از همون يكشنبه  كه ز. رفت و اتفاقا ا. هم اسباب هاش رو فرستاد كيش، درگيريهاي كاري و ذهني و غيره شروع شد…دوشنبه بود كه بهم گفتن بليط بگير براي تعطيلات آخر هفته (عيد فطر) كه بريم كيش براي اسباب كشي…منم از همه جا بيخبر چون تعطيلي بود و سه روز به پرواز، بليط گير نميومد، اولين زمانيكه ميشد، بليط رو گرفتم كه ميشد سه شنبه ٩ شب…كاميوني كه بارها رو فرستاديم قرار بود چهارشنبه برسه و منم حساب كردم شب قبلش ميرسيم و تا يك كم خونه رو تميز كنيم خوب هم هست…بليط چارتر رو كه اوكي كردم و با خوشحالي خبر دادم كه گرفتم، گفتن كجا بريم؟؟؟…خونه چهارشنبه قراره تحويل بشه!!!…هتل هم كه پيدا نميشه…به نظر من كه مسئله اي نبود، چارش يه تماس با پسردايي مقيم كيش بود براي گرفتن يه سوييت كه تبديل به دعوت به خونش شد!!!…(مديونيد اگه فك كنيد مطمئن بودم كه نميذاره بريم جاي ديگه!!!…)
خلاصه مشكل حل شد…تنها مشكل نداشتن بليط برگشت بود كه اونم بعد از رسيدن به كيش به دست خانم پسر دايي حل شد:)…
سه شنبه ظهر، سر كار و توي يك جلسه داخلي بوديم كه آرش زنگيد كه چي كار كردي؟؟؟…گفتم چيو؟؟؟…گفت جوابا اومد، چك كن خبر بده…منم با يه هيجان خاصي و بزون اينكه به بقيه بگم شروع كردم به چك كردن سابت سنجش…براي پيدا كردن شماره داوطلبي تو فايل هاي كامپيوتر يه ذره هول شدم كه ف. (كارآموزي كه تعريف كردم…) هم فهميد چه خبره…نتيجه قبولي كه اومد روي صفحه، شروع كرد به تبريك گفتن و همه فهميدن…محيط زيست خواجه نصير، روزانه، انتخاب ششمم!!!…رفتم تو اتاق اخوي ( 🙂 ) و بهش گفتم و بعد از اون خبردادن به دوستان شروع شد…
شب هم كه مسافر بودم و بچه ها فك كردن براي ندادن شيريني دارم متواري ميشم اونم بدون معلوم بودن زمان برگشت!!!…
قول شيريني رو كه فعلا به همه دادم…تا مرحله اجرا هم خدا بزرگه!!!؛)…
قبل از رفتن هم خبر رسيد كه آقاي راننده خبر دادن كه يه شب تو راه خوابيدن و پنجشنبه صبح ميرسن…ما هم رفتيم و چهارشنبه كه قرار بود خونه رو بگيريم، ديديم نصف خونه رنگش مونده!!!…املاكي قول داد كه تا بعدازظهر تحويل بده و ساعت ٧ شب رنگ خونه خشك شده بود…ميموند تميز كردن قبل از رسيدن اسبابها!!!…
اين وسط يه گروه ديگه از اقوام هم اومده بودن كيش كه ديديمشون و ع. هم كه با خانواده خانمش اومده بود، براي صبح دعوتم كرد به صرف شاتل!!!…منم كه با يه حساب و كتاب ديدم تا اسباب ها از گمرك رد بشن ظهر ميشه، دست رد به سينش نزدم و جاتون خالي فرداش رفتيم يه تخليه انرژي كه كمرم هنوز درد ميكنه و دستهام هم تا يه هفته صاف نميشد…خيلي خوب بود، جاتون خالي:)…
بعد از برگشتن از دريا و خوردن ناهار، ساعت ٤-٥ اينا بود كه كاميون رسيد و برعكس تهران كه ٥ تا كارگر حرفه اي اسبابها رو دو ساعته سوار كردن، سه تا پت و مت اومدن كه تا ٩-١٠ شب اسبابها رو به اضافه لاشه ي يخچال تونستن برسونن بالا!!!:)…بنده هاي خدا تقصيري نداشتن تو اون گرما، بازم يه دونه يخچال تلفات خوبي بود…
بليط برگشتم هم براي جمعه شب قطعي شد و جمعه صبح تا شب يه شكل كلي به خونه داديم و من برگشتم…
مامان كه موند تا از اونجا بره مشهد براي عروسي يكي از خواهرزاده هاش كه هفته بعدش بود…
شنبه كه با شيريني (شكلات بود) رفتم شركت (براي ثبت در تاريخ) و يكشنبه هم يه سر به دانشگاه زدم كه گفتن سه شنبه هفته بعد (٢٢ام) ثبت نامتونه و ٢٣ام انتخاب واحد…من هم با خيال راحت از تكميل بودن مدارك، براي اينكه بابا ميخواست با ماشين بره، گفتم منم ميام و چهارشنبه و شنبه رو براي تو را بودن مرخصي گرفتم كه سه شنبه بابا گفت من نميتونم بيام ولي تو برو كه يه سري وسايل هم بايد ببري!!!…خلاصه قرارشد براي پنجشنبه بليط بگيرن كه به يه سري از قرارهام هم برسم (بعد از اومدن نتايج، هنوز هم بچه ها رو نديدم…ا.ع. هم رفت آمريكا كه نه به گودباي-پارتيش رسيدم، نه ديدمش!!!…) ولي بليط رو براي چهارشنبه شب تا ظهر شنبه گرفتن…
خب به عروسي مشهدم رسيدم و اونجا هم يه روزي رو با ن. چرخيديم كه به قول خودش  ميخواست جبران كنه!!!:))…خوش گذشت…جمعه صبح هم ماشين آ. رو گرفتم (به اصرار خودش بود!!!:)…) و رفتيم با بچه ها تا طرقبه!!!…اونجا هم بسي خوش گذشت…تا اينكه يكي از بچه ها از تهران زنگ زد كه كجايي كه ثبت نام اينترنتي شده و تا شنبه هم بيشتر وقت نيست!!!…خب مسئله اي نبود، اينترنت كه همه جا هست، فقط مدارك!!!…همه رو بايد اسكن كنيم!!!…شانس آوردم كه بابا نيومده بود!!!…صبح شنبه همه مدارك رو برام ايميل كردن و منم سعي كردم ثبت نام كنم كه دست آخر به يه مكافاتي، عصر كه رسيدم تهران نهاييش كردم…
يكشنبه (٢٠ام) صبح هم گفتن بياييد دانشگاه و حالا مداركي كه اسكن كرديد رو دستي تحويل بديد!!!…يعني اينا آخرشن:))…٨.٥ صبح رفتم جشن معارفه كه ديدم خوب ميشناسم دانشگاهمون رو و وسطاي آواز يكي از اين خواننده ها، با يكي از بچه ها پاشديم رفتيم كه با استفاده از حق آب و گِل تو دانشگاه، زودتر كارامون رو انجام بديم و بريم…حق آب و گِل جواب داد!!!…نفر اول و خارج از نوبت ثبت نام شدم…ولي قبل اينكه «دستتون درد نكنه» رو بگم، اينو شنيدم «خب آقاي جيوار شما كه آشنا هستين لطفا كمك كنين زودتر تموم شه ثبت نام»!!!…اگه با مسئولين آموزش آشنا باشين، ميدونين كه بهترين كار كمك كردن بهشون تو همين روزهاي شلوغه…اگه همچين كاري بكنيد، ميتونيد حتي «سيالات» رو ترم آخر درحالي كه «بناهاي آبي» رو هم گذرونديد، برداريد…اينجا ايرانه!!!…روابط همچنان بر ضوابط حاكمه و ما هم استفاده ميكنيم!!!؛)…بعله، يكشنبه هم تا ٥ بعدازظهر دانشگاه در حال خدمت رساني بوديم!!!…
ديگه وقت كار بود بعد از اين همه مرخصي و حتي ديروز كه پنجشنبه بود هم رفتم شركت و بعد از اين ٢٠ روز امشب وقت كردم بنويسم…
امروز هم از صبح ك. خونمون بود و سرگرم بوديم…اون هم تا آخر سال ميره استراليا و فك كنم ديگه از تنهايي دق كنم!!!:(…
پ.ن.:
يه سري حرفاي فيلسوفانه هم داشتم كه ديگه الان يادم نيست، باشه تو پست هاي بعدي اگه يادم اومد!!!…
اين دو-سه هفته خيلي سرم شلوغ بود و به همون شدت دلم تنگ…