Posts tagged ‘بیحوصلگی’

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389

بعد از مدت 15 روزي که کامپيوترم خراب بود و درست شد، يه هفته اي هم سرگرم مهمونامون بودم، داييم اومده بود و اينبار قصد رفتن به اصفهان داشت که من هم همسفر شدم باهشون و بعد از برگشتن از سفر 3-4 روزي هم تهران با هم بوديم!!!…

خلاصه امروز صبح عازم مشهد شدن که از اونجا برگردن سر خونه زندگيشون!!!:دي… من هم موندم تنها با سه تا امتحان که از 5شنبه هفته ي بعد تا يکشنبه اش دارم!!!…

يه سري از دوستان هم امروز رفتن دماوند و من بدليل اينکه مهمانان سورپرايزي ديگه اي برام رسيدن که تا فردا پيشم ميمونن، نتونستم برم!!!…


پ.ن.:

دلم گرفته، نميدونم بخاطر تنها موندن تو خونه است يا چيز ديگه!!!…اين روزها لوح فشرده ي «ري را» از سهيل نفيسي رو توي ماشين گوش ميدم، جز آهنگهايي که دوست دارم تو اين آلبوم، «عاشقانه«ی احمد شاملوست:

«عشق را اي کاش زبان سخن بود!!!…»

دوشنبه 5 بهمن 1388

از دست این امتحان فولاد که حوصله واسه آدم نمیذاره…میگم خیلی بده آدم امتحاناش اینقدر طول بکشه ها!!!…بخصوص اگه بین دوتا امتحان آخر یک هفته فاصله باشه…اصلا امروز صبح که رفتم دانشکده و شب برگشتم انگار هیچ کار مفیدی انجام ندادم…همچین حس مفید بودن نداشتم از روزم…با اینکه کلی کار داشتم دانشگاه و تقریبا همشون رو هم انجام دادما ولی این حس بیحوصلگی نمیدونم از کجا اومد امروز که ولم نکرد تا الان!!!…

این روزا همش دارم فکر میکنم که پروژه هامو کِی انجام بدم، آخه تقریبا بقیه بچه ها امتحاناشون تموم شده تو دانشگاه و شروع کردن به انجام پروژه…
شنبه هم که انتخاب واحده (هنوز امتحان محاسبات بچه ها رو نگرفتن، ترم بعد رو دارن شروع میکنن!!!…دانشگاه گل وبلبل…) الان فهمیدم چرا سردرگم و بیحوصله بودم امروز!!!…همش زیر سر این اداره آموزش دانشکده است…با این برنامه ریزیشون، اعصاب نمیذارن واسه آدم که!!!…
پ.ن.:
جدی اگه اینجا نمینوشتم دلیل بیحوصلگیم رو نمیفهمیدما!!!…اینم از مزایای نوشتنه!!!:دی…