Posts tagged ‘اعتراف’

جمعه 21 مردادماه 1390

ديروز و امروز بعد از چند هفته بالاخره يه استراحت درست و حسابي کردم…

يعني با اينکه ديروز مجبور شدم خيلي زود بيدار شم که تو ماه رمضون و وسط تابستون بريم کوه ولي چون به گرماي هوا نخورديم، خيلي خوب بود تا جاييکه تصميم گرفتم «از شنبه» صبحها برم ورزش کنم…البته کدوم شنبه بماند…

از کوه که برگشتيم دقيقا وقتي پيچيدم توي کوچه، تلفنم زنگ خورد…شماره اي از کرج بود:

–        بفرماييد؟؟؟…

–        آقاي محمدعلي جيوار؟؟؟…

–        بله خودم هستم (دارم سعي ميکنم صدا رو بشناسم، يه دوست قديميه!!!؟؟؟…)

–        از سازمان سنجش تماس ميگيرم…

–        بفرماييد (يعني کي ميخواد سرکارم بذاره!!!؟؟؟…)

–        ميخواستم عرض کنم خدمتتون که دو تا کد رشته ي انتخابي 6693 و 6695 مربوط به رشته ي مهندسي سواحل دانشگاه اميرکبير، امسال در بندرعباس کلاسهاش تشکيل ميشه…

–        بله ميدونم (شکّم از سرکاري بودن تماس برطرف شده)…

–        چه جالب که ميدونستيد، پس با آگاهي انتخاب کرديد، البته نميدونم کدومش رو انتخاب کرديد…

–        بله فکر نميکنم انتخاب کرده باشم، تو دفترچه توضيح داده بودن که بندرعباسه…

–        نه آقا اين رو تازه اعلام کردن و تو دفترچه اي که جلوي منه، فقط نوشته دانشگاه اميرکبير، يعني شما فکر ميکرديد که محل تشکيل کلاسها تهرانه…

–        خب؟؟؟…(دوباره شک ميکنم، آخه پنجشنبه ساعت 12، سازمان سنجش، کرج!!!…)

–        خب الان شما ميتونيد با توجه به اين موضوع اين انتخابتون رو حذف کنيد، اولويتش رو جابجا کنيد يا نگه داريد…

–        من بايد برم نگاه کنم ببينم اگه انتخاب کرده باشم، جابجاش ميکنم…

–        دوست عزيز شما انتخاب کرديد، يعني سازمان يه ليست به ما داده از کسايي که اين کد تو ليستشون بوده و من و همکارام داريم زنگ ميزنيم اطلاع ميديم…

–        خب اگه بخوام تغيير بدم، چي کار بايد بکنم؟؟؟…

–        بايد يه کپي از شناسنامتون رو براي ما فکس کنيد و اعلام کنيد که چي کار کنيم تا فردا!!!…ولي الان به من بگيد که تصميمتون چيه؟؟؟…

–        ميذارم آخرين اولويت احتمالا…

–        خب پس يعني جابجايي، من مينويسم ولي ملاک مدارکي هست که ميفرستين…

–        به شماره اي بفرستم؟؟؟…

–        يادداشت کنيد، شماره فکس ما: … و دبيرخونه … و … بنويسيد مربوط به اداره ثبت نام… تا فردا براي ما بفرستيد…

–        باشه حتما، مرسي…

–        خداحافظ…

–        خدانگهدار…

هممم حالا چي کار کنم؟؟؟…با امير (اخوي) تماس ميگيرم، ميگه تو مشهد و قزوين رو هم انتخاب نکردي، اگه ميخواستي بري شهرستان اونا رو ميزدي، سريع بفرست که حذف کنن…(اصلا شکي به موضوع نکرد…)

پدر ميگه قضيه مشکوکه… به امير س. زنگ ميزنم که ببينم با توجه به اينکه درگير کارهاي آموزشي ارشد هست، چيزي شنيده، که اون هم ميگه مگه سازمان پنجشنبه ها بازه؟؟؟…(تازه به هيچکدوم نگفتم تلفن از کرج بود!!!…) ولي خب همه ميگن به ريسکش نمي ارزه…

پرينت انتخاب رشته رو نگاه ميکنم، انتخاب 20 و 21 ام هست…بايد حتما حذفش کنم، نمي ارزه برم بندرعباس… فکس رو ارسال ميکنم، خطا ميده… زنگ ميزنم به شماره اي که افتاده بود، بعدازظهر شده، ديگه کسي نيست، تماس ميره رو منشي تلفني و پيغام هم نميگيره، قطع ميشه…

ميرم بيرون، شايد اشکال از خط منه، دو سه جا امتحان ميکنم، هيچکدوم فکس رو نميتونن ارسال کنن، ميگن حتما خطهاي کرج مشکل داره!!!…يعني تا فردا درست ميشه!!!…

ميام خونه، يه جستجوي مختصر توي گوگل خبر از انتقال نيمي از سازمان سنجش به کرج ميده، شماره هايي که توي سايت ها هست نزديک به شماره هاييه که دارم، پس درسته…آدرس رو بر ميدارم که فردا يه سر بزنم اگه درست نشد خط ها…ولي همين سر در گمي و اينکه مهلت ارسال فرداست، ميتونه اعصابت رو قلقلک بده…

براي ز. داستان رو تعريف ميکنم، اون هم ميگه مشکوکه!!!…ولي خب اون هم بيخيالي رو عقلاني نميدونه!!!…

بايد صبر کنم تا صبح…

به هر حال صبح شد و تونستم فکس کذايي رو ارسال کنم…اميدوارم قبل از مهلت مقرر بوده باشه!!!:))…يعني همه کارهامون بايد به هم بياد… همه چيز رو اينترنتي ميکنن، بعد يه تغيير کوچيک رو نميتونن اينترنتي انجام بدن، حالا اومديم و يه بنده خدايي دسترسي به فکس نداشت پنجشنبه جمعه‌اي…يا از اون بدتر، دسترسي به شناسنامه و مدارکش نداشت مثلا توي سفر!!!…چي کار بايد بکنه تو نصف روز!!!؟؟؟…

به هر حال فکر ميکنم واسه ما که بخير گذشت…البته اگه تا دو هفته ديگه ننوشتم که دارم ميرم بندر!!!…

پ.ن.:

بقيه زمان اين دو روز رو استراحت مطلق بودم پاي تلويزيون و سريال «دوستان»!!!د:…

احساس بين «راس» و «ريچل» رو تو فصل دو خيلي دوست دارم…

(…خودسانسوری مفرط…)

پنجشنبه ٣٠ تيرماه١٣٩٠

پيش نوشت:
ز. بهم گفت با توضيحات بيشتر بنويس، پرسيدم چيو كامل بنويسم مثلا، گفت تو دچار خودسانسوري هستي!!!…از حرفها به اين نتيجه رسيدم كه مثلا ميشه از رفتارهاي اجتماعي كه آزاردهنده است بيشتر نوشت؛)…(البته كاملا ميدونم منظورش از بيشتر نوشتن مربوط به چه بخشي مي شد، دنبال بهانه بودم براي نوشتن موضوعات پيش رو؛)…)
هيچوقت فكر نميكردم خودسانسوري باشه، اصولا سعي نميكردم چيزي ناراحتم كنه…براي امتحان توي فيسبوك از اين حركتي كه جديدا مد شده و تا كسي ميميره، صفحه خونه(Home Page) ما ميشه صفحه ي ترحيم همشهري، گله كردم و از اينكه كسي رو كه نميدونيم چرا در يك درگيري مرده، ميكنيم شخصيت خوب هفته، نوشتم…بازخوردها جالب بود، عده اي از دوستان كه همگي اهل بلاگنويسي هم هستن (تاكيد دارم عده اي، يعني يك نفر خاص منظورم نيست و متاسفانه زياد بودن) از اونور بووم افتادن و گناه مرده رو میشمردن!!!…من ميگفتم وقتي كسي رو نميشناسم چرا بايد عكسشو بزارم به جاي عكس خودم اونم بعد از مرگش، دوستان سعي داشتن مرحوم رو معرفي كنن!!!…ميگفتم مثلا در اين مورد بخصوص خب اگه ورزشكارا ارادت خاصي دارن مشكلي نيست ميشناسنش حتما، دوستان كلا ورزشكارارو ميبردن زير سوال، مينوشتم منم متاسفم كه تو اين مملكت قويترين مردش رو ميشه با چاقو تو خيابون كشت ولي… حرفم تموم نشده بود، دوستان ميگفتن خودتم كه جوگيري، نوشتم و نوشتيم و اميدوارم ياد بگيريم درست بحث كردن رو… خلاصه خداروشكر كه بازم با آدمهايي طرف هستم كه حداقل شعور رو دارن و از يه جايي به بعد بيخيال شدن… جالب تر از اون دوستان ديگه اي بودن كه خود من رو بخاطر نوشتن اين مطلب محكوم ميكردن به اينكه ميخوام اداي روشنفكرها رو درآرم يا كلا فقط ميخوام تو هر موضوعي(!) مخالفت كنم!!!…
يه دو- سه روزي كه از اين مطلب گذشت و نظرات آروم شد، داشتم براي بار چندم فيلم دور دنيا در هشتاد روز با بازي جكي چان رو ميديدم كه يهو به نظرم اومد اگه مثلا ژول ورن ايراني بود و شخصيت فاكس در رمان اسطوره اي ايراني، زمانيكه اين فيلم ساخته و داستان به كلي تحريف شد به طوريكه فاكس يك انگليسي احمق به نظر مياد كه دو نفر براي رسيدن به اهدافشون (مثلا شخصيت جكي چان، كه طبق معمول يك چيني متعصب به تاريخ و فرهنگشه، براي برگردوندن مجسمه بودا به شهرش) از شرط بندي اون سواستفاده ميكنن، ملت با تعصب ما چه عكس العملي نشون ميدادن؟؟؟!!!…تحريم اين فيلم، جمع آوري امضا براي نامه به دبيركل سازمان ملل در جهت بازگرداندن حيثيت ژول ورن نويسنده شهير ايراني يا درست كردن سايت ها و صفحه هايي با مضمون تنفر از جكي چان فرستاده صلح سازمان ملل متحد!!!؟؟؟…
چندين بار در اين سالها اين فيلم رو ديده بودم هر بار هم از ته دل ميخنديدم و تا به حال فيلم رو با داستاني كه خونده بودم مقايسه نكرده بودم و به ديد كمدي نگاه ميكردم…آزادي انديشه معنيش همين نيست كه بشه هرچيزي رو به چالش كشيد؟؟؟…مشكل من اينجاست كه چرا براي برگردوندن مجسمه هاي ميدون اسب ساري يا مجسمه مرد اشكاني شهر ایذه امضا جمع نميكنيم!!!؟؟؟…كارهاي عملي تر رو ول ميكنيم بعد به جنگ فيلم سيصد ميريم!!!…دنيا تصويرش نسبت به من عوض بشه چه اهميتي داره وقتي هنوز تو مملكت هدفي براي كارهامون نداريم، يه عده فقط دنبال مخالفت با دولتن، يه عده فقط موافقت، يه عده درگير بازي ها، عده اي هم مشغول تجاوز و چپاول همديگه!!!…
اصلا امضا جمع كردن براي ماندگار كردن اسم خليج هميشگي فارس بد نيست يا قرار دادن عكس مرحوم شكيبايي براي زنده كردن يادش، ولي بي هدفي، جوگير شدن و دور شدن از كارهاي مفيد و سرگرم شدن به كارهايي بيفايده تر، فقط جهل رو بيشتر ميكنه…نميدونم ذهنم مريض شده و اخيرا سعي ميكنم براي پيدا كردن مضمون مثل دكتر روازاده فكر كنم يا اينكه طبيعيه اين تفكرات در اين برهه!!!:-؟…
به نظر خودم كه ذهنم داره مريض ميشه و براي جلوگيري از خودسانسوري، هر رفتاري ميبينم، شروع ميكنم به بسط دادنش به كل جامعه و متاسفانه خيلي راحت رفتارهامون منبسط ميشن…همه ايرانييم:)…در ضمن واكنش نشون دادن به اين قضايا باعث ميشه عده اي فكر كنن وقتي ميگم «ملت جوگير»، دارم خودم رو جدا ميكنم، براي همين فعلا عطاي اين نوع نوشتن رو به لقاش ميبخشم و همون روزنگاريم رو ادامه ميدم…سري كه درد نميكنه دستمال چرا ببنديم؟؟؟!!!؛)…
خود نوشته:
يه مدتي هست كه به شدت چسبيدم به كار، يه جورايي نگراني نسبت به آينده و عقب موندن از كسب تجربه و كمبود وقت و اينا پيدا كردم كه همش هم مربوط ميشه به پيشنهاد كار كارگاهي در تابستون كه بعد از تموم شدن امتحانات بهم شد و وقتي گفتم من كه كار دارم، بهم گفتن كار دفتر مشاور بسه ديگه، سه سال كار كردي اونجا، اينم تجربه كن!!!…راستش خودم هم از تجربه كردنش بدم نميومد، بخصوص با حقوقي كه پيشنهاد شد ولي متاسفانه عسلويه رفتن و موندن بعد از تابستون مقدور نيست و براي مني كه شش ماه هم قبل از عيد نرفتم شركت براي آماده سازي كنكور ارشد، يه مرخصي دو ماهه ي مجدد زياد موجه نبود و خيلي احتمال اينكه دوباره جذب اين شركت نشم زياد بود و با توجه به انتخاب رشته اي كه كردم و كارهاي مرتبط اين شركت، ترجيحم بر موندن شد…منتها نگرانيها از اونجايي شروع شد كه حقوق پيشنهادي در كارگاه به عنوان يك آدم تازه فارغ التحصيل قابل مقايسه با حقوق كار در شركت مشاوره بعد از سه سال نبود…در ضمن ديدن آ. بعد از ٤-٥ ماه و اينكه گفت شدم مدير پروژه، بيشتر منو به فكر برد كه نجنبم عقب ميمونم!!!د:…بسوزه پدر چشم و هم چشمي!!!:))…همچنين پول كه فكر آدم رو تغيير ميده و حواسش رو از زندگي پرت ميكنه!!!…
چقدر حرف داشتم بزنم…تموم نشده هنوز..
سه چهار ماه هم بود كه درگير يه رابطه ناخواسته شده بودم و دو سه روزي ميشه كه بالاخره رودربايسي رو كنار گذاشتم و تونستم مهرم و حلال، جونم و آزاد كنم!!!:))…خيالم راحت شد ولي فكر كنم دل يك نفر رو شكوندم، اميدوارم ببخشدم ولي واقعا اشتباهي بود و من اصلا دنبال رابطه نيستم تو اين همه درگيري ذهني، يه وابستگي بود كه ناخواسته ايجاد شده بود، شايدم از روي شيطنت ولي چون نميخواستم كسي اذيت بشه، نه اين رابطه رو علني كرده بودم و نه دوست داشتم كه ادامه پيدا كنه (از همون روز اول كه ديدم برداشتش اشتباهه بايد جلوگيري ميكردم!!!…) تو اين مدت مجبور شدم دروغ بگم، البته نميدونم به دوستايي كه ميپرسيدن خبريه دروغ جواي مي دادم يا به اون بنده خدا كه نميگفتم بيخيال من شه و هر روز بيشتر فكر مي كرد توي يه رابطه است!!!:(…به هر حال از هر كي فكر ميكنه دروغ شنيده و ممكنه اينجا رو بخونه، معذرت ميخوام، قصدم اين نبوده كه دروغ بگم…
خب ديگه چون اين قسمت يك شوك بزرگ بود( :)) )، بيشتر نمينويسم، تا همينجا بسه واسه امروز!!!؛)..
البته فكر كنم باز هم خيلي نشد ولي ديگه سانسور نداشت كلا!!!د:…
پينوشت:
يه جمله معروفي فرانسويا دارن كه ميگه «زندگي اونقدر طولاني نيست كه بخويم آلماني ياد بگيريم»!!!…امتحان زبان آلمانيم براي سومين بار عقب افتاد، و به نظرم داريم زمانيكه تو اين جمله ي فرانسويها بهش اشاره شده رو بيشتر از دست ميديم!!!د:..
شاد باشيد…

پنجشنبه 26 فروردین 1389

میگم عجب معضلیه این اضافه وزن!!!…

یه چند روزیه که تعدادی از دوستان رو میبینم که همگی دچار این مشکل هستن!!!:دی…از قضا دیروز هم که برای عرض تسلیت از دست دادن عزیزی به یکی از دوستان، قرار بود به یه مجلسی بریم من هم به این مشکل بر خوردم!!!:0…بعله این پست یک اعتراف هست به چاقی یا به قول خانم ز. اضافه وزن!!!:دی…
جریان از این قراره که ساعت 6 بعد از ظهر من از دانشگاه برگشتم خونه و میخواستم برای ساعت 7 برم به مجلس ختم، قرار بود ا. و پ. بیان دنبالم و من هم یه چرتی زدم تا بچه ها زنگ بزنن و بیدار شم آماده شم!!!…از قضا ترافیک زیاد بود و زنگ زدن که خودت بیا، دیر میشه، منم بیدار شدم کت و شلواری رو که 2ماهی میشد نپوشیده بودم برداشتم که بپوشم که چشمتون روز بد نبینه…موجبات خنده ی والده ی محترمه با دیدن صحنه ای که شلوار از زانوم بالاتر نمیومد فراهم شد!!!:دی…
خلاصه با یه سر و وضع نابسامانی این مجلس رو رفتیم ولی امروز مجبور شدم برم برای مراسمی که انشالله هفته ی بعد در پیش داریم یه دست کت و شلوار آماده بگیرم که اون رو دیگه نمیشه با هر لباسی رفت!!!…
خلاصه با اینکه میدونم ز. با خوندن این پست کلی خوشحال میشه که اعتراف کردم ولی مجبورم بگم که صبح که از خواب پاشدم رفتم و دوچرخم رو هم بیرون آوردم و دستی به سر و چرخش کشیدم که دیگه ورزش رو بغل کنم به سلامتی!!!:دی…