امروز به نوعي سورپرايز شدم!!!…
ز. عزيز آ. و م. و ان. (!) و من رو دعوت كرد به شام، من فك ميكردم كه شام تولد خودش رو ميخواد زودتر بده ولي نگو برنامه ي تولد من بوده!!!…گرچه كادو رو بنا به مسائلي زودتر فهميدم كه چيه ولي فك نميكردم كه بچه ها واسه تولد من جمع شدن!!!…
سورپرايزي و سرماخوردگي باعث شد كه اصلا نفهمم شام هم مهمون شدم!!!…ياد سريال دوستان افتادم كه به مناسبت ارتقاء شغلي مونيكا، به جاي اينكه بقيه رو شام دعوت كنه، بقيه بهش شام دادن!!!د:…
وقتي بچه ها از رفتن حرف ميزنن كه اين روزا تقريبا نقل همه ي محافله، به شدت احساس تنهايي ميكنم با اينكه منم ميخوام برم در نهايت!!!… به قول آريا كه چند وقت پيشا رفت انگليس، حاجي (!) همه رفتنييم!!!…
برنامه ي سورپرايز تولد ز. تو ذهنمه ولي احتمالا عملي نميشه چون آ. و ان. ميگن الان هركاري كني ميفهمه!!!…اگه ه. ايران بود به نظرم عملي تر ميشد اين برنامه چون بعد از خود ز. اون پايه ترين فرد گروه بود كه هميشه دير ميرسيد!!!…

پ.ن:
امروز تولد الناز هم بود كه فك ميكردم ده روز ديگه است!!!… اميدوارم بيشتر دلخور نشده باشه!!!…