگاه کن:

شانه عینک خودکار تلفن موبایل لباس کفش کیف تو جیبت تسبیحی که صلوات می فرستی سجاده ای که نماز میخوانی  قبله نمایی که همراهت هست چتری که به سر میگیری ساک وچمدانی که در سفر لازم داری اسباب بازی که بهر حال بچه هایت با آنها بازی میکنند نخ وسوزن قیچی چرخ خیاطی سنجاق و… اوه مگه میشه از چین صرفنظر کرد؟ چین صورتت که نیست بری جراحی کنی. پس ناشکری نکن اونها زحمت میکشند که تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری. دست بدعا بردار و برای سلامت برادران چینی دعا کن که از قدیم گفته اند: شکر نعمت نعمتت افزون کند!!!

راستی چرا چنین شده است ؟ ؟ ؟

—————————————————————————-

این هم برای حق انتشار:

متن بالا ایمیلی هست که دیشب پدرم نوشت و برام فرستاد!!!…

جمعه 14 خرداد 1389

میگم عجب اعتیادی داره این آمار وب!!!…بعد از پرشین بلاگ که رفتم به بلاگسپات خبری از اینجور آمارها و تعداد بازدیدکنندگان و اینا نبود ولی این دو روزه که اومدم اینجا اینقدر هی آمار میده که چندتا بازدید کننده داشتی و از کجا لینک شدن و این حرفا که منم که فضول هی میام ببینم چه خبر!!!:دی…

البته اینو دارم مینویسم که دیگه برای این موضوع نیام به پیشخوان بلاگم، میدونید همونجوری که میگن اگه خواب رو برای چند نفر تعریف کنین اثرش از بین میره (یا بنا بر خرافه ی دیگه ای میگن خواب بد رو برای آب روان تعریف کنین…) منم وقتی عادتهامو به دوستان میگم، معمولا دیگه تکرارشون نمیکنم!!!:دی…

امروز از صبح نشستم پای اینترنت و همچین دلی از عزا در آوردم طوری که این 3-4 ساعت آخر روز هی منتظر یه ایمیل تازه، یه سایت جالب و یا یه خبر داغ بودم که به جرات میتونم بگم واسه ی اولین بار بود که دیگه این دنیای مجازی چیز جالبی برای ارائه نداشت، شایدم من اشباع شده ام فعلا!!!:دی…

پ.ن.:

یه چند روزی هست که میخوام یه تصمیم بگیرم سرنوشت ساز!!!…ولی هنوز به میزان لازم مشورت نکردم!!!…شایدم کردم ولی منتظرم یکی برام تصمیم بگیره!!!…یا شایدم در حال حاضر شرایط تصمیم گیری رو در این مورد ندارم!!!….رفتن یا ماندن، مسئله اینست!!؟؟؟!؛)…

پنجشنبه 13 خرداد 1389

پریروز ماشینو بردم که معاینه فنیش رو تمدید کنم ولی طبق روال این چند وقته که همه چیمون خرابه، برای ماشین هم نوشتن دود آبی میده!!!…با پرس و جو مشخص شد که مشکل از روغن و موتوره و دیروز ماشین رو بردم تعمیرگاه که تعمیرکار محترم هم منو دعوا کرد که: «آخه آدم ماشینو اینجوری میبره معاینه!!!؟؟؟…ماشین روغن خالی میکنه، تکونش نده!!!…» در نتیجه برای دو هفته ی آتی بی ماشین هستیم!!!:دی…

امروز هم داشتم میرفتم دانشگاه با اتوبوس (بلیط اتوبوس واسه همین مواقع تو کیفمه!!!:دی…) که بجز اینکه مسیر نیم ساعته رو یک ساعته رفتم، نکته ای برای چندمین بار جلب توجه کرد این بود که راننده های اتوبوس پشت فرمون خیلی راحت چایی میخورن ولی راننده های سواری ها رو بعضا برای جویدن آدامس هم جریمه میکنن!!!…زمان بندی اتوبوس ها هم که عالیه، وقتی بخواین چندتا مسیر رو با اتوبوس برین باید توی تمام ایستگاه ها 20 دقیقه رو منتظر بمونین، یعنی این اتوبوس که میرسه به ایستگاه، اتوبوس مسیر بعدی همون موقع راه میفته!!!:دی…

پ.ن..:
روز زن هم مبارک…
هدف اصلی از نوشتن این مطلب این بود که بگم بدلیل مشکلات کامنت گذاشتن در سیستم بلاگر،به اینجا اومدم!!!…با عرض پوزش بابت این اسباب کشی، ایشالا اینجا راحت تر در ارتباط باشیم!!!؛)…