اول اينكه بنا به كنكور و امتحانات و ساير ملاحظات اين پست رو در روزي كه نوشتم منتشر نكردم…
دوم: چهارشنبه و امروز دو تا كلاس نكته و تست با دكتر ز. داشتم از ساعت ٢ تا ٨ بعدازظهر، كه چهارشنبه به دليل اينكه دوتا امتحان پايان ترم هم داشتم رسما جنازم به خونه رسيد و مجالي براي نوشتن نبود!!!…
اما امروز، چشتون روز بد نبينه، ساعت يك و نيم امير س. اومد دنبالم كه بريم كلاس، ح. هم چون جايي بود قرار شد خودش بياد!!!…
كلاسها در دانشكده فيزيك دانشگاه تهران (انتهاي اميرآباد) تشكيل ميشه، و ما هم به بچه ها سپرده بوديم كه جا بگيرن برامون، چون كلاسا شلوغه و رديفهاي جلو زود پر ميشه…من طبق معمول خوشتيپ(!)، با كلي وقار و متانت و كمي هم فخر و دهنكجي به بقيه كه رديف دوم جا دارم، ساعت دو وارد كلاس شدم و نشستم روي صندلي كه خـِـرت (صداش دقيقا چيه؟؟؟!!!…) به قول «قهوه تلخ» خشتك همايوني جر خورد!!!…اونم چه جِري!!!…نميدونيد و فكر نكنم بتونيد تصور كنيد كه چه حسي داره با شلوار پاره رديف جلوي يه كلاس چهارده-پانزده رديفه نشستن!!!…خلاصه با اعتماد به نفسي كلاس رو گذرونديم و موقع برگشتن چون ا. س. ميخواست بره جايي، من گفتم با ح. برميگردم كه زودتر برسم به درسم براي امتحان فردا صبح!!!…
باز كردن در رنو ٥ سال ٧٠ كه جناب ح. خان براي تنوع امروز هوس كرده بود با ماشين قديمي بياد خودش يه پروسه ربع ساعتي بود و بالاخره پس از تلاشهايي از جلوي دانشكده فيزيك تا انرژي اتمي نرسيده بوديم كه يه صدايي از چرخ ماشين شنيديم و باز هم چشتون روز بد نبينه، چرخ عقب ماشين پنچر بود!!!…اين ماشين كه ميگم، يه چي ميخونيد، لكنته ايه واسه خودش كه سالي يه بار روشن ميشه و از قضا جك هم نداشت (خدا رو شكر زاپاس داشت!!!د:…)
سرتون رو درد نيارم، رسيدن كمك (جك) دوستان و تعويض چرخ، آخر سر ساعت ١٠ شب ما رو به خونه رسوند؛ با دستاي سياه و شلواري كه پشت يه لنگه اش يه چاك افقي سرتاسري موجوده!!!د:…
نرسيدم درسم رو بخونم، ايشالا تا فردا برسم!!!…

پ.ن. :
حرفهايي از اين خواننده گروه كيوسك شنيدم كه بيش از پيش ازش خوشم اومد!!!…به نظر آدم پرمطالعه اي مياد!!!…
تا قبل اينكه بخوام بنويسم كلي پي نوشت داشتم كه انقدر اين داستان طولاني شد، يادم رفت!!!…