Archive for ژوئیه 2010

جمعه 1 مرداد 1389

همیشه از افرادی که تا یه اتفاقی براشون میافته، زندگیشون تعطیل میشه به کل، بدم میومده!!!…به نظرم افراد ضعیفی میومدند…تا اینکه یکی دو هفته پیش، کلی اتفاق برام افتاد و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بخشی از زندگی مدرن (اینترنتی) رو به صورت معلق در بیارم تا اوضاع رو به راه بشه!!!…کسالت پدر از یک طرف، تمام نشدن پروژه ها و همزمان شروع شدن کورس کنکور ارشد، تنشی در روابط (!) و همه و همه شرایطی رو پیش آورد که تا امروز طول کشید تا تقریبا اوضاع نرمال بشه!!!…
البته هنوز نرسیدم که درسهام رو به کلاس ها برسونم ولی امیدوارم در هفته آتی برسم اون رو هم درست کنم…
توی همچین شرایطی که آدم وقت نداره به کارهاش برسه، واقعا دوستانی که آدم رو درک میکنن و فقط جویای احوال میشن که حس تنهایی به آدم دست نده، نعمتند واقعا!!!…ولی وای از دست دوستانی که فقط به فکر خوشگذرانی و برنامه تفریحی گذاشتن هستن و دریغ از کمی درک شرایط زمانی فرد درگیر!!!…تازه از آدم هم ناراحت هم میشن که به قول خودشون میپیچونی!!!…بابا مگه من مریضم که نخوام خوش باشم آخه!!!؟؟؟…(چقدر تو این پاراگراف به خودم گفتم آدم!!!P:D:…گیر ندین حالا!!!…)

پ.ن.:
از تمامی دوستانی که در این مدت با فرستادن پیامک، نظر، ایمیل، فحش و … جویای احوال شدند، کمال تشکر را دارم!!!د:…

یکشنبه 20 تیر 1389 (2)

برای مدتی نسبتا طولانی، نخواهم بود…(فعلا تصمیمم اینه!!!…)
درگیر هستم، به شدت…
برام دعا کنین…
کامنت بذارید هم میام میخونم و خوشحال میشم…
مرسی…
شاد باشید…

پاسداری شده: یکشنبه 20 تیر 1389

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

جمعه 11 تیر 1389

امروز صبح یه کاری داشتم رفتم تا بازار تهران، برای اینکه به ترافیک و اینا نخورم ساعت 7:45 اینطورا بود که اول خیابون ارگ پارک کردم، تا مغازه ها باز کنن داشتم راه میرفتم که یهو یه پسرک 7-8 ساله با یه گاری اومد جلو، گفت «عمو امروز چه روزه، اینجا اینقدر خلوته؟» شوکه شدم کله ی صبحی این بچه رو اونجا دیدم فقط تونستم بگم جمعه است عمو جون!!!…گفت «جمعه!آها، مرسی»…و همینجوری که فکر میکرد رفت!!!…نمیدونم حسم رو چجوری بگم، فکر کنم چیزی نگم بهتره!!!…
«مکن حافظ از جور گردون شکایت// چه‌دانی تو ای بنده! کار خدائی!!!؟؟؟…»

پ.ن.:
از فردا کارآموزی و پروژه ها و خیز برای ارشد!!!…

پنجشنبه 10 تیر 1389

به سلامتی دیروز کورس امتحانات این ترم تموم شد!!!…بعد از دو ترم امتحان ندادن روی برنامه، امتحانات این ترم که با حاشیه های دانشکده ای همراه بود واقعا خسته کننده بود!!!…

هی از ترم یک گفتن آقا زود تموم کن درستو آخراش حوصله نمیکنی، هی سربازی رو بهونه ی تنبلی کردیم گفتیم نه، من برای اینکه نمیخوام برم سربازی طول میدم درسمو!!!…آخرش همین میشه که ترم 8 میشی و دیگه حال درس خوندن نداری، درستع که از اولش هم نداشتیم ولی الان دیگه فاجعه شده بخصوص که دوستان هم فارغ میشن و میرن و میمونی وسط یه عده «بچه» که دغدغه اشون اینه که فلانی معدلش شده 19 بخاطر اینه که ماشین حسابش قابلیت برنامه نویسی داره!!!:(((((((((…آخه خدا این ورودیه 86 چی بود گذاشتی تو راه ما!!!؟؟؟…من به کی بگم تفکرات اینها رو که هنوز دنبال رقابت های دبیرستانی هستن!!!…

خدا رو شکر که درسای زیادی نمونده باهشون، این پاراگراف بالا رو هم برای خالی نبودن عریضه نوشتم وگرنه چی کار به من دارن، بچه بازیهاشون واسه خودشونه طفلیا!!!…خبر انتقال دانشگاه به مراغه هم که فعلا تکذیب شد ولی حیف!!!…میرفت مراغه؛ از اینکه یه عده از این اساتیدی که قانون از خودشون در میارن(با دست نشون نمیدم) گرفتار قانون من درآوردی بشن و منتقل بشن مراغه، دلم خنک میشد، حسابی!!!د:…خدا به باقی اساتید رحم کرده فعلا!!!…

امروز هم از صبح نشستم پای اینترنت و بازهم دلی از عزا در آوردم، خبرها از کنکور سراسری بود تا جشن آب پاشان که نمیدونم چرا بجای 13 تیر(تیرگان) امسال از طرف خبرگزاری مستقل محیط زیست ایران برای امروز در پارک آب و آتش فراخوان داده شده بود… سر شب هم تنهایی(چون نمیدونستم برنامه دقیقا چیه، به دوستان نگفتم) پاشدم برم تو این جشن شرکت کنم ولی به علت ترافیک زیاد ساعت 8 تازه رسیدم به پارک که پلیس محترم راهنمایی و رانندگی یک عدد جرثقیل گذاشته بود سر خیابون دیدار و نمیذاشت ماشینا برن پارک کنن و میگفت جا نیست!!!…وسط اتوبان هم که نمیشد پارک کرد، بیخیال شدم، برگشتم و هنوز هم خبری از این مراسم روی نت ندیدم!!!…

پ.ن.:

«باز دوباره صبح شد، من هنوز بیدارم// کاش میخوابیدم، تو رو خواب میدیدم!!!…«