Archive for ژانویه 2011

دوشنبه ٤ بهمن ١٣٨٩

اينجا از اتفاقات دانشكده و ممنوع شدن استفاده از ماشين حساب مهندسي در امتحانات پايان ترم دانشكده مهندسي عمران نوشته بودم… ترم قبل به همه هم ورودي هايي كه داشتن فارغ التحصيل ميشدن و معترض بودن، ميگفتم چرا حرص ميخورين ولي همونجا هم نوشتم كه با دكتر ح. م. ف. به عنوان معاون آموزشي دانشكده مشاجره اي داشتم سر اين قضيه، كه خب گذشت و بعدها از بچه هاي ٨٦ اي شنيدم كه ريزنمرات من رو روي ميز ايشون ديده بودند!!!…بازهم با خودم گفتم از استاد بعيده و بچه ها جو ميدن!!!… تا اينكه امروز در روز آخر امتحانات اين ترم براي كاري كه يكي از اساتيد كه از قضا رييس دانشكده هم هست با من داشت، رفته بودم دفتر رياست…از دفتر رياست كه اومدم بيرون جناب دكتر ح. م. ف. رو ديدم كه دارن تو راهرو قدم ميزنن، طبق رسم شاگردي (گرچه خوشبختانه هيچوقت شاگرد ايشون نبودم) گفتم: «سلام دكتر…» گفت: «جيوار، نه؟؟؟…» ميخواستم بگم كشمش هم دم داره، بيخيال شدم، با لبخندي كه مثلا خوشحالم كه اسمم رو ميدونه گفتم: «بله!!!…» گفت: «به ماشين حساب عادت كردي؟؟؟…» بازم با خنده گفتم: «از ما گذشته عادت كنيم، تموم شد ديگه، ولي شما هنوز ناراحتيا !!!؟؟؟…» گفت: «تموم شد!!!…عادت ميكني!!!…» و همينطور كه سرش رو تكون ميداد رفت و رو دلم موند كه بگم ************…
آخه شما بگيد وقتي ميگم تموم شده درسم (حالا با اينكه يه ترم مونده) ولي به چي قراره عادت كنم!!!…
خلاصه كه در عجبم از رفتار يك استاد دانشگاه با مدرك دكتري از بهترين دانشگاه كشور كه مثل بچه ها كينه به دل ميگيره!!!…
اين وسط يكي ميگه ترم بعد برو از دلش دربيار!!!:))…گفتم بعد واسه چي اونوقت؟؟؟…دارم ميگم ناراحتم كه چرا خودمو كنترل كردم، ميگي برو از دلش درآر!!!…زمونه اي شده ها!!!…با ماشين حساب بقالي بايد ساختمون طراحي كنيم ضد زلزله، تازه از دل استادم در بياريم كه چرا وقتت رو گرفتم مجبور شدي بري پرونده منو بكشي بيرون دنبال آتو!!!…

پ.ن.:
اون ستاره ها فحش و اينا نيست، فقط حس كردم حالا كه به خود استاد نگفتم، اينجا هم نگم!!!…
پست قبلي هم در انتظار انتشار بود، كه با اين همزمان منتشر ميشه، با اينكه ميخواستم تا كنكور ننويسم ولي خب آرامش هم لازمه!!!…
ا. هم ويزادار شد به سلامتي، كمتر از ٣ هفته ديگه ميره!!!…تنها شديما!!!…
كمتر از ٤ هفته هم مونده تا كنكور، دعا بفرماييد كه الان محتاجيم به شدت!!!؛)…
شاد باشيد…

جمعه ٢٤ دي ١٣٨٩

اول اينكه بنا به كنكور و امتحانات و ساير ملاحظات اين پست رو در روزي كه نوشتم منتشر نكردم…
دوم: چهارشنبه و امروز دو تا كلاس نكته و تست با دكتر ز. داشتم از ساعت ٢ تا ٨ بعدازظهر، كه چهارشنبه به دليل اينكه دوتا امتحان پايان ترم هم داشتم رسما جنازم به خونه رسيد و مجالي براي نوشتن نبود!!!…
اما امروز، چشتون روز بد نبينه، ساعت يك و نيم امير س. اومد دنبالم كه بريم كلاس، ح. هم چون جايي بود قرار شد خودش بياد!!!…
كلاسها در دانشكده فيزيك دانشگاه تهران (انتهاي اميرآباد) تشكيل ميشه، و ما هم به بچه ها سپرده بوديم كه جا بگيرن برامون، چون كلاسا شلوغه و رديفهاي جلو زود پر ميشه…من طبق معمول خوشتيپ(!)، با كلي وقار و متانت و كمي هم فخر و دهنكجي به بقيه كه رديف دوم جا دارم، ساعت دو وارد كلاس شدم و نشستم روي صندلي كه خـِـرت (صداش دقيقا چيه؟؟؟!!!…) به قول «قهوه تلخ» خشتك همايوني جر خورد!!!…اونم چه جِري!!!…نميدونيد و فكر نكنم بتونيد تصور كنيد كه چه حسي داره با شلوار پاره رديف جلوي يه كلاس چهارده-پانزده رديفه نشستن!!!…خلاصه با اعتماد به نفسي كلاس رو گذرونديم و موقع برگشتن چون ا. س. ميخواست بره جايي، من گفتم با ح. برميگردم كه زودتر برسم به درسم براي امتحان فردا صبح!!!…
باز كردن در رنو ٥ سال ٧٠ كه جناب ح. خان براي تنوع امروز هوس كرده بود با ماشين قديمي بياد خودش يه پروسه ربع ساعتي بود و بالاخره پس از تلاشهايي از جلوي دانشكده فيزيك تا انرژي اتمي نرسيده بوديم كه يه صدايي از چرخ ماشين شنيديم و باز هم چشتون روز بد نبينه، چرخ عقب ماشين پنچر بود!!!…اين ماشين كه ميگم، يه چي ميخونيد، لكنته ايه واسه خودش كه سالي يه بار روشن ميشه و از قضا جك هم نداشت (خدا رو شكر زاپاس داشت!!!د:…)
سرتون رو درد نيارم، رسيدن كمك (جك) دوستان و تعويض چرخ، آخر سر ساعت ١٠ شب ما رو به خونه رسوند؛ با دستاي سياه و شلواري كه پشت يه لنگه اش يه چاك افقي سرتاسري موجوده!!!د:…
نرسيدم درسم رو بخونم، ايشالا تا فردا برسم!!!…

پ.ن. :
حرفهايي از اين خواننده گروه كيوسك شنيدم كه بيش از پيش ازش خوشم اومد!!!…به نظر آدم پرمطالعه اي مياد!!!…
تا قبل اينكه بخوام بنويسم كلي پي نوشت داشتم كه انقدر اين داستان طولاني شد، يادم رفت!!!…

يكشنبه ١٢ دي ١٣٨٩

١)
با اينكه ١ ماه و نيم بيشتر تا كنكور نمونده، اومدن همون دوست ١٢ ساله از آلمان باعث شد كه امروز با هم بريم به ديدن معلم كلاس پنجم دبستانمون آقاي عمومي عزيز كه امروز گفت از اون كلاس تنها كسي كه گاهي اس ام اسي ميده منم!!!…يه جوان ٢٣ ساله بود اون دوران كه واقعا خيلي تاثير گذاشت تو آينده ي من تا به امروز و قطعا در ادامه ي مسير خواهد گذاشت…در فرشته بودن اين بشر هرچي بنويسم كمه و شما هم باور نخواهيد كرد و به حساب ارادت شاگردي ميذاريد حتما ولي واقعا نمونه بود…معلمي كه تا تاريكيه هوا، اضافه ميموند تو مدرسه تا به شاگرداش مجاني بيشتر درس بده و اونا رو آماده ي امتحانات ورودي مقطع راهنمايي كنه يا حتي بعضي روزا فقط براي بازي اضافه ميموند تو مدرسه و بعد هم تك تك اون بچه هاي شلوغ و تخس رو با رنو ٥ اش به خونه ميرسوند تا فردا دوباره برگردن سر كلاس و به نسبت درسي كه خوندن جايزه يا خط كش كف دست بگيرن، با اينكه خط كش رو به صورت جدي نخوردم ولي مطمئنم اون بچه هايي كه جدي تنبيه ميشدن هم اذعان دارن كه معلم نمونه ايه اين آدم!!!:)…
آخر سال هم وقتي براي جشن فارغ التحصيلي تو كلاسي كه وسط سال به اون ملحق شدم (بدليل اسباب كشي به محل جديد) نقش اول نمايش جلوي اوليا رو به من داد و هيچكدوم از بچه هايي كه حالا با اونا دوست بودم ناراحت نشدن، فهميدم كه اين آدم يه مربي خوب هم هست!!!…فيلم اون جشن رو هم دارم هنوز كه بعد از كنكور بايد تبديل به لوح فشردش كنم حتما!!!…
خلاصه امروز با رفتن سر كلاس پنجم دبستان و ديدن بچه هايي كه گفتن اون موقعي كه شما شاگرد آقاي عمومي بودين، ما بدنيا نيومده بوديم (!) كلي حس جالب پيدا كردم كه توصيه ميكنم شما هم اگه ميتونين از اين حركات بكنيد، ديدن چهره ي خوشحال معلمتون جلوي شاگرداي جديدش، خوشحاليتون رو بيشتر ميكنه!!!…

٢)
ديروز تولد ز. بود، نشد غافلگيرش كنيم و اميدوارم پُست استعفا از بلاگنويسيش ربطي به بيمعرفتي ما كه نتونستيم يه برنامه ي خوب تدارك ببينيم نداشته باشه!!!…
بده وقتي افراد دارن ميرن، راههاي ارتباطيشون باهت هم كم بشه!!!:(…اين اتفاق يه سال و نيم پيش وقتي براي يه عزيزي اون سر دنيا كامنت گذاشتم رو بلاگش و بلاگش رو بست خيلي ناراحتم كرد و خيلي از خواننده هاش نفهميدن كه اين كارش بخاطر از بين رفتن فضاي خصوصي اون فرد توسط يكي از اعضاي خانواده بوده!!!…اين فضوليم رو هيچوقت نميبخشم!!!:(…اميدوارم توسط اون عزيزم ببخشيده شم!!!…

پ.ن.:
اين روزا سعي ميكنم درس بخونم!!!…