Posts tagged ‘مهاجرت’

جمعه ٢٨ بهمن ماه ١٣٩٠

خيلي وقته ننوشتم، تو اين مدت ا. اومد و با ش. و ك. رفتن…امتحاناي ترم يك ارشد رو دادم و نتيجتا واسه نمره اي كه از درس مديريت مواد زائد جامد گرفتم، با دكتر ص. دعوام شد و پايان نامه رو مجبورم با يك استاد ديگه بگيرم…آخه اومده نمره سوم از آخر كلاس رو بهم داده، رفتم اعتراض، ريز نمراتم رو خونده، معدلش بالاي ١٧ است بعد ميگه مراقب بهم گفته شما تقلب كرده بودي ولي چون من شما رو ميشناختم صفر ندادم فقط ٥ نمره كم كردم، به كسي هم نگو، با مراقب هم صحبت نكن!!!…آخه خالي بند، يه چي بگو بگنجه!!!…آخرش هم برگشته ميگه شما چون سركار ميرفتي، نرسيدي خوب درس بخوني!!!…خب يه بهونه مياوردي حداقل، اينايي كه گفتي با هم نميخونه…البته فك نكنين دارم اينجا غر ميزنما، نه به خودش گفتم همه اينا رو!!!…خلاصه داد و بيداد و اومدم بيرون و كاشف به عمل اومد كه آقا معدل كلاس رو تنظيم كرده رو ١٦.٥ و در نتيجه هر يه دختري كه نمره ١٩.٥ ميگرفته، يه پسر از اونور ١٣.٥ ميگرفته و مداركش هم موجوده كه پايين ترين نمره دخترا از بالاترين نمره پسرا بالاتر بود!!!…بعله همچين اساتيدي داريم ما…
اتفاق ديگه اي كه افتاد، تولد سورپرايزي بود كه ش. عزيز ترتيبش رو داده بود و با همكاري م. و ان. و ح. و ال. و ش. و اومدن بقيه جالب شده بود و با سورپرايز بزرگتر ح. و م. حتي عكس هم از اون شب نموند!!!…شب خيلي خوبي بود و بجز زحماتي كه ش. كشيده بود و بسيار خوشحال شدم و افسوس خوردم كه به صورت عالي نتونستيم تمومش كنيم ولي از بعضي جهات هم بهتر شد كه عكس نموند، چون اوضاع تقريبا از هفته بعدش عوض و بهتر شد!!!؛)…
ديگه كنكور ارشد امسال هم برگزار شد!!!؛)…
و فردا هم بچه ها رو دعوت كردم خونمون و به جز بهانه هايي كه خودم بايد شيريني ميدادم، «گودباي پارتي» سومِ ان. هم هست!!!:))…
اصلا اين پست رو نوشتم كه اين يادم بمونه كه قدر پدر و مادر رو اگه ميخوايم بيشتر بدونيم كافيه يه مهموني بگيريم براي ١٠-١٥ نفر و سعي كنيم خونه هم مثل هميشه بمونه!!!:))…يعني واقعاًها…خريد و تميز كردن خونه و غذا درست كردن و همزمان مرتب نگه داشتن خونه خيلي سخته!!!…
به نظرم هر از چندگاهي كاراي بالا رو انجام دادن خيلي براي فراموش نكردن خوبه!!!…
امروز فهميدم پست قبلي رو هم منتشر نكردم، الان دوتاشو با هم ميذارم…بخاطر فيلتر بودن وردپرس، نوشتن اينجا خيلي سخته!!!…

جمعه ٤ آذرماه ١٣٩٠

خيلي وقته خيليا هي مهاجرت ميكنن و خب كم و بيش دلم براشون تنگ ميشه ولي از اونجاييكه بخاطر سربازي اين امكان براي خودم فراهم نبود دغدغه هاشون رو درك نميكردم چون هركدوم ميرفتن برميگشتن بالاخره يا برنامه دارن كه برگردن و ميبينمشون و به نظرم دلتنگي افراد با تكنولوژي امروزي زياد معني نداره ولي ديشب كه تو راه فرودگاه از برج ميلاد عكس انداخت فهميدم دلتنگي براي فضا يعني چي!!!…
ا. هم رفت و اين بار كه ميدونم ديدارمون يه مقداري طولاني تر خواهد بود، بسيار حس دلتنگي بيشتر شده!!!…
اين روزا با وجود توييتر وفيسبوك و بقيه ابزارهاي ارتباطاتي، نوشتن بلاگ يه كم سخت شده…
يعني وقتي ميشه هر ساعت يه خط نوشت، ديگه يه آدم راحت طلبي مثل من حوصله نوشتن روزانه كلي خط يك جا رو نميكنه و واسه همينه كه اينجا اينقدر دير به دير به روز ميشه!!!…
اميدوارم دفعه بعدي كه مينويسم مربوط به رفتن ك. و ش. نباشه و قبلش هم بنويسم!!!:))…

یکشنبه 28 شهریور 1389

امشب بعد 18 روز دومین دوست مهاجرم هم میره (البته از دوستان صمیمی دانشکده منظورمه…) ه. ی عزیز امیدوارم سال خوب و آرومی داشته باشی دور از ما…ببخشید امشب میخواستم بیام فرودگاه که نشد:(…

باز هم یاد جملت افتادم ف. جان که میگفتی قدر داشته هامو بدونم!!!…تو این چند روزه که برای خداحافظی ه. رو میدیدم، هی دلم میخواست که ایکاش یه چندماهی بیشتر بود تا یه سری حرفامو که دوست داشتم در مورد خودم بگم، بهش میزدم!!!…باز هم حسرتِ غفلت!!!…

جای همه ی رفتگان خالیه، منتظریم تا برگردین…

همیشه ز. بهم میگفت دلبستگی خیلی خوبه ولی وابستگی نه، خب همه اینو میدونن ولی چند روز پیش یه تعبیر جالبی خوندم از تفاوت این دو!!!…تفاوت رو با خوراکی بیان کرده بود، گفته بود آدمی که مثلا به آناناس وابسته است فکر و ذکرش اینه که همیشه آناناس باشه و اگه یه موقع نباشه چی میشه و خلاصه عینهو یه معتاد از زندگی روزمره با این خیالات فاصله میگیره حتی اگه یه باغ آناناس یا کارخونه ی کمپوت سازیشو داشته باشه ولی کسی که به همین میوه دلبسته است، زندگیش رو میکنه و میدونه که هر روزی که بخواد میوه هست و حتی اگه هم نباشه میتونه چند روزی رو به امید روزی که این میوه میاد به بازار سپری کنه و به زندگیش میرسه تا روز موعود!!!…(اگه به نظر مثال جالبی نیومد، مشکل از طرز بیان من بود، چون اون متنی که من خوندم خیلی خوب بود!!!د:…)

خلاصه که غرض از نوشتن این مثال خوانده شده این بود که بگم ما به بازگشت همه ی این تیم دلبستیم و منتظرتونیم تا برگردین!!!…هرجا هستین شاد باشین…

پ.ن.:

1.میدونستی یا نه!!!؟؟؟…

2. میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق// ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست!!!...

شاد باشید همگی…

تا بعد؛)…

دوشنبه 22 شهریور 1389

حیف که یک ترم دیگه بیشتر واسه انتخاب واحد نمونده!!!…
اینقدر حال میده آدم جز نفرات اول انتخاب واحد باشه و هر چی میخواد برداره که نگو…دیگه سال بالایی و هم دوره ای ها که نباشن، میشه در عرض 3 دقیقه انتخاب واحد کرد…احتمالا بچه های دانشگاه آزاد زیاد تجربه داشته باشن که درساشون رو تو دو یا سه روز بردارن ولی بچه های سراسری (بخصوص خواجه نصیری ها) که مجبور بودن واسه 12-13 واحد 5 روز برن دانشگاه، میفهمن که انتخاب 16 واحد تو دو روز چه نعمتیه اونم واسه کسی که میخواد کنکور ارشد بده!!!…
خلاصه بعد 8 ترم، این ترم 9ای یه انتخاب واحد بی دردسر و به قولی هلو داشتیم (اکثر 85ایهای باقیمونده) که خودمون هم باورمون نمیشد!!!…

پ.ن.:
1. فردا تو می آیی!!! د: …

2. گرفتن ویزا توی این شرایط مردود شدن توسط سفارت ها واقعا خبر خوشحال کننده ای بود ه. جان، شاد باشی هرجا هستی!!!؛)…

چهارشنبه 10 شهریور 1389

دقیقا ساعت 21:45 دقیقه بود که زنگ تلفنم به صدا در اومد…به تلفن نگاه کردم که ببینم کیه…فرزاد*!!!…
دیروز حول و حوش همین ساعت باهش تماس گرفتم که ببینم رفتنی شده یا نه، که گفت » نه، هنوز هم وسایلم رو جمع نکردم، شاید فردا برم»!!!… تو دلم گفتم همون پنجشنبه میری فرزاد جان، بیخودی هی تو دل ما رو خالی نکن!!! د: … اصلا فکرشم نمیکردم که یهو امشب زنگ بزنی و بگی دارم سوار هواپیما میشم، میرم!!!… اونم کجا، کانادا، برای حداقل یکسال آینده!!!…
میخواستم صبح این کارتی که نوشتم رو بیارم بدم بهت تازه!!! د: … خوشخیالیه دیگه…
همین جمعه شب بود که داشتی میگفتی آدما قدر چیزایی که دارن رو نمیدونن و دیر میفهمن!!!… منم الان فهمیدم که «زمان» خیلی چیزه خوبیه!!!…
البته خداروشکر تو این یه مورد میشه این کارت رو گذاشت برای وقتی که برگشتی، بدم بهت (که همین کار رو هم میکنم…)
خلاصه شوکمون کردی با این رفتنت… اول گفتی 16 شهریور، بعد جمعه گفتی 11 ام میرم، یکشنبه شب با همه خدافظی کردی که دوشنبه 9ام دارم میرم، آخرم یهو امشب رفتی!!!…
فرزاد به قول خودش مثل سیال هست…تعریف عامیانه سیال هم اینه که شکل ظرفی رو میگیره که در اون ریخته میشه یا تنش برشی تحمل نمیکنه، تعریف دقیقترش هم اینه که مادامیکه تحت تنش برشی قرار بگیره به تغییر شکل ادامه میده (اینم برای اینکه بدونین درس میخونم!!!…) البته فرزاد به نظر من کلا هیچ تنشی بهش وارد نمیشه!!! د: …بزنم به تخته… به جرات میتونم بگم توی دوستان تنها کسی که روی منو کم کرده در زمینه ی ریلکسی فرزاده!!!… امیدوارم وسایلتو با خودت برده باشی، حتی اگه مجبور شدی بریزی تو چمدون فقط!!! :)) …
هرچند که به قول خودت دیر پیدات کردم ولی این مدت بودنت خیلی موثر بود تو گروه!!!؛)…
ایشالا که موفق و شاد باشی هرجا که هستی…
دلمون تنگ میشه برات…
بیخبرمون نذار…

*دلم نیومد بنویسم «ف.»!!!…

پ.ن.:
1. ایشالا که کار بقیه دوستان رفتنی هم درست شه… هنوز چندماهی بیشتر از تصمیم به موندم نمیگذره که این حس بهم دست داده که چرا اینقدر سرعت مهاجرت از ایران زیاد شده… ایشالا که همه به زندگی بهتر برسن ولی واقعا من که خودم یه روزی میخواستم برم و در آینده هم بالاخره میرم، الان حسم اینه که واقعا کار درست رفتنه؟؟؟…
یکی از دوستان که یه هفت هشت سالی هم استرالیا زندگی میکرده و بنا به دلایلی برگشته بود، یه بار داشت میگفت وقتی اینجا چندبار جلوی پات سنگ میوفته میشینی فکر میکنی و عقلاً به این نتیجه میرسی که بری، میری اونور احساسات مجبورت میکنه برگردی، برمیگردی یکی دوسال که میگذره روز از نو، روزی از نو!!!…
حالا من نمیدونم اون اولیه از روی عقله یا فکر میکنیم عقله!!!…
البته دوستانی که رفتن و دارن میرن که از تصمیمشون برنگردن چون به هر حال یه تجربه ی مثبته به نظرم ولی برای اونایی که هنوز وارد این پروسه نشدن این سوالات مطرح شد که احتمالا خودشون هم همین سوالات رو دارن که وارد پروسه نشدن!!! د: …
2. راستی ف. جان ایشالا که همونجا سر و سامون بگیری، اقامت هم بدن به همین دلیل بهت!!! د: … (یو کنو وات آیم تاکینگ اِبَوت !!! ؛) …)
3. دکتر شریعتی میگه: «در نهان به آناني دل مي بنديم كه دوستمان ندارند و در آشكارا از آناني كه دوستمان دارند غافليم؛ شايد اين است دليل تنهايي ما!!!…» راست میگه!!!… (برای اونایی که منتظر تایید من بودن!!! د: …)