چند روز قبل از عيد بود كه تو شركت به بهانه ناهار آخر سال همه جمع شده بوديم و چون مهموني هم از خارج شركت اومده بود همه داشتن مجددا خودشون رو معرفي ميكردن كه تازه عده اي از افراد شركت از جمله دكتر ذ. (رييس هيئت مديرمون) فهميدن من دارم ارشد محيط زيست ميخونم…تا قبلش فكر ميكردن من هنوز دارم همون ليسانس رو تموم ميكنم!!!؛))… بعد از اين ماجرا و تقريبا يك ماه پيش بود كه از شركت زنگ زدن كه آقاي دكتر ذ. باهتون كار داره و كار از اين قرار بود كه شركت يك سري پروپوزال زيست محيطي داشت و دكتر هم كه فهميده بود من دارم ارشد ميخونم گفت كه بيا اينا رو پيگيري كن و بعد از يكي دو هفته كه اون كارها تموم شد، بهم گفت كه كلا بيا دفتر پايين كه با هم كار كنيم و الان يك هفته اي هست كه جابجا شدم…البته اين جابجايي مزايا و معايبي داره…مثلا اينكه ديگه به چشم دانشجو به آدم نگاه نميكنن و به تبع اون انتظارات بيشتري هست…كار تو اين واحد تقريبا از فاز طراحي خارج ميشه و بيشتر اجراييه…تجربه خوبي خواهد بود، فقط ديگه مثل واحد مديريت خيلي آزاد نيستم كه هر وقت بخوام برم و بيام كه البته حس بيشتري از كار كردن به آدم ميده…
اين مدت هم هي نميشد بنويسم اينارو چون كارهاي دانشگاه هم زياد شده…حتي شب ها تو خونه كامپيوتر رو كمتر روشن ميكنم و فقط ايميلم رو با گوشي چك ميكنم…
سه شنبه هفته پيش هم رفتم كتابخونه ملي با ب. ثبت نام كردم كه بريم اونجا كارهاي پايان نامه رو انجام بديم…پنجشنبه هم يه سر رفتم و چندتا از بچه هاي دبيرستان رو اونجا ديدم…جو خوبي داره، حس درس خوندن به آدم دست ميده و خوشت مياد كه از وقتت استفاده مفيد ميكني!!!:)…

پ.ن.:
امروز واسه اين دارم اينا رو مينويسم كه اومدم راه آهن و منتظرم تا مامان بياد و ديدم بهترين استفاده از وقت الان نوشتنه…
از شنيدن دوباره اخبار معلومه كه يه نيم ساعتي هست كه اينجام و جالب اينه كه تو اين نيم ساعت كه تو ماشين كنار خيابون وايسادم، يه آقايي اونور خيابون وايساده و هر موتوري كه بدون كلاه رد ميشه، داد ميزنه موتور نرو، ميگيرن!!!…نميدونم چند وقته اينجا وايساده ولي حس همدليش تو فرار از قانون جالبه!!!…