Posts from the ‘گوناگون’ Category

چهارشنبه ۲۳ اسفندماه ۱۳۹۶

باید خدمتتون عرض کنم که وضعیت مترو برای رسیدن به فرودگاه امام به نظرم فاجعه است.

از دیروز برای اینکه به ترافیک عصر چهارشنبه نخورم و از حمل و نقل عمومی هم استفاده کرده باشم، تصمیم گرفتم از ایستگاه دکتر شریعتی با مترو برم تا فرودگاه بین‌الملل. تجربه‌اش رو براتون می‌نویسم چون اگر کسی بخواد همین راه رو بره و در اینترنت سرچ کنه چیزی گیرش نمیاد!

از دیروز در سایت مترو به دنبال ساعت حرکت قطارها بودم که کلا برداشت من از نتایجی که نشونم می‌داد این بود که جداکثر تا ساعت ۱۲ ظهر میشه با مترو رفت به مقصد فرودگاه، در نتیجه بعد از استعلام از اطلاعات فرودگاه امام، متوجه شدم که یک قطار از نمایشگاه آفتاب هر ۴۰ دقیقه به فرودگاه میرسه! پس قاعدتا هر ۴۰ دقیقه هم از نمایشگاه حرکت می‌کنه، جناب مسئول اطلاعات فرودگاه فرمودن شاید هم هر یک ساعت! ریسک نکنید!

یک مرحله راحت‌تر شد، کافی بود در سایت مترو بیینم برای رسیدن سر ساعت چه قطاری رو در ایستگاه دکتر شریعتی سوار شم! اطلاعات سایت هم میگفت ۱ ساعت بین این دو ایستگاه فاصله است، پس راس ساعت ۱۴:۰۴ سوار قطار در ایستگاه دکتر شریعتی شدم، تا اینجا پیش خودم فکر کردم که یک توریست بدون دانستن زبان فارسی می‌تونه از مترو استفاده کنه بزای رسیدن به شهر و با برعکس، مثل اکثر کشورهای توریست‌پذیر، تا جاییکه در ایستگاه شهرری، بلندگو اعلام کرد که «مسافرین عزیز، ایستگاه آخر می‌باشد، لطفا قطار را ترک فرمایید!» چاره دیگه‌ای نبود ولی دو تا ایستگاه تا ایستگاه شاهد که می‌شد خط رو عوض کرد، مونده بود.

از عکس‌العمل سایرین که به جای خروج به سمت صندلی‌های انتظار رفتن، فهمیدم که احتمالا قطار بعدی که بیاد مسیر رو تا ایستگاه کهریزک ادامه میده؛ منتظر نشستم و ده دقیقه بعد قطار بعدی رو با خوشحالی سوار شدم و در ایستگاه شاهد برای تعویض خط پیاده شدم!

اگر روزی تصمیم گرفتین با مترو برید فرودگاه، در جریان باشید که تعویض خط در این ایستگاه (شاهد) و بعد از اون معنی نداره، بلکه تعویض قطار هست که باید به هوش خودتون متکی باشید که متوجه موضوع بشید یا مثل من کامل از ایستگاه خارج بشید و بعد از پیدا کردن انتظامات/پلیس/باجه‌فروش بهتون میگن که از متصدی گیت ورودی ساعت قطاری که میاد رو بپرسید و اون رو سوار شید. یا اینکه هر قطاری رسید سوارش بشید (وسط در بایستید) چون نزدیک حرکت ایستگاه نهایی رو اعلام می‌کنه!

ساعت ۱۵:۱۵ بالاخره سوار خط ۸ مترو شدم به مقصد فرودگاه و با حرکت قطار چند نفر از مسافرینی که تو‌ واگن بودند از خواب پریدند و متوجه شدند که باید پیاده می‌شدند در ایستگاه شاهد و‌ منتظر قطار بعد می‌موندن، چون می‌خواستن به سمت کهریزک ادامه مسیر بدن.

در ایستگاه بعدی که شهر آفتاب بود، اوضاع کمی بهتر شد چون یک نفر مسئول حراست وارد قطار شد و اعلام کرد که اگر مسافر فرودگاه هستید، سکوی روبرو سوار شید! البته که قطاری که سوارش شدم و ساعت ۱۵:۴۵ حرکت کرد، در تابلوش نوشته بود ایستگاه بعدی: حرم امام خمینی ولی خب ساعت ۱۶:۰۴ به فرودگاه رسیدم!

در آخر بگم به نظرم این موارد همه جای دنیا پیش میاد، خود من چند وقت پیش در مترو استانبول دچار همین مشکل تعویض قطار شدم فقط فرقش این بود که اونجا بعد از اعلان ترکی، به انگلیسی هم می‌گفتن که مشکلی برای گردشگرها پیش نیاد! امیدوارم اینجا هم مسئولان مربوطه کمی به فکر هدف این خط ارتباطی مترو باشن و وضعیت راهنمایی چه در سایت و چه در ایستگاه‌ها رو سر و سامون بدن و شما هم اگر مثل من بار همراهتون نیست و عجله هم ندارید، می‌تونید از مترو برای رسیدن به فرودگاه استفاده کنید.

چهارشنبه ١ مهرماه ١٣٩٤

اولين سالي هست كه از اومدن اول مهر واقعا خوشحالم! اونم بخاطر تموم شدن خدمت سربازي! يعني ١٥ ماه عمر تلف كردم، اميدوارم عادت نكرده باشم به اين اوضاع!

راستش تو اين مدت اتفاقاي زيادي تو زندگيم افتاد و از تنبلي وقت نكردم اينجا بنويسم! يكي از پست هاي مهم مربوط به سه شنبه ١٢ خردادماه ٩٤ مصادف با ٢ ژوئن ٢٠١٥ و بعديش چهارشنبه ٢٠ خردادماه ٩٤  (١٠ ژوئن) كه به ترتيب تاريخ عقد و مراسم نامزديمون با ش. بود… حالا اگر يك وقتي نوشتمشون، اين پست رو اديت ميكنم!؛) 

پ.ن.:

با اپليكيشن موبايل عكسي رو ضميمه اين پست كردم كه در سايت نميبينمش ولي مربوط به جاده پرندك هست كه هفت ماه اونجا خدمت كردم قبل از اومدن به تهران و ماجراهاي خدمت در اقصي نقاط تهران!

يكشنبه ٣١ شهريورماه ١٣٩٢

بالاخره يكي از بزرگترين مشغوليتهاي ذهني برطرف شد…ديروز از پايان نامه كارشناسي ارشدم دفاع كردم و دومين نمره كامل دانشگاهيم رو گرفتم!!!؛)…اوليش رو مرحوم ميرحسيني تو درس رسم فني، ترم اول، بهم ٢٠ داد، خدا بيامرزتش، اواخر تير امسال فوت كرد… دومين نمره كامل هم كه شنبه بعدازظهر، پس از يك جلسهء پرشور (!) و جنجالي (؟) در حضور دوستان و خانواده توسط اساتيد ممتحن و راهنما اهداء شد!!!؛)…
دارم ميرم مسافرت كه كمي از اين خستگي (!) دوران تحصيل كاسته بشه!!!…

پ.ن.:
اول فك مي كردم خيلي حال ميده كه اول مهر دانش آموز يا دانشجو نباشي ديگه، ولي واسه ماها كه عادت كرديم به اون اوضاع، امسال كمي دلگير بود، حتي هوس مدرسه هم كردم!!!…

پنجشنبه ٠١ فروردين ماه ١٣٩٢

آيد بهار و پيرهن بيشه نو شود
نوتر برآورد گل اگر ريشه نو شود
زيباست روي كاكل سبزت كلاه نو
زيباتر آنكه در سرت انديشه نو شود
سال نو مبارك…

پ.ن.:
١. به دلم افتاده امسال سال خوبيه، اميدوارم كه همينطوري باشه براي همه:)…
٢. من كجا شبيه بابك سعيديم؟؟؟…
٣. محمودآباد هستيم و جاي دوستان خاليه…
٤. با اين اوضاع اينترنت كره شمالي-طور، باز شايد به اينجا بيشتر برسم!!!…

چهارشنبه ٢٦ مهرماه ١٣٩١

تو اين ٦ سالي كه دانشجو بودم خيلي از دانشگاه هاي تهران و شهرستان ها رو سر زده بودم به مناسبت هاي مختلف از جمله ديدار دوستان ولي امروز واسه اولين بار به بهانه شركت در همايش سد و تونل رفتم داخل دانشگاه تهران…خودم هم تعجب كردم كه چرا تا حالا اينجا نيومدم، آخه يه سري افراد در دوران دانش آموزي هم ميان اينجا(البته دانشكده فني بالا و بقيه رو رفته بودم)… بايد منتظر دو نفر ديگه از همكارا مي موندم، واسه همين يه چرخي تو محيط زدم، اطراف دانشكده فني، حقوق و هنر!!!…
راستش از بزرگ بودنش خوشم نيومد، يعني من كه عادت دارم وارد دانشگاه ميشم با همه (يعني همه ها، از حراست گرفته تا رييس دانشكده) سلام و عليك كنم، حس كردم خيلي بده كه دانشجوهاي اينجا عادت دارن افراد غريبه ببينن و بي تفاوت رد شن و برن تا برسن به دوستاشون…به قول همكارمون كه اتفاقا فارغ التحصيل همين دانشگاه تهران هم هست، داخل كه مياي با بقيه شهر فرقي نميكنه به جز ميانگين سني افراد…
ولي با اين همه نشستن رو نيمكت هاي قديمي و نگاه كردن به محيطي كه زماني خيلي از بزرگان علم و هنر و ادب توش بودن حس و تجربه جالبيه…
اتفاقا يادمه يكي دو ماه پيش ا. هم كه با يك سري از دوستاش رفته بودن كه تحقيقشون رو در تعطيلات تابستان به استادشون بدن تو دانشگاه تهران، اومد همين حس رو داشت و متعجب بود كه دوستاش برخلاف اون از ساختمان هاي قديمي دانشگاه خوششون نيومده بود!!!…
به نظرم حداقل بر دانشجوها واجبه كه براي يك بار هم كه شده از اولين دانشگاه ايران بازديد كنن…

پ.ن.:
آخر مهر بايد نتيجه درس سمينار رو ارائه بدم و همچنان درگيرم و شلوغ!!!…

يكشنبه ٧ خردادماه ١٣٩١

چند روز قبل از عيد بود كه تو شركت به بهانه ناهار آخر سال همه جمع شده بوديم و چون مهموني هم از خارج شركت اومده بود همه داشتن مجددا خودشون رو معرفي ميكردن كه تازه عده اي از افراد شركت از جمله دكتر ذ. (رييس هيئت مديرمون) فهميدن من دارم ارشد محيط زيست ميخونم…تا قبلش فكر ميكردن من هنوز دارم همون ليسانس رو تموم ميكنم!!!؛))… بعد از اين ماجرا و تقريبا يك ماه پيش بود كه از شركت زنگ زدن كه آقاي دكتر ذ. باهتون كار داره و كار از اين قرار بود كه شركت يك سري پروپوزال زيست محيطي داشت و دكتر هم كه فهميده بود من دارم ارشد ميخونم گفت كه بيا اينا رو پيگيري كن و بعد از يكي دو هفته كه اون كارها تموم شد، بهم گفت كه كلا بيا دفتر پايين كه با هم كار كنيم و الان يك هفته اي هست كه جابجا شدم…البته اين جابجايي مزايا و معايبي داره…مثلا اينكه ديگه به چشم دانشجو به آدم نگاه نميكنن و به تبع اون انتظارات بيشتري هست…كار تو اين واحد تقريبا از فاز طراحي خارج ميشه و بيشتر اجراييه…تجربه خوبي خواهد بود، فقط ديگه مثل واحد مديريت خيلي آزاد نيستم كه هر وقت بخوام برم و بيام كه البته حس بيشتري از كار كردن به آدم ميده…
اين مدت هم هي نميشد بنويسم اينارو چون كارهاي دانشگاه هم زياد شده…حتي شب ها تو خونه كامپيوتر رو كمتر روشن ميكنم و فقط ايميلم رو با گوشي چك ميكنم…
سه شنبه هفته پيش هم رفتم كتابخونه ملي با ب. ثبت نام كردم كه بريم اونجا كارهاي پايان نامه رو انجام بديم…پنجشنبه هم يه سر رفتم و چندتا از بچه هاي دبيرستان رو اونجا ديدم…جو خوبي داره، حس درس خوندن به آدم دست ميده و خوشت مياد كه از وقتت استفاده مفيد ميكني!!!:)…

پ.ن.:
امروز واسه اين دارم اينا رو مينويسم كه اومدم راه آهن و منتظرم تا مامان بياد و ديدم بهترين استفاده از وقت الان نوشتنه…
از شنيدن دوباره اخبار معلومه كه يه نيم ساعتي هست كه اينجام و جالب اينه كه تو اين نيم ساعت كه تو ماشين كنار خيابون وايسادم، يه آقايي اونور خيابون وايساده و هر موتوري كه بدون كلاه رد ميشه، داد ميزنه موتور نرو، ميگيرن!!!…نميدونم چند وقته اينجا وايساده ولي حس همدليش تو فرار از قانون جالبه!!!…

شنبه ١٢ فروردين ماه ١٣٩١

اول از همه سال نو مبارك…
تو اين تعطيلات عيدي ز. اومده بود ايران ولي خب چون عيد بود و مسافرت بوديم اكثرا، خيلي كم ديديمش و امروز صبح هم كه دوباره برگشت و تا اين لحظه دليور نشده هنوز!!!…ايشالا كه زودتر برسه، پروازش ٧ ساعت تاخير داشت و فك كنم به پرواز دوم نرسيده!!!:o…
امروز هم كه ساعت ٨:٣٠ تا ٩:٣٠ بعدازظهر ساعت زمين هست و الان در تاريكي نشستم و دارم اين متن رو با گوشي مي نويسم تا بعد از تموم شدن اين ساعت خاموشي آپلودش كنم…در روزهايي كه غذا گرم كردن هم با برق انجام ميگيره، سخته زندگي بدون الكتريسيته!!!…مطمئناً اگر تنها نبودم سخت ميشد خونه رو خاموش نگه داشت!!!…همين الان هم فك مي كنم استفاده از گوشي شارژ شده با برق نوعي زيرآبي محسوب ميشه!!!د:…ولي خب واقعا سرگرم موندن بدون اسباب الكتريكي يه جورايي وحشتناكه…حتي برج ميلاد هم كه قرار بود خاموش شه، كامل خاموش نشده، يعني اگه كسي قبل از ساعت ٨:٣٠ به برج توجه نميكرد، بعدش متوجه خاموشي نميشه!!!… به هر حال در تاريكي بيشتر ميشه به زمين فكر كرد و محيط زيستي بود!!!…

پ.ن.:
فردا هم كه سيزده بدر هست و روز طبيعت!!!…تقارن جالبيه!!!…

يكشنبه ٣٠ بهمن ماه ١٣٩٠

اين فيلترينگ هم معضلي شده ها، نميشه يه بلاگ آپديت كرد…اين كشتي ها هم كه بي ملاحظه، هي لنگر ميندازن دم فجيره، سرعت نميمونه واسه اينترنت…
امروز شركت بودم… يه يك هفته اي هست كه اتفاقات عجيبي داره تو شركت ميوفته…بعد از اينكه پروژه اي كه تابستون دستم بود، تقريبا نهايي شد و براي اظهار نظر كارفرما فرستاده شد، من رفتم به تعطيلات دو هفته اي براي امتحانات پايان ترم، دكتر ن. هم بعد از اون يه يك ماهي خيلي كمرنگ ميومد شركت چون همش مسافرت بود…در نتيجه منم كه مستقيما با خودش كار ميكنم، كارم داشت كم ميشد كه بعد از اولين هفته اي كه برگشتم و دكتر بين مسافرتهاش بود به من گفت برم واحد ٢ و روي پروژه اي كه پارسال درگيرش بودم به بچه ها كمك كنم…رفتم اونجا ديدم دارم باز به نقشه كشي و كمك به كارآموزا برميگردم…اعتراف ميكنم كه كمي جوگير و ناراحت شدم…چون تو شركت ما از اين رسما نداريم كه كسي خودش رو بگيره و كاري رو انجام نده وقتي مياز هست…يعني خود دكتر هم نقشه ميكشه حتي…منم تا وقتي كارآموز بودم از اين قضيه خوشحال بودم ولي وقتي تابستون يك كارآموز و يك پروژه بهم سپرده شد، نهايتا جوگير شدم كه خدا رو شكر الان حل شد اين مشكل…خلاصه يك هفته با بي علاقگي ميرفتم شركت تا اينكه دكتر ذ. پيغام داد كه بيا واحد ٨ و با هم صحبت كرديم و گفت بيا روي پروژه ديگه اي كه ا. و م. انجامش ميدادن و م. بعد از رفتن ا. دست تنها شده، كمك كنتا دكتر ن. برگرده از سفر…خب ا. خيلي تاكيد داشت كه با دكتر ذ. هم كار كن و تجربه كار با ايشون رو هم داشته باش…در نتيجه با كله رفتم واحد ٨ و يك هفته اي هم اونجا به شدت كار ميكردم كه دكتر ن. برگشت و گفت نه كجا رفتي بيا همين واحد ١٢ پيش خودم!!!…دو سه تا پروژه نتيجه سفرها بود كه منو مجبور ميكرد برگردم در ارتباط مستقيم با خود دكتر ن. و دكتر ذ. هم كه ديد اينجوريه گفت برو و فقط يه زمان از برگشتت بده!!!…فعلا بنده برگشتم سرجاي خودم واحد١٢ و نه واحد ٢ و نه ٨ نموندم…
يكي از دلايل علاقه ي من به كار در شركت، بحث هايي هست كه سر ناهارها انجام ميشه و البته يك سالي هست كه تبديل شده به بازي مافيا… بازي خيلي قشنگيه اگه بعدش بهش فكر كني…وقتي پليسي بيشترين ضربه رو از كسي ميخوري كه بهش اعتماد ميكني، البته اگه بدشانس باشي و اين خوش شانشي و بدشانسي رو نميتوني تشخيص بدي تا وقتي كه كارتا برگرده و ببيني طرف مورد اعتمادت مافيا بوده يا پليس…وقتي مافيايي بايد سعي كني اعتماد افراد رو بدست بياري و متقاعدشون كني كه يك نفر بيگناه رو بكشين…و وقتي كارآگاهي بايد بدقت افراد رو زير نظر بگيري و رفتارهاشون رو تحليل كني و باز هم بدون لو دادن خودت، افراد رو آگاه و متقاعد كني…يك نكته مهم ديگه كه ما فعلا در شركت در نظر نميگيريم اينه كه اشتباه يك نفر چه به عنوان داناي كل در شب و چه به عنوان بازيكن در موقع راي دادن ميتونه بازي رو خراب يا باعث باخت يك گروه بشه و مسئوليت اين اشتباه رو بايد به گردن گرفت، نه اينكه كتمانش كرد…كاري كه بعد از بازي بازيكنا سعي ميكنن انجام بدن و تازه بعد از بازي فكر ميكنن كه بقيه رو متقاعد كنن كه بازيكن خوبي هستن…دقيقا مثل زندگي…
نه بايد به كسي اعتماد كرد تا حدي كه بتونه بهت ضربه بزنه و نه ميشه بدون اعتماد زندگي كرد و باز هم از هم مهمتر قبول مسئوليت وقتي كه اشتباه كردي!!!…

پ.ن.:
این متن ادامه ای داشت که به خاطر گذشتن زمان انتشارش در تاریخ 15 اسفند 90 پاک شد…خودپالایی یا خودسانسوری…

جمعه ٢٨ بهمن ماه ١٣٩٠

خيلي وقته ننوشتم، تو اين مدت ا. اومد و با ش. و ك. رفتن…امتحاناي ترم يك ارشد رو دادم و نتيجتا واسه نمره اي كه از درس مديريت مواد زائد جامد گرفتم، با دكتر ص. دعوام شد و پايان نامه رو مجبورم با يك استاد ديگه بگيرم…آخه اومده نمره سوم از آخر كلاس رو بهم داده، رفتم اعتراض، ريز نمراتم رو خونده، معدلش بالاي ١٧ است بعد ميگه مراقب بهم گفته شما تقلب كرده بودي ولي چون من شما رو ميشناختم صفر ندادم فقط ٥ نمره كم كردم، به كسي هم نگو، با مراقب هم صحبت نكن!!!…آخه خالي بند، يه چي بگو بگنجه!!!…آخرش هم برگشته ميگه شما چون سركار ميرفتي، نرسيدي خوب درس بخوني!!!…خب يه بهونه مياوردي حداقل، اينايي كه گفتي با هم نميخونه…البته فك نكنين دارم اينجا غر ميزنما، نه به خودش گفتم همه اينا رو!!!…خلاصه داد و بيداد و اومدم بيرون و كاشف به عمل اومد كه آقا معدل كلاس رو تنظيم كرده رو ١٦.٥ و در نتيجه هر يه دختري كه نمره ١٩.٥ ميگرفته، يه پسر از اونور ١٣.٥ ميگرفته و مداركش هم موجوده كه پايين ترين نمره دخترا از بالاترين نمره پسرا بالاتر بود!!!…بعله همچين اساتيدي داريم ما…
اتفاق ديگه اي كه افتاد، تولد سورپرايزي بود كه ش. عزيز ترتيبش رو داده بود و با همكاري م. و ان. و ح. و ال. و ش. و اومدن بقيه جالب شده بود و با سورپرايز بزرگتر ح. و م. حتي عكس هم از اون شب نموند!!!…شب خيلي خوبي بود و بجز زحماتي كه ش. كشيده بود و بسيار خوشحال شدم و افسوس خوردم كه به صورت عالي نتونستيم تمومش كنيم ولي از بعضي جهات هم بهتر شد كه عكس نموند، چون اوضاع تقريبا از هفته بعدش عوض و بهتر شد!!!؛)…
ديگه كنكور ارشد امسال هم برگزار شد!!!؛)…
و فردا هم بچه ها رو دعوت كردم خونمون و به جز بهانه هايي كه خودم بايد شيريني ميدادم، «گودباي پارتي» سومِ ان. هم هست!!!:))…
اصلا اين پست رو نوشتم كه اين يادم بمونه كه قدر پدر و مادر رو اگه ميخوايم بيشتر بدونيم كافيه يه مهموني بگيريم براي ١٠-١٥ نفر و سعي كنيم خونه هم مثل هميشه بمونه!!!:))…يعني واقعاًها…خريد و تميز كردن خونه و غذا درست كردن و همزمان مرتب نگه داشتن خونه خيلي سخته!!!…
به نظرم هر از چندگاهي كاراي بالا رو انجام دادن خيلي براي فراموش نكردن خوبه!!!…
امروز فهميدم پست قبلي رو هم منتشر نكردم، الان دوتاشو با هم ميذارم…بخاطر فيلتر بودن وردپرس، نوشتن اينجا خيلي سخته!!!…

جمعه ٢٥ شهريور ١٣٩٠

از همون يكشنبه  كه ز. رفت و اتفاقا ا. هم اسباب هاش رو فرستاد كيش، درگيريهاي كاري و ذهني و غيره شروع شد…دوشنبه بود كه بهم گفتن بليط بگير براي تعطيلات آخر هفته (عيد فطر) كه بريم كيش براي اسباب كشي…منم از همه جا بيخبر چون تعطيلي بود و سه روز به پرواز، بليط گير نميومد، اولين زمانيكه ميشد، بليط رو گرفتم كه ميشد سه شنبه ٩ شب…كاميوني كه بارها رو فرستاديم قرار بود چهارشنبه برسه و منم حساب كردم شب قبلش ميرسيم و تا يك كم خونه رو تميز كنيم خوب هم هست…بليط چارتر رو كه اوكي كردم و با خوشحالي خبر دادم كه گرفتم، گفتن كجا بريم؟؟؟…خونه چهارشنبه قراره تحويل بشه!!!…هتل هم كه پيدا نميشه…به نظر من كه مسئله اي نبود، چارش يه تماس با پسردايي مقيم كيش بود براي گرفتن يه سوييت كه تبديل به دعوت به خونش شد!!!…(مديونيد اگه فك كنيد مطمئن بودم كه نميذاره بريم جاي ديگه!!!…)
خلاصه مشكل حل شد…تنها مشكل نداشتن بليط برگشت بود كه اونم بعد از رسيدن به كيش به دست خانم پسر دايي حل شد:)…
سه شنبه ظهر، سر كار و توي يك جلسه داخلي بوديم كه آرش زنگيد كه چي كار كردي؟؟؟…گفتم چيو؟؟؟…گفت جوابا اومد، چك كن خبر بده…منم با يه هيجان خاصي و بزون اينكه به بقيه بگم شروع كردم به چك كردن سابت سنجش…براي پيدا كردن شماره داوطلبي تو فايل هاي كامپيوتر يه ذره هول شدم كه ف. (كارآموزي كه تعريف كردم…) هم فهميد چه خبره…نتيجه قبولي كه اومد روي صفحه، شروع كرد به تبريك گفتن و همه فهميدن…محيط زيست خواجه نصير، روزانه، انتخاب ششمم!!!…رفتم تو اتاق اخوي ( 🙂 ) و بهش گفتم و بعد از اون خبردادن به دوستان شروع شد…
شب هم كه مسافر بودم و بچه ها فك كردن براي ندادن شيريني دارم متواري ميشم اونم بدون معلوم بودن زمان برگشت!!!…
قول شيريني رو كه فعلا به همه دادم…تا مرحله اجرا هم خدا بزرگه!!!؛)…
قبل از رفتن هم خبر رسيد كه آقاي راننده خبر دادن كه يه شب تو راه خوابيدن و پنجشنبه صبح ميرسن…ما هم رفتيم و چهارشنبه كه قرار بود خونه رو بگيريم، ديديم نصف خونه رنگش مونده!!!…املاكي قول داد كه تا بعدازظهر تحويل بده و ساعت ٧ شب رنگ خونه خشك شده بود…ميموند تميز كردن قبل از رسيدن اسبابها!!!…
اين وسط يه گروه ديگه از اقوام هم اومده بودن كيش كه ديديمشون و ع. هم كه با خانواده خانمش اومده بود، براي صبح دعوتم كرد به صرف شاتل!!!…منم كه با يه حساب و كتاب ديدم تا اسباب ها از گمرك رد بشن ظهر ميشه، دست رد به سينش نزدم و جاتون خالي فرداش رفتيم يه تخليه انرژي كه كمرم هنوز درد ميكنه و دستهام هم تا يه هفته صاف نميشد…خيلي خوب بود، جاتون خالي:)…
بعد از برگشتن از دريا و خوردن ناهار، ساعت ٤-٥ اينا بود كه كاميون رسيد و برعكس تهران كه ٥ تا كارگر حرفه اي اسبابها رو دو ساعته سوار كردن، سه تا پت و مت اومدن كه تا ٩-١٠ شب اسبابها رو به اضافه لاشه ي يخچال تونستن برسونن بالا!!!:)…بنده هاي خدا تقصيري نداشتن تو اون گرما، بازم يه دونه يخچال تلفات خوبي بود…
بليط برگشتم هم براي جمعه شب قطعي شد و جمعه صبح تا شب يه شكل كلي به خونه داديم و من برگشتم…
مامان كه موند تا از اونجا بره مشهد براي عروسي يكي از خواهرزاده هاش كه هفته بعدش بود…
شنبه كه با شيريني (شكلات بود) رفتم شركت (براي ثبت در تاريخ) و يكشنبه هم يه سر به دانشگاه زدم كه گفتن سه شنبه هفته بعد (٢٢ام) ثبت نامتونه و ٢٣ام انتخاب واحد…من هم با خيال راحت از تكميل بودن مدارك، براي اينكه بابا ميخواست با ماشين بره، گفتم منم ميام و چهارشنبه و شنبه رو براي تو را بودن مرخصي گرفتم كه سه شنبه بابا گفت من نميتونم بيام ولي تو برو كه يه سري وسايل هم بايد ببري!!!…خلاصه قرارشد براي پنجشنبه بليط بگيرن كه به يه سري از قرارهام هم برسم (بعد از اومدن نتايج، هنوز هم بچه ها رو نديدم…ا.ع. هم رفت آمريكا كه نه به گودباي-پارتيش رسيدم، نه ديدمش!!!…) ولي بليط رو براي چهارشنبه شب تا ظهر شنبه گرفتن…
خب به عروسي مشهدم رسيدم و اونجا هم يه روزي رو با ن. چرخيديم كه به قول خودش  ميخواست جبران كنه!!!:))…خوش گذشت…جمعه صبح هم ماشين آ. رو گرفتم (به اصرار خودش بود!!!:)…) و رفتيم با بچه ها تا طرقبه!!!…اونجا هم بسي خوش گذشت…تا اينكه يكي از بچه ها از تهران زنگ زد كه كجايي كه ثبت نام اينترنتي شده و تا شنبه هم بيشتر وقت نيست!!!…خب مسئله اي نبود، اينترنت كه همه جا هست، فقط مدارك!!!…همه رو بايد اسكن كنيم!!!…شانس آوردم كه بابا نيومده بود!!!…صبح شنبه همه مدارك رو برام ايميل كردن و منم سعي كردم ثبت نام كنم كه دست آخر به يه مكافاتي، عصر كه رسيدم تهران نهاييش كردم…
يكشنبه (٢٠ام) صبح هم گفتن بياييد دانشگاه و حالا مداركي كه اسكن كرديد رو دستي تحويل بديد!!!…يعني اينا آخرشن:))…٨.٥ صبح رفتم جشن معارفه كه ديدم خوب ميشناسم دانشگاهمون رو و وسطاي آواز يكي از اين خواننده ها، با يكي از بچه ها پاشديم رفتيم كه با استفاده از حق آب و گِل تو دانشگاه، زودتر كارامون رو انجام بديم و بريم…حق آب و گِل جواب داد!!!…نفر اول و خارج از نوبت ثبت نام شدم…ولي قبل اينكه «دستتون درد نكنه» رو بگم، اينو شنيدم «خب آقاي جيوار شما كه آشنا هستين لطفا كمك كنين زودتر تموم شه ثبت نام»!!!…اگه با مسئولين آموزش آشنا باشين، ميدونين كه بهترين كار كمك كردن بهشون تو همين روزهاي شلوغه…اگه همچين كاري بكنيد، ميتونيد حتي «سيالات» رو ترم آخر درحالي كه «بناهاي آبي» رو هم گذرونديد، برداريد…اينجا ايرانه!!!…روابط همچنان بر ضوابط حاكمه و ما هم استفاده ميكنيم!!!؛)…بعله، يكشنبه هم تا ٥ بعدازظهر دانشگاه در حال خدمت رساني بوديم!!!…
ديگه وقت كار بود بعد از اين همه مرخصي و حتي ديروز كه پنجشنبه بود هم رفتم شركت و بعد از اين ٢٠ روز امشب وقت كردم بنويسم…
امروز هم از صبح ك. خونمون بود و سرگرم بوديم…اون هم تا آخر سال ميره استراليا و فك كنم ديگه از تنهايي دق كنم!!!:(…
پ.ن.:
يه سري حرفاي فيلسوفانه هم داشتم كه ديگه الان يادم نيست، باشه تو پست هاي بعدي اگه يادم اومد!!!…
اين دو-سه هفته خيلي سرم شلوغ بود و به همون شدت دلم تنگ…