Archive for فوریه 2012

يكشنبه ٣٠ بهمن ماه ١٣٩٠

اين فيلترينگ هم معضلي شده ها، نميشه يه بلاگ آپديت كرد…اين كشتي ها هم كه بي ملاحظه، هي لنگر ميندازن دم فجيره، سرعت نميمونه واسه اينترنت…
امروز شركت بودم… يه يك هفته اي هست كه اتفاقات عجيبي داره تو شركت ميوفته…بعد از اينكه پروژه اي كه تابستون دستم بود، تقريبا نهايي شد و براي اظهار نظر كارفرما فرستاده شد، من رفتم به تعطيلات دو هفته اي براي امتحانات پايان ترم، دكتر ن. هم بعد از اون يه يك ماهي خيلي كمرنگ ميومد شركت چون همش مسافرت بود…در نتيجه منم كه مستقيما با خودش كار ميكنم، كارم داشت كم ميشد كه بعد از اولين هفته اي كه برگشتم و دكتر بين مسافرتهاش بود به من گفت برم واحد ٢ و روي پروژه اي كه پارسال درگيرش بودم به بچه ها كمك كنم…رفتم اونجا ديدم دارم باز به نقشه كشي و كمك به كارآموزا برميگردم…اعتراف ميكنم كه كمي جوگير و ناراحت شدم…چون تو شركت ما از اين رسما نداريم كه كسي خودش رو بگيره و كاري رو انجام نده وقتي مياز هست…يعني خود دكتر هم نقشه ميكشه حتي…منم تا وقتي كارآموز بودم از اين قضيه خوشحال بودم ولي وقتي تابستون يك كارآموز و يك پروژه بهم سپرده شد، نهايتا جوگير شدم كه خدا رو شكر الان حل شد اين مشكل…خلاصه يك هفته با بي علاقگي ميرفتم شركت تا اينكه دكتر ذ. پيغام داد كه بيا واحد ٨ و با هم صحبت كرديم و گفت بيا روي پروژه ديگه اي كه ا. و م. انجامش ميدادن و م. بعد از رفتن ا. دست تنها شده، كمك كنتا دكتر ن. برگرده از سفر…خب ا. خيلي تاكيد داشت كه با دكتر ذ. هم كار كن و تجربه كار با ايشون رو هم داشته باش…در نتيجه با كله رفتم واحد ٨ و يك هفته اي هم اونجا به شدت كار ميكردم كه دكتر ن. برگشت و گفت نه كجا رفتي بيا همين واحد ١٢ پيش خودم!!!…دو سه تا پروژه نتيجه سفرها بود كه منو مجبور ميكرد برگردم در ارتباط مستقيم با خود دكتر ن. و دكتر ذ. هم كه ديد اينجوريه گفت برو و فقط يه زمان از برگشتت بده!!!…فعلا بنده برگشتم سرجاي خودم واحد١٢ و نه واحد ٢ و نه ٨ نموندم…
يكي از دلايل علاقه ي من به كار در شركت، بحث هايي هست كه سر ناهارها انجام ميشه و البته يك سالي هست كه تبديل شده به بازي مافيا… بازي خيلي قشنگيه اگه بعدش بهش فكر كني…وقتي پليسي بيشترين ضربه رو از كسي ميخوري كه بهش اعتماد ميكني، البته اگه بدشانس باشي و اين خوش شانشي و بدشانسي رو نميتوني تشخيص بدي تا وقتي كه كارتا برگرده و ببيني طرف مورد اعتمادت مافيا بوده يا پليس…وقتي مافيايي بايد سعي كني اعتماد افراد رو بدست بياري و متقاعدشون كني كه يك نفر بيگناه رو بكشين…و وقتي كارآگاهي بايد بدقت افراد رو زير نظر بگيري و رفتارهاشون رو تحليل كني و باز هم بدون لو دادن خودت، افراد رو آگاه و متقاعد كني…يك نكته مهم ديگه كه ما فعلا در شركت در نظر نميگيريم اينه كه اشتباه يك نفر چه به عنوان داناي كل در شب و چه به عنوان بازيكن در موقع راي دادن ميتونه بازي رو خراب يا باعث باخت يك گروه بشه و مسئوليت اين اشتباه رو بايد به گردن گرفت، نه اينكه كتمانش كرد…كاري كه بعد از بازي بازيكنا سعي ميكنن انجام بدن و تازه بعد از بازي فكر ميكنن كه بقيه رو متقاعد كنن كه بازيكن خوبي هستن…دقيقا مثل زندگي…
نه بايد به كسي اعتماد كرد تا حدي كه بتونه بهت ضربه بزنه و نه ميشه بدون اعتماد زندگي كرد و باز هم از هم مهمتر قبول مسئوليت وقتي كه اشتباه كردي!!!…

پ.ن.:
این متن ادامه ای داشت که به خاطر گذشتن زمان انتشارش در تاریخ 15 اسفند 90 پاک شد…خودپالایی یا خودسانسوری…

جمعه ٢٨ بهمن ماه ١٣٩٠

خيلي وقته ننوشتم، تو اين مدت ا. اومد و با ش. و ك. رفتن…امتحاناي ترم يك ارشد رو دادم و نتيجتا واسه نمره اي كه از درس مديريت مواد زائد جامد گرفتم، با دكتر ص. دعوام شد و پايان نامه رو مجبورم با يك استاد ديگه بگيرم…آخه اومده نمره سوم از آخر كلاس رو بهم داده، رفتم اعتراض، ريز نمراتم رو خونده، معدلش بالاي ١٧ است بعد ميگه مراقب بهم گفته شما تقلب كرده بودي ولي چون من شما رو ميشناختم صفر ندادم فقط ٥ نمره كم كردم، به كسي هم نگو، با مراقب هم صحبت نكن!!!…آخه خالي بند، يه چي بگو بگنجه!!!…آخرش هم برگشته ميگه شما چون سركار ميرفتي، نرسيدي خوب درس بخوني!!!…خب يه بهونه مياوردي حداقل، اينايي كه گفتي با هم نميخونه…البته فك نكنين دارم اينجا غر ميزنما، نه به خودش گفتم همه اينا رو!!!…خلاصه داد و بيداد و اومدم بيرون و كاشف به عمل اومد كه آقا معدل كلاس رو تنظيم كرده رو ١٦.٥ و در نتيجه هر يه دختري كه نمره ١٩.٥ ميگرفته، يه پسر از اونور ١٣.٥ ميگرفته و مداركش هم موجوده كه پايين ترين نمره دخترا از بالاترين نمره پسرا بالاتر بود!!!…بعله همچين اساتيدي داريم ما…
اتفاق ديگه اي كه افتاد، تولد سورپرايزي بود كه ش. عزيز ترتيبش رو داده بود و با همكاري م. و ان. و ح. و ال. و ش. و اومدن بقيه جالب شده بود و با سورپرايز بزرگتر ح. و م. حتي عكس هم از اون شب نموند!!!…شب خيلي خوبي بود و بجز زحماتي كه ش. كشيده بود و بسيار خوشحال شدم و افسوس خوردم كه به صورت عالي نتونستيم تمومش كنيم ولي از بعضي جهات هم بهتر شد كه عكس نموند، چون اوضاع تقريبا از هفته بعدش عوض و بهتر شد!!!؛)…
ديگه كنكور ارشد امسال هم برگزار شد!!!؛)…
و فردا هم بچه ها رو دعوت كردم خونمون و به جز بهانه هايي كه خودم بايد شيريني ميدادم، «گودباي پارتي» سومِ ان. هم هست!!!:))…
اصلا اين پست رو نوشتم كه اين يادم بمونه كه قدر پدر و مادر رو اگه ميخوايم بيشتر بدونيم كافيه يه مهموني بگيريم براي ١٠-١٥ نفر و سعي كنيم خونه هم مثل هميشه بمونه!!!:))…يعني واقعاًها…خريد و تميز كردن خونه و غذا درست كردن و همزمان مرتب نگه داشتن خونه خيلي سخته!!!…
به نظرم هر از چندگاهي كاراي بالا رو انجام دادن خيلي براي فراموش نكردن خوبه!!!…
امروز فهميدم پست قبلي رو هم منتشر نكردم، الان دوتاشو با هم ميذارم…بخاطر فيلتر بودن وردپرس، نوشتن اينجا خيلي سخته!!!…