Posts tagged ‘فرهنگ’

پنجشنبه ٣٠ تيرماه١٣٩٠

پيش نوشت:
ز. بهم گفت با توضيحات بيشتر بنويس، پرسيدم چيو كامل بنويسم مثلا، گفت تو دچار خودسانسوري هستي!!!…از حرفها به اين نتيجه رسيدم كه مثلا ميشه از رفتارهاي اجتماعي كه آزاردهنده است بيشتر نوشت؛)…(البته كاملا ميدونم منظورش از بيشتر نوشتن مربوط به چه بخشي مي شد، دنبال بهانه بودم براي نوشتن موضوعات پيش رو؛)…)
هيچوقت فكر نميكردم خودسانسوري باشه، اصولا سعي نميكردم چيزي ناراحتم كنه…براي امتحان توي فيسبوك از اين حركتي كه جديدا مد شده و تا كسي ميميره، صفحه خونه(Home Page) ما ميشه صفحه ي ترحيم همشهري، گله كردم و از اينكه كسي رو كه نميدونيم چرا در يك درگيري مرده، ميكنيم شخصيت خوب هفته، نوشتم…بازخوردها جالب بود، عده اي از دوستان كه همگي اهل بلاگنويسي هم هستن (تاكيد دارم عده اي، يعني يك نفر خاص منظورم نيست و متاسفانه زياد بودن) از اونور بووم افتادن و گناه مرده رو میشمردن!!!…من ميگفتم وقتي كسي رو نميشناسم چرا بايد عكسشو بزارم به جاي عكس خودم اونم بعد از مرگش، دوستان سعي داشتن مرحوم رو معرفي كنن!!!…ميگفتم مثلا در اين مورد بخصوص خب اگه ورزشكارا ارادت خاصي دارن مشكلي نيست ميشناسنش حتما، دوستان كلا ورزشكارارو ميبردن زير سوال، مينوشتم منم متاسفم كه تو اين مملكت قويترين مردش رو ميشه با چاقو تو خيابون كشت ولي… حرفم تموم نشده بود، دوستان ميگفتن خودتم كه جوگيري، نوشتم و نوشتيم و اميدوارم ياد بگيريم درست بحث كردن رو… خلاصه خداروشكر كه بازم با آدمهايي طرف هستم كه حداقل شعور رو دارن و از يه جايي به بعد بيخيال شدن… جالب تر از اون دوستان ديگه اي بودن كه خود من رو بخاطر نوشتن اين مطلب محكوم ميكردن به اينكه ميخوام اداي روشنفكرها رو درآرم يا كلا فقط ميخوام تو هر موضوعي(!) مخالفت كنم!!!…
يه دو- سه روزي كه از اين مطلب گذشت و نظرات آروم شد، داشتم براي بار چندم فيلم دور دنيا در هشتاد روز با بازي جكي چان رو ميديدم كه يهو به نظرم اومد اگه مثلا ژول ورن ايراني بود و شخصيت فاكس در رمان اسطوره اي ايراني، زمانيكه اين فيلم ساخته و داستان به كلي تحريف شد به طوريكه فاكس يك انگليسي احمق به نظر مياد كه دو نفر براي رسيدن به اهدافشون (مثلا شخصيت جكي چان، كه طبق معمول يك چيني متعصب به تاريخ و فرهنگشه، براي برگردوندن مجسمه بودا به شهرش) از شرط بندي اون سواستفاده ميكنن، ملت با تعصب ما چه عكس العملي نشون ميدادن؟؟؟!!!…تحريم اين فيلم، جمع آوري امضا براي نامه به دبيركل سازمان ملل در جهت بازگرداندن حيثيت ژول ورن نويسنده شهير ايراني يا درست كردن سايت ها و صفحه هايي با مضمون تنفر از جكي چان فرستاده صلح سازمان ملل متحد!!!؟؟؟…
چندين بار در اين سالها اين فيلم رو ديده بودم هر بار هم از ته دل ميخنديدم و تا به حال فيلم رو با داستاني كه خونده بودم مقايسه نكرده بودم و به ديد كمدي نگاه ميكردم…آزادي انديشه معنيش همين نيست كه بشه هرچيزي رو به چالش كشيد؟؟؟…مشكل من اينجاست كه چرا براي برگردوندن مجسمه هاي ميدون اسب ساري يا مجسمه مرد اشكاني شهر ایذه امضا جمع نميكنيم!!!؟؟؟…كارهاي عملي تر رو ول ميكنيم بعد به جنگ فيلم سيصد ميريم!!!…دنيا تصويرش نسبت به من عوض بشه چه اهميتي داره وقتي هنوز تو مملكت هدفي براي كارهامون نداريم، يه عده فقط دنبال مخالفت با دولتن، يه عده فقط موافقت، يه عده درگير بازي ها، عده اي هم مشغول تجاوز و چپاول همديگه!!!…
اصلا امضا جمع كردن براي ماندگار كردن اسم خليج هميشگي فارس بد نيست يا قرار دادن عكس مرحوم شكيبايي براي زنده كردن يادش، ولي بي هدفي، جوگير شدن و دور شدن از كارهاي مفيد و سرگرم شدن به كارهايي بيفايده تر، فقط جهل رو بيشتر ميكنه…نميدونم ذهنم مريض شده و اخيرا سعي ميكنم براي پيدا كردن مضمون مثل دكتر روازاده فكر كنم يا اينكه طبيعيه اين تفكرات در اين برهه!!!:-؟…
به نظر خودم كه ذهنم داره مريض ميشه و براي جلوگيري از خودسانسوري، هر رفتاري ميبينم، شروع ميكنم به بسط دادنش به كل جامعه و متاسفانه خيلي راحت رفتارهامون منبسط ميشن…همه ايرانييم:)…در ضمن واكنش نشون دادن به اين قضايا باعث ميشه عده اي فكر كنن وقتي ميگم «ملت جوگير»، دارم خودم رو جدا ميكنم، براي همين فعلا عطاي اين نوع نوشتن رو به لقاش ميبخشم و همون روزنگاريم رو ادامه ميدم…سري كه درد نميكنه دستمال چرا ببنديم؟؟؟!!!؛)…
خود نوشته:
يه مدتي هست كه به شدت چسبيدم به كار، يه جورايي نگراني نسبت به آينده و عقب موندن از كسب تجربه و كمبود وقت و اينا پيدا كردم كه همش هم مربوط ميشه به پيشنهاد كار كارگاهي در تابستون كه بعد از تموم شدن امتحانات بهم شد و وقتي گفتم من كه كار دارم، بهم گفتن كار دفتر مشاور بسه ديگه، سه سال كار كردي اونجا، اينم تجربه كن!!!…راستش خودم هم از تجربه كردنش بدم نميومد، بخصوص با حقوقي كه پيشنهاد شد ولي متاسفانه عسلويه رفتن و موندن بعد از تابستون مقدور نيست و براي مني كه شش ماه هم قبل از عيد نرفتم شركت براي آماده سازي كنكور ارشد، يه مرخصي دو ماهه ي مجدد زياد موجه نبود و خيلي احتمال اينكه دوباره جذب اين شركت نشم زياد بود و با توجه به انتخاب رشته اي كه كردم و كارهاي مرتبط اين شركت، ترجيحم بر موندن شد…منتها نگرانيها از اونجايي شروع شد كه حقوق پيشنهادي در كارگاه به عنوان يك آدم تازه فارغ التحصيل قابل مقايسه با حقوق كار در شركت مشاوره بعد از سه سال نبود…در ضمن ديدن آ. بعد از ٤-٥ ماه و اينكه گفت شدم مدير پروژه، بيشتر منو به فكر برد كه نجنبم عقب ميمونم!!!د:…بسوزه پدر چشم و هم چشمي!!!:))…همچنين پول كه فكر آدم رو تغيير ميده و حواسش رو از زندگي پرت ميكنه!!!…
چقدر حرف داشتم بزنم…تموم نشده هنوز..
سه چهار ماه هم بود كه درگير يه رابطه ناخواسته شده بودم و دو سه روزي ميشه كه بالاخره رودربايسي رو كنار گذاشتم و تونستم مهرم و حلال، جونم و آزاد كنم!!!:))…خيالم راحت شد ولي فكر كنم دل يك نفر رو شكوندم، اميدوارم ببخشدم ولي واقعا اشتباهي بود و من اصلا دنبال رابطه نيستم تو اين همه درگيري ذهني، يه وابستگي بود كه ناخواسته ايجاد شده بود، شايدم از روي شيطنت ولي چون نميخواستم كسي اذيت بشه، نه اين رابطه رو علني كرده بودم و نه دوست داشتم كه ادامه پيدا كنه (از همون روز اول كه ديدم برداشتش اشتباهه بايد جلوگيري ميكردم!!!…) تو اين مدت مجبور شدم دروغ بگم، البته نميدونم به دوستايي كه ميپرسيدن خبريه دروغ جواي مي دادم يا به اون بنده خدا كه نميگفتم بيخيال من شه و هر روز بيشتر فكر مي كرد توي يه رابطه است!!!:(…به هر حال از هر كي فكر ميكنه دروغ شنيده و ممكنه اينجا رو بخونه، معذرت ميخوام، قصدم اين نبوده كه دروغ بگم…
خب ديگه چون اين قسمت يك شوك بزرگ بود( :)) )، بيشتر نمينويسم، تا همينجا بسه واسه امروز!!!؛)..
البته فكر كنم باز هم خيلي نشد ولي ديگه سانسور نداشت كلا!!!د:…
پينوشت:
يه جمله معروفي فرانسويا دارن كه ميگه «زندگي اونقدر طولاني نيست كه بخويم آلماني ياد بگيريم»!!!…امتحان زبان آلمانيم براي سومين بار عقب افتاد، و به نظرم داريم زمانيكه تو اين جمله ي فرانسويها بهش اشاره شده رو بيشتر از دست ميديم!!!د:..
شاد باشيد…

يكشنبه ٢٦ تيرماه ١٣٩٠

بعد از سه – چهار ماه بالاخره امروز وقت كردم سرم رو بخارونم!!!د:… تو اين مدت اتفاقاي زيادي افتاد از اومدن نتايج كنكور گرفته(٣١ ارديبهشت) تا برگشتن انديشه (١ تير) و افتضاح در تحويل گزارش آزمايشگاه هيدروليك (كه منجر به گرفتن نمره ١٠ شد) و بدرقه انديشه با مجيد تا فرودگاه و صبحانه ها و مهمونيهايي كه با بچه ها بيرون ميرفتيم و تولد همام (و موندن پشت در تا ساعت ٤ صبح بخاطر نداشتن كليد) و غيره و غيره كه بخاطر داشتن پروژه ها و ترم آخري بودن، به ثبت اون ها نرسيدم!!!د:…
امروز ولي بعد از مدت ها، اين عيد و تعطيل بودن كمك كرد كه وقت كنم بالاخره ويندوز كامپيوتر رو عوض كنم و اين عوض كردن ويندوز، فرمت كردن كامپيوتر و نصب مجدد همه ي برنامه هام از اونجاييكه پروسه وقت گير و در عين حال بينياز از توجه دائمي هست، مجبورم كرده به نشستن پاي كامپيوتر و براي اينكه از وقت استفاده بهينه كنم(!) دارم در كنار اين كار زبانم رو ميخونم كه چهارشنبه امتحان نهايي داريم در شركت!!!…(الان چهارماهه يه ترم آلماني خونديم!!!د:…)
و البته چون درس خوندن زياد كلا از بازدهي كم ميكنه(!) الان گفتم يه سري هم به نوشتن بزنم، بلكن آشتي كرد باهمون!!!د:…
يه ده روز پيش براي پيمايش پروژه آب وفاضلاب رفته بودم حوالي خيابون دماوند تهران كه يك سري عكساي جالب تونستم بگيرم كه دو سه تا شو اينجا ميذارم:
هرسه تا عكس مربوط به احترام گذاشتن به تابلوها و قوانين شهري و فرهنگيه، بيشتر توضيح نميدم، ببينيد:

و اين چند روز گذشته، نيما اومده بود پيشم و كلي با هم چرخيديم!!!…جاهاي زيادي رفتيم و به صورت فشرده تقريبا همه ي تهران رو با مراكز تفريحيش گشتيم…تو اين گشت و گذارها هم نكات زيادي بود، از رها شدن نقاشي هاي كمال الملك و چند تن ديگر از نقاشان دوره قاجار بدون محافظت خاص در موزه نگارخانه كاخ گلستان تا بازگشايي تالار ظروف در همين كاخ بعد از سي و اندي سال در فروردين امسال به دست مهندس بقايي!!!… و ديدن شاهكار (!) آقاي رضا يحيايي به نام آشيانه سيمرغ (لينك) در آخرين طبقه برج ميلاد كه نمادي از نه هزار سال تمدن ايراني رو قرار بوده به نمايش بذاره ولي من به شخصه با ديدن اين اثر در اين سطح به عنوان يك نماد ملي، شوكه شدم…من منتقد كارهاي هنري نيستم ولي به عنوان يك تماشاگر عادي هم فكر ميكنم در تمدن نه هزار سالمون نمادهاي زيادي براي نمايش داشتيم كه آقاي يحيايي (كه مسئولين برج با عنوان استاد ازشون دفاع ميكردن) مجبور نشن نماد خرملانصرالدين رو در ارتفاع ٣٠٢ متري به عنوان يك اثر ملي ثبت كنند!!!…جالب بود كه وقتي ليدر و مسئول توضيح دادن عناصر اين اثر، در مورد اون توضيح ميداد و مردم ازش سوال ميكردن ميگفت «منم نميدونم به ما گفتن اينارو بگيم»!!!:))…
يه چند وقتيه كه زمان روزانه مطالعه ام رو از يك ساعت مفيد به بالاي دو و نيم ساعت رسوندم، از اين نظر خوشحالم ولي اميدوارم سرانه كشوري بالا بره تا ديگه حتي توي دور افتاده ترين نقاط كشور هم نشه مثل عكساي بالا رو گرفت، چه برسه به پايتخت ايران!!!…
بايد از خودمون شروع كنيم…
پ. ن.:
اميدوارم بيشتر بنويسم تا شايد تو اين زمينه يه پيشرفتي بكنم!!!د:…
شاد باشيد…

چهارشنبه 26 خرداد 1389

امتحانات با حال و هوای عجیب این روزهای دانشکده، که ناشی از قوانین من درآوردی (به قول یکی از اساتید) معاون آموزشی دانشکده جهت استفاده از ماشین حساب های غیرمهندسی در امتحانات، بعلاوه ی حرکت توهین آمیز ِ گرفتن کیف های دانشجویان حتی در امتحانات جزوه باز جهت توجیه بی مسئولیتی های مراقبان در این دوران، دو سه روزیه که شروع شده و جدا از تنشهای بی جهت وارد شده از طرف مسئولین دانشکده، بی حرمتی های لفظی مسئولین آموزش از جناب آقای دکتر ح.م.ف. گرفته تا سرکار خانوم م.ی. باعث شد که دیروز از کوره در برم و در گفتگو با جناب دکتر از این حرکات و قوانین به عنوان «مسخره بازی» یاد کنم که البته جواب دور از انتظاری رو هم از ایشون شنیدم که به قول یکی از دوستان انگار نه انگار که دکتر یا استاد این مملکت هستن ایشون!!!…به بحث ها و درگیری های لفظی دوستان دیگه با ایشون کاری ندارم ولی باید اقرار کنم که واقعا متاسفم از حرف زدنم با چنین شخصیتی…البته ممکنه دوستان واژه ی بکار برده شده از طرف بنده رو هم خوشایند ندونند و شاید بهتر بود از عبارتی مثل «این قوانین و حرکات شایسته ی شأن دانشگاه نیست» استفاده میکردم ولی واقعا همچین جمله ای رو در برابر ایشون بکار بردن مثل خوندن اشعار حافظ میمونه وسط دعواهای طرفداران تیمها در استادیوم آزادی!!!:-؟…

خلاصه تو این چند روزه دوستان زیادی خون خودشون رو کثیف کردن برای ایستادن در برابر قوانین بی پایه و اساس آموزشی (اگر دلیل منطقی داشت، با زور اجرا نمیشد…) که اکثر قریب به اتفاق اساتید نیز با آن مخالفند ولی به نظر من بهتره فعلا به تهذیب نفس پرداخت!!!؛)…

دیر روز به شدت از خودم شاکی بودم که بر خلاف روال معمول بیخیالی هام نسبت به چنین اتفاقاتی، تحت تاثیر جو ِ بوجود اومده اعتراضی انجام دادم که منجر به این شد که دیدم نسبت به واکنش های اعتراض آمیز بدتر هم بشه!!!…ولی به قول یکی دیگه از اساتید (دکتر ذ.) این هم تجربه ایه!!!…

تا پایان امتحانات ببینیم چی میشه!!!…

پ.ن.:

1. این وردپرس رو هم بستن، نوشتن هم سخت شده!!!…ایشالا زودتر رفع کدورت بشه، ما راحت بشیم!!!…

2. برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر// کار فرمای قدر می کند این من چه کنم!!!…

3. درضمن این پست به هیچ وجه سیاسی نمیباشد و همچنان روزنوشته ایست همراه با درد دلی دانشجویانه راجع به مسایل آموزشی موجود در یک دانشکده!!!…

یکشنبه 18 بهمن 1388

پروژه ی راهسازیم رو 9 گرفتم از 10!!!…دفاعی کردما!!!…با حمله شروع شد!!!:دی…
بتن1 رو هم 14 شدم…
بالاخره 15 واحد از 18 واحد این ترم تموم شد(فولاد رو هواست هنوز!!!)…
فردا میرم استراحت…
پ.ن.:
فرهنگ و آداب تلفن به قلم مهندس امیررضا پوررضایی رو در سه صفحه در اینجا بخونید، ارزشش رو داره!!!:دی؛)…
10 روز مونده…

پاسداری شده: تنهایی…

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

فرهنگ ترافيك!!!…


مهندس اميررضا پوررضايي

فناوري (تكنولوژي) به عنوان يكي از زير مجموعه‌هاي تمدن، يعني بخش سخت‌افزاري از پيشرفت انسان، پديده‌اي‌ است قابل تبادل و قابل خريد و فروش. هر چه كه بشود آن را با پول خريد و با كشتي و قطار و هواپيما به سرعت در اين دنياي خاكي جابجا كرد، ما انسانها آن را مي‌خريم و جابجا مي‌كنيم.اما فرهنگ را نمي‌شود مثل فناوري خريد يا با سرعت آن را جابجا كرد. حتي در زماني كه يك ابزار و اختراع جديد به بازار جهان وارد مي‌شود، با همان سرعت نمي‌توان در زبانهاي مختلف بر آن نامي نهاد. چه بسيار اختراعات و ابزارهايي كه هنوز هم در زبان عزيز ما، نام قابل قبول و قابل استفاده‌اي ندارند و مجبور هستيم كه از همان نامهاي لاتين، فرانسوي، انگليسي و … استفاده كنيم.

نمونه بسيار است، اما عنوان همين نوشته را مثال بياورم: ترافيك، به معناي رفت و آمد و عبور و مرور، در زبان ما معادلي قابل استفاده و همه پسند ندارد. از آن گذشته به مفهوم خودش هم در زبان روزمره استفاده نمي‌شود. در زبان روزمره ما به جاي استفاده مي‌شود و زماني كه مي گوييم: ، منظور گوينده اين است كه:

اين مثال را به دو منظور آوردم: يكي اينكه نمونه‌اي باشد از جا ماندن زبان ما از برخي پيشرفتها و ديگر اينكه يادآور شده باشم كه منظورم از معني اصلي آن است؛ يعني فرهنگ عبور و مرور و تردد افراد جامعه.فناوري در هر جامعه‌اي كه متولد مي‌شود، پيشتر زمينه فرهنگي بهره‌برداري صحيح از آن نيز كمابيش آماده است؛ اما در جامعه‌اي كه به آن از طريق صادرات وارد مي‌شود، گاهي هيچ زمينه فرهنگي براي بهره‌برداري درست از آن وجود ندارد. ماشين، اتومبيل يا تازگيها خودرو هم تابع همين قاعده است. هنوز در زبان محاوره استفاده نمي‌شود و كاربرد آن تنها در ادبيات رسمي است. هم زمان زيادي نيست كه جاي را گرفته. حدود يك قرن از ورود اولين ماشين به كشورمان گذشت تا آرام آرام ، شود و دريابد اين چرخ‌گردي را كه در دست دارد، بهتر است بنامد تا .

گامهايي تا رسيدن به فرهنگ بهينه رانندگي و ترافيك در پيش داريم، اما اين گامها چگونه بايد طي شود؟ غير از اينكه من و شما، در مسير ارتقاي فرهنگي، از نقطه‌اي كه هستيم، به نقطه‌اي كه شايسته است باشيم، حركت كنيم، راه ديگري سراغ داريد؟ يك نكته ديگر را بگويم و اين بخش را پايان دهم و آن اينكه، هر زمان كه مطلبي را نوشته‌ام يا گفته‌ام، هرگز گمانم اين نبوده كه مخاطبان آن مطلب را نمي‌دانند؛ همواره ذهنيت من اين بوده است كه مخاطبان، مطلب را مي‌دانند و چه بسا بهتر از من با آن آشنا هستند ولي بسياري دانسته‌ها هستند كه تا اجرايي شدن كامل شايسته است بارها و بارها و از زبانهاي مختلف گفته و شنيده شود.

تاريخچه‌اي از خودرو و ترافيك‌

اجازه بدهيد اين تاريخچه را با آغاز استفاده از كالسكه در ايران شروع كنيم و كالسكه را قديمي‌ترين عنصر ترافيكي به حساب آوريم. حسن خان اعتمادالسلطنه، روزنامه‌نگار مشهور عهد قاجار كه مي‌گويند در نيم قرن ابتداي فعاليتهاي روزنامه‌نگاري در ايران، هيچ كس كارنامه‌اي به پرباري و پربرگي او ندارد، گفته است كه رواج استفاده از كالسكه و درشكه در شهر تهران از دوره ناصرالدين شاه بوده. خوب است اشاره كنيم اعتماد السلطنه كه روزنامه دولت عليه ايران (همان وقايع اتفاقيه سابق) او از ساير نشرياتي كه منتشر نموده معروف‌تر است، مترجم و نويسنده هم بوده، سازماندهي و تشكيل وزارت انطباعات [وزارت چاپ و نشر] را نيز در كارنامه خود داشته و شخصيتي بي‌همتا و برجسته از لحاظ مطبوعاتي در عصر خويش يعني عصر ناصري است.بگذريم، قديمي‌ترين كالسكه موجود در ايران نيز كالسكه‌اي متعلق به ناصرالدين شده است. اين كالسكه كه ساخت اتريش است، بعدها در زمان رضاشاه و در مراسم رسمي از جمله تاجگذاري مورد استفاده قرار گرفته است.

استفاده عمومي از كالسكه و درشكه براساس گفته‌ها و قرائن در اواخر قرن نوزدهم شروع شد. تهران كه در 1269 ش جمعيتي حدود صدهزار نفر داشته، كم كم نياز به يك سيستم حمل و نقل عمومي پيدا كرده بود.در سال 1267 ش [1888م] اولين خط آهن كشور به طول هشت و نيم كيلومتر بين تهران شهر ري، حرم حضرت عبدالعظيم(ع) راه افتاد كه به ماشين دودي معروف بود و تا سال 1339ش [1960م] نيز كماكان فعاليت مي‌كرد. در طي همان سالها ناصرالدين شاه دستور راه‌اندازي ماشين اسبي يا ترامواي شهري را داد كه در مناطق مركزي و جنوبي تهران روي ريل كار مي‌كرد. سرعتش بسيار كم بود و دار سال 1308ش نيز بلديه [شهرداري] حكم تعطيل و جمع‌آوري ريلهاي آن را از خيابان داد.

ورود اولين خودرو به ايران‌

درباره سابقه اختراع اتومبيل به همين اندازه اكتفا مي‌كنيم كه اولين وسيله خودرو ظاهرا همان بود كه در 1769م به دست نيكولا ژوزف كونيو در پاريس ساخته شد و سه چرخ داشت و با بخار كار مي‌كرد. ديگ بخاري در جلو داشت، و سرعتش حدود 5 كيلومتر در ساعت (كمتر از اغلب كالسكه‌ها) بود. سپس با اختراع موتورهاي درونسوز، انقلابي در خودروسازي رخ داد.‌

گويند ورود اولين اتومبيل به ايران سوغات نخستين سفر فرنگ مظفرالدين شاه بود كه براي خودش يك دستگاه (يا به قولي دو دستگاه) اتومبيل فرانسوي و احتمالا خريد و آورد. اين خودرو در سال 1279ش [1900م] به كشور وارد شد؛ ولي چندان توجه به آن نمي‌شد و بيشتر جنبه تفريحي و تفنني داشت. اتومبيل كه در 1885 به بازار جهاني آمده بود، تا سال 1914م، يعني آغاز جنگ جهاني اول جنبه اشرافي داشت يا بهتر بگوييم بازيچه‌اي اشرافي بود! متاسفانه اتومبيلي كه اشاره شد، يعني اولين اتومبيلي كه به كشور ما وارد شده در سال 1286 ش در سوءقصد نافرجامي كه به محمدعلي شاه شد، كاملا از بين رفت و منهدم شد.‌

قديمي‌ترين اتومبيل سلطنتي موجود در ايران كه هم‌اكنون در (موزه ماشين) در جاده مخصوص كرج قرار دارد، يك رولزرويس مدل 1922 و متعلق به احمد شاه قاجار است. احمدشاه كه در زمستان سال 1301 ش از سفر فرنگ به تهران برمي‌گشت، از اين رولزرويس استفاده مي‌كرد. او علي‌رغم اينكه در آن سالها جوان بود، ولي اضافه وزن زيادي داشت و از مشكلات جسمي مزمني نيز رنج مي‌برد، ولي به دليل بد بودن مسيرهاي عبور، مجبور بود قسمت‌هايي را پياده طي كند و آن ماشين فقط مي‌توانست با زحمت و بي‌سرنشين و احتمالا با هل دادن و به اسب بستن از بعضي نقاط صعب‌العبور بگذرد! اجازه بدهيد اضافه كنم اولين كسي هم كه در مسافرت، شب را در ايران در اتومبيل خوابيده و به صبح رسانده، همين احمدشاه است كه نقل شده در جاهايي به دليل نامساعد بودن و كثيف بودن مسافرخانه‌ها، شب را علي‌رغم سرماي زمستان در ماشين به صبح رساند و در ضمن بايد توجه داشت كه ماشين‌هاي آن دوره بخاري هم نداشتند.‌اما قديمي‌ترين خودرو موجود در كشور يك دستگاه موريس 1912 م است كه متعلق به نظميه (شهرباني) يزد بود.‌

در سالهاي 290 – 1280 ش (1911-1901م) تعداد اتومبيل در تهران بسيار كم بود، ولي در سالهاي 1299 – 1290 ش (1921 – 1911م) تعداد اتومبيلها در تهران و ساير ولايات (شهرستانها) بيشتر شده. سفارت انگليس براي سفير اتومبيلي داشت، عبدالحسين ميرزا فرمانفرما و احمد قوام (قوام‌السلطنه)، كه والي خراسان بود، اتومبيل داشتند، نصرت‌الدوله فيروز، پسر عبدالحسين ميرزا فرمانفرما، شوكت‌الملك علم در خراسان و قوام‌الملك شيرازي اتومبيل‌هايي خريداري كرده بودند و مورد استفاده قرار مي‌دادند.‌

بنزين‌

مرحوم استاد جعفر شهري در تاريخ اجتماعي تهران به حرفه بنزين فروشي كه عوام آن را مي‌گفتند اشاره مي‌كنند. مي‌گويند در ابتدا تعميرگاهها، كه عمدتاً تعميرگاههاي كالسكه بودند و به تعمير اتومبيل روي آورده بودند، بنزين نيز داشتند. در همين‌جا به نيكي ياد كنيم از هموطنان عزيزمان، ايرانيان ارمني كه از ابتداي مهاجرت به ايران به صنعتگري مشغول شدند و پس از ورود ماشين نيز عده‌اي از آنها به حرفه تعمير اتومبيل روي آوردند و همواره از بهترين‌هاي اين حرفه بوده و هستند.‌

بنزين ابتدا در ظرفهاي كم‌حجم و به تدريج در حلب عرضه مي‌شد و در بين راه نيز قهوه‌خانه‌ها آن را به مسافران عرضه مي‌كردند. بنزين بيشتر در شمال كشور از روسيه وارد مي‌شد و در جنوب از انگلستان. به تدريج نيز پمپ‌هايي در مناطق مختلف كشور ايجاد شد و به امر فروش بنزين پرداختند.‌

بين‌سالهاي 1295 تا 1300 ش در هر سال حدود صد دستگاه اتومبيل به ايران وارد مي‌شد و بين سالهاي 1300 تا 1305 ش به اين تعداد افزوده شد، به طوري كه واردات هر سال 200 تا 400 دستگاه بود و بعد از اين سال نيز آمارهاي موجود حكايت از ورود هزار دستگاه ماشين مي‌كنند، تا سال 1320 ش مجموع اتومبيل‌هاي در تردد اعم از سواري و باري و كرايه به هفت هزار دستگاه رسيد.

در اواخر دهه 30 صحبت از صد و پنجاه هزار دستگاه در تهران است و در سال 1345 مجموع خودروهاي كشور از ميليون گذشت و با افتتاح ايران ناسيونال (ايران خودرو) در 1343، اين روند شتاب گرفت و امروز آمارها از پنج ميليون خودرو حكايت مي‌كند. با اضافه شدن تعداد اتومبيلها در كشور، نياز به بنزين، تعميرگاه، تعميركار، قطعه يدكي و مخصوصا راننده بالا رفت.‌

رانندگان در آن دوره ‌شأن و جايگاه بالايي پيدا كردند و موقعيتي مثل خلبانان امروز و يا حتي بالاتر براي خود قائل بودند. يكي از آنها، احمد مسير سپاهي است كه ابتدا راننده وثوق‌الدوله (حسن وثوق) بود، بعداً راننده احمد شاه شد و بعد از مدتي راننده رضاخان سردار سپه. رضاشاه كه به سلطنت رسيد، به دليل علاقه‌اي كه به او پيدا كرده بود، او را وارد قشون (ارتش) كرد و به او درجه ياوري (سرگردي) داد. احمد ميرسپاهي پس از مدتي از ارتش بيرون آمد و نمايندگي كارخانه انگليسي را گرفت و حتي نام خانوادگي خود را به تغيير داد؛ يعني شد ! او را شايد بتوان از معروفترين رانندگان كشور دانست كه از رانندگي به جاها رسيد و سري بين سرها درآورد. بعضي از رانندگان آن دوره از اين موقعيت سوءاستفاده‌هايي نيز نمودند و به اغفال زنان و دختران مبادرت مي‌كردند.‌

واژه راننده در 1314 ش مصوب فرهنگستان شد. قبل از آن به يا در گويش عامه مي‌گفتند. بعدها در عصر پهلوي واژه فرانسوي ، جاي را گرفت و تا همين چند مدت پيش نيز كمابيش استفاده مي‌شد. رانندگان آمريكايي، انگليسي، هندي و روس در طول مدت اشتغال ايران در زمان جنگ جهاني دوم رانندگي بسيار زشت و غلطي را در ايران پيش گرفتند كه شايد هنوز ما گرفتار همان خشت كج اوليه در فرهنگ رانندگان باشيم!‌

در سالهاي 1300 ش توجه شركتهاي اتومبيل‌سازي به ايران جلب شد. نخست فورد، سپس شورلت و بيوك كه محصولات جنرال موتورز بودند، در نمايشگاههاي اين شركتها در خيابان چراغ گاز آن روز (چراغ برق بعدي و اميركبير فعلي) عرضه شدند. فوردهايي كه وارد ايران شدند، لاستيك‌هايي توپر داشتند و جعبه دنده (گيربكس) هم نداشتند. اين دو مشخصه اين اتومبيلها را براي شهري مثل تهران كه پر از دست‌انداز بود و شيب متوسطش هم زياد بوده، نامناسب كرد.‌..