Archive for ژوئیه 2011

پنجشنبه ٣٠ تيرماه١٣٩٠

پيش نوشت:
ز. بهم گفت با توضيحات بيشتر بنويس، پرسيدم چيو كامل بنويسم مثلا، گفت تو دچار خودسانسوري هستي!!!…از حرفها به اين نتيجه رسيدم كه مثلا ميشه از رفتارهاي اجتماعي كه آزاردهنده است بيشتر نوشت؛)…(البته كاملا ميدونم منظورش از بيشتر نوشتن مربوط به چه بخشي مي شد، دنبال بهانه بودم براي نوشتن موضوعات پيش رو؛)…)
هيچوقت فكر نميكردم خودسانسوري باشه، اصولا سعي نميكردم چيزي ناراحتم كنه…براي امتحان توي فيسبوك از اين حركتي كه جديدا مد شده و تا كسي ميميره، صفحه خونه(Home Page) ما ميشه صفحه ي ترحيم همشهري، گله كردم و از اينكه كسي رو كه نميدونيم چرا در يك درگيري مرده، ميكنيم شخصيت خوب هفته، نوشتم…بازخوردها جالب بود، عده اي از دوستان كه همگي اهل بلاگنويسي هم هستن (تاكيد دارم عده اي، يعني يك نفر خاص منظورم نيست و متاسفانه زياد بودن) از اونور بووم افتادن و گناه مرده رو میشمردن!!!…من ميگفتم وقتي كسي رو نميشناسم چرا بايد عكسشو بزارم به جاي عكس خودم اونم بعد از مرگش، دوستان سعي داشتن مرحوم رو معرفي كنن!!!…ميگفتم مثلا در اين مورد بخصوص خب اگه ورزشكارا ارادت خاصي دارن مشكلي نيست ميشناسنش حتما، دوستان كلا ورزشكارارو ميبردن زير سوال، مينوشتم منم متاسفم كه تو اين مملكت قويترين مردش رو ميشه با چاقو تو خيابون كشت ولي… حرفم تموم نشده بود، دوستان ميگفتن خودتم كه جوگيري، نوشتم و نوشتيم و اميدوارم ياد بگيريم درست بحث كردن رو… خلاصه خداروشكر كه بازم با آدمهايي طرف هستم كه حداقل شعور رو دارن و از يه جايي به بعد بيخيال شدن… جالب تر از اون دوستان ديگه اي بودن كه خود من رو بخاطر نوشتن اين مطلب محكوم ميكردن به اينكه ميخوام اداي روشنفكرها رو درآرم يا كلا فقط ميخوام تو هر موضوعي(!) مخالفت كنم!!!…
يه دو- سه روزي كه از اين مطلب گذشت و نظرات آروم شد، داشتم براي بار چندم فيلم دور دنيا در هشتاد روز با بازي جكي چان رو ميديدم كه يهو به نظرم اومد اگه مثلا ژول ورن ايراني بود و شخصيت فاكس در رمان اسطوره اي ايراني، زمانيكه اين فيلم ساخته و داستان به كلي تحريف شد به طوريكه فاكس يك انگليسي احمق به نظر مياد كه دو نفر براي رسيدن به اهدافشون (مثلا شخصيت جكي چان، كه طبق معمول يك چيني متعصب به تاريخ و فرهنگشه، براي برگردوندن مجسمه بودا به شهرش) از شرط بندي اون سواستفاده ميكنن، ملت با تعصب ما چه عكس العملي نشون ميدادن؟؟؟!!!…تحريم اين فيلم، جمع آوري امضا براي نامه به دبيركل سازمان ملل در جهت بازگرداندن حيثيت ژول ورن نويسنده شهير ايراني يا درست كردن سايت ها و صفحه هايي با مضمون تنفر از جكي چان فرستاده صلح سازمان ملل متحد!!!؟؟؟…
چندين بار در اين سالها اين فيلم رو ديده بودم هر بار هم از ته دل ميخنديدم و تا به حال فيلم رو با داستاني كه خونده بودم مقايسه نكرده بودم و به ديد كمدي نگاه ميكردم…آزادي انديشه معنيش همين نيست كه بشه هرچيزي رو به چالش كشيد؟؟؟…مشكل من اينجاست كه چرا براي برگردوندن مجسمه هاي ميدون اسب ساري يا مجسمه مرد اشكاني شهر ایذه امضا جمع نميكنيم!!!؟؟؟…كارهاي عملي تر رو ول ميكنيم بعد به جنگ فيلم سيصد ميريم!!!…دنيا تصويرش نسبت به من عوض بشه چه اهميتي داره وقتي هنوز تو مملكت هدفي براي كارهامون نداريم، يه عده فقط دنبال مخالفت با دولتن، يه عده فقط موافقت، يه عده درگير بازي ها، عده اي هم مشغول تجاوز و چپاول همديگه!!!…
اصلا امضا جمع كردن براي ماندگار كردن اسم خليج هميشگي فارس بد نيست يا قرار دادن عكس مرحوم شكيبايي براي زنده كردن يادش، ولي بي هدفي، جوگير شدن و دور شدن از كارهاي مفيد و سرگرم شدن به كارهايي بيفايده تر، فقط جهل رو بيشتر ميكنه…نميدونم ذهنم مريض شده و اخيرا سعي ميكنم براي پيدا كردن مضمون مثل دكتر روازاده فكر كنم يا اينكه طبيعيه اين تفكرات در اين برهه!!!:-؟…
به نظر خودم كه ذهنم داره مريض ميشه و براي جلوگيري از خودسانسوري، هر رفتاري ميبينم، شروع ميكنم به بسط دادنش به كل جامعه و متاسفانه خيلي راحت رفتارهامون منبسط ميشن…همه ايرانييم:)…در ضمن واكنش نشون دادن به اين قضايا باعث ميشه عده اي فكر كنن وقتي ميگم «ملت جوگير»، دارم خودم رو جدا ميكنم، براي همين فعلا عطاي اين نوع نوشتن رو به لقاش ميبخشم و همون روزنگاريم رو ادامه ميدم…سري كه درد نميكنه دستمال چرا ببنديم؟؟؟!!!؛)…
خود نوشته:
يه مدتي هست كه به شدت چسبيدم به كار، يه جورايي نگراني نسبت به آينده و عقب موندن از كسب تجربه و كمبود وقت و اينا پيدا كردم كه همش هم مربوط ميشه به پيشنهاد كار كارگاهي در تابستون كه بعد از تموم شدن امتحانات بهم شد و وقتي گفتم من كه كار دارم، بهم گفتن كار دفتر مشاور بسه ديگه، سه سال كار كردي اونجا، اينم تجربه كن!!!…راستش خودم هم از تجربه كردنش بدم نميومد، بخصوص با حقوقي كه پيشنهاد شد ولي متاسفانه عسلويه رفتن و موندن بعد از تابستون مقدور نيست و براي مني كه شش ماه هم قبل از عيد نرفتم شركت براي آماده سازي كنكور ارشد، يه مرخصي دو ماهه ي مجدد زياد موجه نبود و خيلي احتمال اينكه دوباره جذب اين شركت نشم زياد بود و با توجه به انتخاب رشته اي كه كردم و كارهاي مرتبط اين شركت، ترجيحم بر موندن شد…منتها نگرانيها از اونجايي شروع شد كه حقوق پيشنهادي در كارگاه به عنوان يك آدم تازه فارغ التحصيل قابل مقايسه با حقوق كار در شركت مشاوره بعد از سه سال نبود…در ضمن ديدن آ. بعد از ٤-٥ ماه و اينكه گفت شدم مدير پروژه، بيشتر منو به فكر برد كه نجنبم عقب ميمونم!!!د:…بسوزه پدر چشم و هم چشمي!!!:))…همچنين پول كه فكر آدم رو تغيير ميده و حواسش رو از زندگي پرت ميكنه!!!…
چقدر حرف داشتم بزنم…تموم نشده هنوز..
سه چهار ماه هم بود كه درگير يه رابطه ناخواسته شده بودم و دو سه روزي ميشه كه بالاخره رودربايسي رو كنار گذاشتم و تونستم مهرم و حلال، جونم و آزاد كنم!!!:))…خيالم راحت شد ولي فكر كنم دل يك نفر رو شكوندم، اميدوارم ببخشدم ولي واقعا اشتباهي بود و من اصلا دنبال رابطه نيستم تو اين همه درگيري ذهني، يه وابستگي بود كه ناخواسته ايجاد شده بود، شايدم از روي شيطنت ولي چون نميخواستم كسي اذيت بشه، نه اين رابطه رو علني كرده بودم و نه دوست داشتم كه ادامه پيدا كنه (از همون روز اول كه ديدم برداشتش اشتباهه بايد جلوگيري ميكردم!!!…) تو اين مدت مجبور شدم دروغ بگم، البته نميدونم به دوستايي كه ميپرسيدن خبريه دروغ جواي مي دادم يا به اون بنده خدا كه نميگفتم بيخيال من شه و هر روز بيشتر فكر مي كرد توي يه رابطه است!!!:(…به هر حال از هر كي فكر ميكنه دروغ شنيده و ممكنه اينجا رو بخونه، معذرت ميخوام، قصدم اين نبوده كه دروغ بگم…
خب ديگه چون اين قسمت يك شوك بزرگ بود( :)) )، بيشتر نمينويسم، تا همينجا بسه واسه امروز!!!؛)..
البته فكر كنم باز هم خيلي نشد ولي ديگه سانسور نداشت كلا!!!د:…
پينوشت:
يه جمله معروفي فرانسويا دارن كه ميگه «زندگي اونقدر طولاني نيست كه بخويم آلماني ياد بگيريم»!!!…امتحان زبان آلمانيم براي سومين بار عقب افتاد، و به نظرم داريم زمانيكه تو اين جمله ي فرانسويها بهش اشاره شده رو بيشتر از دست ميديم!!!د:..
شاد باشيد…

يكشنبه ٢٦ تيرماه ١٣٩٠

بعد از سه – چهار ماه بالاخره امروز وقت كردم سرم رو بخارونم!!!د:… تو اين مدت اتفاقاي زيادي افتاد از اومدن نتايج كنكور گرفته(٣١ ارديبهشت) تا برگشتن انديشه (١ تير) و افتضاح در تحويل گزارش آزمايشگاه هيدروليك (كه منجر به گرفتن نمره ١٠ شد) و بدرقه انديشه با مجيد تا فرودگاه و صبحانه ها و مهمونيهايي كه با بچه ها بيرون ميرفتيم و تولد همام (و موندن پشت در تا ساعت ٤ صبح بخاطر نداشتن كليد) و غيره و غيره كه بخاطر داشتن پروژه ها و ترم آخري بودن، به ثبت اون ها نرسيدم!!!د:…
امروز ولي بعد از مدت ها، اين عيد و تعطيل بودن كمك كرد كه وقت كنم بالاخره ويندوز كامپيوتر رو عوض كنم و اين عوض كردن ويندوز، فرمت كردن كامپيوتر و نصب مجدد همه ي برنامه هام از اونجاييكه پروسه وقت گير و در عين حال بينياز از توجه دائمي هست، مجبورم كرده به نشستن پاي كامپيوتر و براي اينكه از وقت استفاده بهينه كنم(!) دارم در كنار اين كار زبانم رو ميخونم كه چهارشنبه امتحان نهايي داريم در شركت!!!…(الان چهارماهه يه ترم آلماني خونديم!!!د:…)
و البته چون درس خوندن زياد كلا از بازدهي كم ميكنه(!) الان گفتم يه سري هم به نوشتن بزنم، بلكن آشتي كرد باهمون!!!د:…
يه ده روز پيش براي پيمايش پروژه آب وفاضلاب رفته بودم حوالي خيابون دماوند تهران كه يك سري عكساي جالب تونستم بگيرم كه دو سه تا شو اينجا ميذارم:
هرسه تا عكس مربوط به احترام گذاشتن به تابلوها و قوانين شهري و فرهنگيه، بيشتر توضيح نميدم، ببينيد:

و اين چند روز گذشته، نيما اومده بود پيشم و كلي با هم چرخيديم!!!…جاهاي زيادي رفتيم و به صورت فشرده تقريبا همه ي تهران رو با مراكز تفريحيش گشتيم…تو اين گشت و گذارها هم نكات زيادي بود، از رها شدن نقاشي هاي كمال الملك و چند تن ديگر از نقاشان دوره قاجار بدون محافظت خاص در موزه نگارخانه كاخ گلستان تا بازگشايي تالار ظروف در همين كاخ بعد از سي و اندي سال در فروردين امسال به دست مهندس بقايي!!!… و ديدن شاهكار (!) آقاي رضا يحيايي به نام آشيانه سيمرغ (لينك) در آخرين طبقه برج ميلاد كه نمادي از نه هزار سال تمدن ايراني رو قرار بوده به نمايش بذاره ولي من به شخصه با ديدن اين اثر در اين سطح به عنوان يك نماد ملي، شوكه شدم…من منتقد كارهاي هنري نيستم ولي به عنوان يك تماشاگر عادي هم فكر ميكنم در تمدن نه هزار سالمون نمادهاي زيادي براي نمايش داشتيم كه آقاي يحيايي (كه مسئولين برج با عنوان استاد ازشون دفاع ميكردن) مجبور نشن نماد خرملانصرالدين رو در ارتفاع ٣٠٢ متري به عنوان يك اثر ملي ثبت كنند!!!…جالب بود كه وقتي ليدر و مسئول توضيح دادن عناصر اين اثر، در مورد اون توضيح ميداد و مردم ازش سوال ميكردن ميگفت «منم نميدونم به ما گفتن اينارو بگيم»!!!:))…
يه چند وقتيه كه زمان روزانه مطالعه ام رو از يك ساعت مفيد به بالاي دو و نيم ساعت رسوندم، از اين نظر خوشحالم ولي اميدوارم سرانه كشوري بالا بره تا ديگه حتي توي دور افتاده ترين نقاط كشور هم نشه مثل عكساي بالا رو گرفت، چه برسه به پايتخت ايران!!!…
بايد از خودمون شروع كنيم…
پ. ن.:
اميدوارم بيشتر بنويسم تا شايد تو اين زمينه يه پيشرفتي بكنم!!!د:…
شاد باشيد…