Archive for دسامبر 2010

سه شنبه ٧ دي ١٣٨٩

امروز به نوعي سورپرايز شدم!!!…
ز. عزيز آ. و م. و ان. (!) و من رو دعوت كرد به شام، من فك ميكردم كه شام تولد خودش رو ميخواد زودتر بده ولي نگو برنامه ي تولد من بوده!!!…گرچه كادو رو بنا به مسائلي زودتر فهميدم كه چيه ولي فك نميكردم كه بچه ها واسه تولد من جمع شدن!!!…
سورپرايزي و سرماخوردگي باعث شد كه اصلا نفهمم شام هم مهمون شدم!!!…ياد سريال دوستان افتادم كه به مناسبت ارتقاء شغلي مونيكا، به جاي اينكه بقيه رو شام دعوت كنه، بقيه بهش شام دادن!!!د:…
وقتي بچه ها از رفتن حرف ميزنن كه اين روزا تقريبا نقل همه ي محافله، به شدت احساس تنهايي ميكنم با اينكه منم ميخوام برم در نهايت!!!… به قول آريا كه چند وقت پيشا رفت انگليس، حاجي (!) همه رفتنييم!!!…
برنامه ي سورپرايز تولد ز. تو ذهنمه ولي احتمالا عملي نميشه چون آ. و ان. ميگن الان هركاري كني ميفهمه!!!…اگه ه. ايران بود به نظرم عملي تر ميشد اين برنامه چون بعد از خود ز. اون پايه ترين فرد گروه بود كه هميشه دير ميرسيد!!!…

پ.ن:
امروز تولد الناز هم بود كه فك ميكردم ده روز ديگه است!!!… اميدوارم بيشتر دلخور نشده باشه!!!…

دوشنبه ٢٩ آذر ١٣٨٩

امروز ٢٣سالم تموم شد يعني ٢٣ ساله شدم!!!…خب بجز كادوهاي خانواده يه كادوي خوب گرفتم اونم ديدن يه دوست ١٢ ساله بعد از ١١ سال بود…
تبريكات زيادي از دوستان گرفتم كه تبريك ٣٠ ثانيه اي و مكالمه اي تو زياد ناراحتم نكرد، يعني اگه اين همه دوست مهربون نداشتم شايد واقعا انتظار يه تبريك خاص با آرزوهاي بهتري از تو داشتم ولي خب جديدا هي بيشتر به اين نتيجه ميرسم كه تو يه آدم كاملا منطقي و به دور از احساسي!!!… هميشه طبق شرايط مسائل رو بررسي ميكني بدون احساس!!!… اميدوارم يه روزي نظرم عوض شه به حالت قبل برگرده!!!…
هرچند ديگه حس ميكنم تو هم يه دوست معمولي شدي برام حتي معمولي تر از خيليا…يه جورايي ديگه مثل قبل نيستي واسه همين از دايره ي صميمي ترين دوستام داري دور ميشي، دوست ندارم، برگرد تو دايره حداقل!!!…

پ.ن.:
حميد هم رفت پيش فرزاد!!!…

جمعه 12 آذر 1389

این هفته بعد از سه سری امتحان آزمایشی که تقریبا نخونده رفتم سر جلسه، تصمیم گرفتم برنامه ریزی کنم و برای امتحان هفته ی بعدی آماده بشم…سه روز اول هفته رو که دو روزشو از صبح تا شب دانشگاهم و یکشنبه اش رو کلاس، در نتیجه برنامه ام رو هم برای چهار روز بعدی چیده بودم!!!…

از سه شنبه صبح که مامان اینا رفتن مسافرت تا همین امشب یکی از درسایی رو هم که برنامه داشتم بخونم نتونستم تموم کنم!!!:(…

نمیدونم اصلا مثل اینکه به قول بزرگان سیستم علی اصغری درس خوندن (البته این سیستم مربوط به فوتباله) بهتر جواب میده تا برنامه ریزی و این حرفا!!! د: … یه جورایی همون تئوریه نظم در بی نظمی و رفتار طبیعی بدون برنامه ریزی انسانی!!! :0…

دیگه همین دیگه، یه 11 هفته بیشتر نمونده، اگه ننوشتم، برام دعا کنید!!!؛)…

شاد باشید…

پ.ن.:
غــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!!!…