Archive for مارس 2011

یکشنبه 29 اسفند 1389

الان شب آخرين روز ساله و يه سه چهارساعت ديگه هم عيده و من براي اولين سال در عمر گرانمايه، لحظه تحويل سال كنار خانواده نيستم و توي هتلي در شمال كشور حتي دسترسي به اينترنت هم ندارم… البته ساعت تحويل امسال نصفه شبه و اصولا ساعت تحويل هايي كه نصف شب هست من خوابم!!!…و خدا رو شكر فردا صبح ميرم كنار خانواده!!!…
لحظه هاي تحويل سال خيلي لحظات عجيبيه، يعني اصولا ميشيني كنار سفره هفت سين و دعاي تحويل سال ميخوني تا اينكه بنگ…سال عوض ميشه، يهو همه شروع ميكنن به تبريك گفتن و عيدي دادن و گرفتن و بعدش با تشكر از وسايل ارتباط جمعي تلفن خونه ي بزرگترها اگه خطها اجازه بده پشت سر هم زنگ ميخوره و اينقدر تبريك ميگي و ميشنوي كه گاهي يادت ميره اصلا به كيا تبريك گفتي!!!د:…
اين سيل انرژي مثبت و دعاها و آرزوهاي قشنگي كه در ايام عيد توي فضاي شهر و كشور هست، خيلي زيباست ولي ايكاش متداوم تر بود در طول سال!!!… يعني به جاي اينهمه پيامك تبليغاتي اگه هر روز يه دونه از اين اس ام اس هاي آرزوهاي خوبِ قبل و بعد از سال تحويل بدستمون ميرسيد به نظرم خيلي مفيدتر بود!!!…
من خودم خيلي سعي مي كنم آدم مثبتي باشم اما خيلي هم دوست دارم اطرافبانم هم همينطوري باشن…
ايشالا كه امسال يه سال مثبت و زيبا باشه كه همه به همه ي آرزوهاي زيباشون برسن…
عيد و سال نو مبارك…
از خطه ي سرسبز شمالي ايران- مينودشت گلستان…آخرين ساعات سال ١٣٨٩…

 

 

سه شنبه 24 اسفند 1389

چند روزه ميخوام بيام بنويسم ولي دو خط که مينوشتم نميتونستم ادامه بدم!!!…يعني يه عالمه حرف داشتم که هنوز خودم هم نميدونستم حرف منه که بنويسم يا نه!!!؟؟؟د:…
سرم خيلي شلوغ شده اين چند روز آخر سالي…يه سفر بودم آخر هفته ي گذشته…جاي همتون خالي…با بچه ها پسرونه رفتيم شمال!!!…خيلي خوب بود…فقط بعدش که برگشتم کاراي آخر سال شرکت و خونه و دانشگاه خيلي بهم گره خورد…ساده ترين کار حذف دانشگاه بود البته!!!د:…
با حذف رفت و آمد دانشگاه، داشتم يه نظمي به برنامه هاي اين هفته ي آخر ميدادم که يهو سر و کله ي پسر دايي خان پيدا شد و دو روزي هم اين وسط با ايشون گذشت، گرچه خيلي کم رسيدم باهش باشم ولي خب خستگي مضاعف شد طوري که نهايتا بعد از سه شب نخوابيدن امروز صبح تا ساعت 9 خوابيدم و ديرتر اومدم شرکت…چون ديشب داشتم تا ساعت 1 کاراي شرکت رو انجام ميدادم…
از جمله اتفاقات مهم در اين چند روز گذشته ديدار با ا.ر. بود که نشستيم و بعد از مدت ها با ايشون تنهايي گپي زديم و تو اين کمبود وقت پايان سال ايشون خيلي لطف کردن و وقت گذاشتن و حرفايي زدن که نهايتا منجر به اين شد که الان من خيلي خوبم!!!…
يعني ميتونم بگم که ارتباطي که داشتم رو برام همچين شکافت ايشون که الان تقريبا حس ميکنم يه آدم بهتر شدم با تجربياتي از اين ارتباط که بخش بزرگيش رو مديون آ. عزيز هستم و باقيش رو هم تحمل دوستان در چند ماه گذشته…
الان حسم اينه که شدم همون آدمي که قبلا بودم و دوسش داشتم با يک سري امکانات مثبت مضاعف!!!:))…
ديدارم با ا.ر. خان بسيار مفيد بود…دلم خيلي براي دوستان تنگ شده…
اتفاق مهم ديگه اي هم افتاد که مربوط ميشد به يه نامه اي که 4 ساله دنبالشم که از آموزش مرکزي دانشگاه بگيرم و بهم نميدادن تا اينکه مدير کل آموزش عوض شد به سلامتي و شنبه صبح بالاخره گرفتم…ايشالا ساير کارهاي مرتبط هم به سلامتي انجام بشه حتما اعلان عمومي خواهم کرد…

پ.ن.:
اگه متن بالا پيوستگي نداشت به سواد خودتون ببخشيد، چون در کل فقط اين رو نوشتم که بگم خوبم…ايشالا به زودي ميام بيشتر مينويسم…
اين نوشته برخلاف ساير روزنوشت ها در ميانه ي روز نوشته و منتشر شد…
شاد باشيد و مواظب در اين چهارشنبه سوري…