Archive for اوت 2011

يكشنبه ٦ شهريورماه ١٣٩٠

امروز خيلي روز سختي بود، دو نفر از عزيزانم مهاجرت كردن…ز. كه رفت آلمان براي تحصيل و ا. كه رفت كيش براي زندگي!!!…
واقعا تنها ميشم!!!…هر دو عزيز كسايي بودن كه خيلي باهشون راحت بودم و اين اواخر واقعا حس وابستگي بهشون داشتم…هنوز هم دارم، يعني فكر نميكنم كه اين صميميت كم شه!!!…چون حداقل در مورد ا. كه اين تجربه رو داشتم كه مدتهاي طولاني از هم دور بوديم و ز. هم كه تا امروز رابطه صميميتمون به نظر مطمئن ميرسه!!!…
دو سه روز خوب نخوابيدم و الان هم با اين اوضاع خيلي ترجيح ميدم بخوابم، شايد هم نوعي خودسانسوري باشه ولي بيشتر دوست داشتم امشب بنويسم ولي ذهنم واقعا كار نميكنه…
بهترين آرزوها رو براي جفتتون دارم…اميدوارم دوران خوبي رو در سفر داشته باشين و زود زود ببينمتون:)…دلم از حالا تنگه…

جمعه 28 مردادماه 1390

زندگيم داره به سمت يکنواختي ميره، البته حتي اگه يکنواخت شه هم تا آخر شهريور بيشتر دووم نمياره…اين هم يه نوع تجربه است که ميتونم بعدا راحت تر مسير رو انتخاب کنم!!!…نه که تا حالا مسيري رو انتخاب نکرده باشم، نه…منظورم براي لحظات آخر دوراهي هاست…معمولا آدم يه تصميمي که ميگيره، اون لحظات آخر حس نگراني از درست بودن تصميم مياد سراغش…خب اين جور تجربه ها، اون نگرانيها رو کمتر ميکنه…

آره، اين دو هفته اي سرم به شدت با يه پروژه تو شرکت گرم شده، طوري که مديرعامل همه کارهاي اين پروژه کوچيک رو سپرده به من و دوتا نيروي کارآموز هم داده بهم، و همينکه هم خودم اولين کار رسميمه و هم دو نفر ديگه هستن که هي هرکاري ميکني، ميخوان جزيياتش رو بدونن،  باعث ميشه تا آخر وقت بمونم شرکت و اين کار زياد هم باعث شده نگران يکنواختي زندگي شم و نوشتن اين قضايا آدم رو متوجه ميکنه که همچين هم زندگي يکنواختي پيش نيومده…(نقض پاراکراف  اول)

همين هفته اي که گذشت، سه شنبه اش يه روز خيلي خوب بود به نظرم…سر ظهر کار رو پيچوندم و رفتم خونه م. اينا، آ. و ز. ها (که شامل 3تا ز. ميشن) هم بودن…5-6 ساعتي دور هم حرف زديم فقط… به نظرم چون بعد از مدتها بحثمون فرد خاصي رو نشونه نميرفت، خيلي محيط بهتري بود و من که آرامش داشتم…

يا باز تو همين هفته شنبه صبح رفتم دانشگاه و دو تا پروژه راه و فولاد رو تحويل دادم و عده اي از بچه ها رو ديدم…شنبه شب هم که افطاري شرکت دعوت بودم و ف. (يکي از کارآموزايي که از آشناهاي مديرعامل هم هست) رو هم از شرکت با خودم بردم و دوري زديم و بعد از تموم شدن اين برنامه هم با ا. رفتيم بيرون تازه!!!…

اين طرح افطار تا سحر هم خيلي خوبه ها، تازه از شرکت که مياي بيرون ميتوني کلي برنامه بذاري و تو يه روز کلي از کارهاتو که شامل ديدن دوستان هم ميشه انجام بدي…آره خلاصه تو اين هفته براي جلوگيري از يکنواختي هيچ پيشنهاد ديداري رو رد نکردم و در طول هفته همش بيرون بودم…

ديروز هم که صبح چندتا کار بانکي داشتم و انجام که دادم اومدم بست نشستم تو خونه تا امشب…البته اين خونه نشيني بجز استراحت، باعث شد کارهاي خونه هم که مدتي بود منتظرم بودن، انجام بشه…

امشب هم قبل اينکه بيام بنويسم، برنامه ريزي کردم براي شبها قبل خواب که اون بحث زياد شدن ساعت مطالعه با برنامه پيش بره…البته ايده ي اين برنامه، از ديدن تابلوي اتاق م. که روش نوشته شده بود روز بدون اينترنت، به ذهنم زد…بايد روز بدون فيسبوک براي خودم در نظر بگيرم!!!…

ز. هم داره ميره، ديگه کلا نمونديم!!!… ايشالا باز همه برگردن دور هم باشيم…

پی نوشت و اينا هم ندارم…

جمعه 21 مردادماه 1390

ديروز و امروز بعد از چند هفته بالاخره يه استراحت درست و حسابي کردم…

يعني با اينکه ديروز مجبور شدم خيلي زود بيدار شم که تو ماه رمضون و وسط تابستون بريم کوه ولي چون به گرماي هوا نخورديم، خيلي خوب بود تا جاييکه تصميم گرفتم «از شنبه» صبحها برم ورزش کنم…البته کدوم شنبه بماند…

از کوه که برگشتيم دقيقا وقتي پيچيدم توي کوچه، تلفنم زنگ خورد…شماره اي از کرج بود:

–        بفرماييد؟؟؟…

–        آقاي محمدعلي جيوار؟؟؟…

–        بله خودم هستم (دارم سعي ميکنم صدا رو بشناسم، يه دوست قديميه!!!؟؟؟…)

–        از سازمان سنجش تماس ميگيرم…

–        بفرماييد (يعني کي ميخواد سرکارم بذاره!!!؟؟؟…)

–        ميخواستم عرض کنم خدمتتون که دو تا کد رشته ي انتخابي 6693 و 6695 مربوط به رشته ي مهندسي سواحل دانشگاه اميرکبير، امسال در بندرعباس کلاسهاش تشکيل ميشه…

–        بله ميدونم (شکّم از سرکاري بودن تماس برطرف شده)…

–        چه جالب که ميدونستيد، پس با آگاهي انتخاب کرديد، البته نميدونم کدومش رو انتخاب کرديد…

–        بله فکر نميکنم انتخاب کرده باشم، تو دفترچه توضيح داده بودن که بندرعباسه…

–        نه آقا اين رو تازه اعلام کردن و تو دفترچه اي که جلوي منه، فقط نوشته دانشگاه اميرکبير، يعني شما فکر ميکرديد که محل تشکيل کلاسها تهرانه…

–        خب؟؟؟…(دوباره شک ميکنم، آخه پنجشنبه ساعت 12، سازمان سنجش، کرج!!!…)

–        خب الان شما ميتونيد با توجه به اين موضوع اين انتخابتون رو حذف کنيد، اولويتش رو جابجا کنيد يا نگه داريد…

–        من بايد برم نگاه کنم ببينم اگه انتخاب کرده باشم، جابجاش ميکنم…

–        دوست عزيز شما انتخاب کرديد، يعني سازمان يه ليست به ما داده از کسايي که اين کد تو ليستشون بوده و من و همکارام داريم زنگ ميزنيم اطلاع ميديم…

–        خب اگه بخوام تغيير بدم، چي کار بايد بکنم؟؟؟…

–        بايد يه کپي از شناسنامتون رو براي ما فکس کنيد و اعلام کنيد که چي کار کنيم تا فردا!!!…ولي الان به من بگيد که تصميمتون چيه؟؟؟…

–        ميذارم آخرين اولويت احتمالا…

–        خب پس يعني جابجايي، من مينويسم ولي ملاک مدارکي هست که ميفرستين…

–        به شماره اي بفرستم؟؟؟…

–        يادداشت کنيد، شماره فکس ما: … و دبيرخونه … و … بنويسيد مربوط به اداره ثبت نام… تا فردا براي ما بفرستيد…

–        باشه حتما، مرسي…

–        خداحافظ…

–        خدانگهدار…

هممم حالا چي کار کنم؟؟؟…با امير (اخوي) تماس ميگيرم، ميگه تو مشهد و قزوين رو هم انتخاب نکردي، اگه ميخواستي بري شهرستان اونا رو ميزدي، سريع بفرست که حذف کنن…(اصلا شکي به موضوع نکرد…)

پدر ميگه قضيه مشکوکه… به امير س. زنگ ميزنم که ببينم با توجه به اينکه درگير کارهاي آموزشي ارشد هست، چيزي شنيده، که اون هم ميگه مگه سازمان پنجشنبه ها بازه؟؟؟…(تازه به هيچکدوم نگفتم تلفن از کرج بود!!!…) ولي خب همه ميگن به ريسکش نمي ارزه…

پرينت انتخاب رشته رو نگاه ميکنم، انتخاب 20 و 21 ام هست…بايد حتما حذفش کنم، نمي ارزه برم بندرعباس… فکس رو ارسال ميکنم، خطا ميده… زنگ ميزنم به شماره اي که افتاده بود، بعدازظهر شده، ديگه کسي نيست، تماس ميره رو منشي تلفني و پيغام هم نميگيره، قطع ميشه…

ميرم بيرون، شايد اشکال از خط منه، دو سه جا امتحان ميکنم، هيچکدوم فکس رو نميتونن ارسال کنن، ميگن حتما خطهاي کرج مشکل داره!!!…يعني تا فردا درست ميشه!!!…

ميام خونه، يه جستجوي مختصر توي گوگل خبر از انتقال نيمي از سازمان سنجش به کرج ميده، شماره هايي که توي سايت ها هست نزديک به شماره هاييه که دارم، پس درسته…آدرس رو بر ميدارم که فردا يه سر بزنم اگه درست نشد خط ها…ولي همين سر در گمي و اينکه مهلت ارسال فرداست، ميتونه اعصابت رو قلقلک بده…

براي ز. داستان رو تعريف ميکنم، اون هم ميگه مشکوکه!!!…ولي خب اون هم بيخيالي رو عقلاني نميدونه!!!…

بايد صبر کنم تا صبح…

به هر حال صبح شد و تونستم فکس کذايي رو ارسال کنم…اميدوارم قبل از مهلت مقرر بوده باشه!!!:))…يعني همه کارهامون بايد به هم بياد… همه چيز رو اينترنتي ميکنن، بعد يه تغيير کوچيک رو نميتونن اينترنتي انجام بدن، حالا اومديم و يه بنده خدايي دسترسي به فکس نداشت پنجشنبه جمعه‌اي…يا از اون بدتر، دسترسي به شناسنامه و مدارکش نداشت مثلا توي سفر!!!…چي کار بايد بکنه تو نصف روز!!!؟؟؟…

به هر حال فکر ميکنم واسه ما که بخير گذشت…البته اگه تا دو هفته ديگه ننوشتم که دارم ميرم بندر!!!…

پ.ن.:

بقيه زمان اين دو روز رو استراحت مطلق بودم پاي تلويزيون و سريال «دوستان»!!!د:…

احساس بين «راس» و «ريچل» رو تو فصل دو خيلي دوست دارم…

(…خودسانسوری مفرط…)