چهارشنبه بالاخره كنكور دادم، چه كنكوري!!!…بعد از جلسه هركي كه تونسته بود تا آخرش دَووم بياره، فقط داشت از اقوام طراحان ياد ميكرد…به هر حال تموم شد و برگشتيم به زندگي عادي!!!…درسته كه هيچ كار خاصي رو به جز اين شبكه اجتماعي، به طور مشخص كنار نذاشته بودم ولي واقعا به طور عادي زندگي نميكردم، خيلي كارا رو انجام نميدادم، خيلي جاها نميرفتم و يك سري حسهاي بد اومده بود سراغم!!!…حسي كه در پنجشنبه ي هفته ي پيش به اوج خودش رسيد و مطلبي نوشتم كه چون فيل بلاگم تِر شده بود، خوشبختانه منتشر نشد و بعد هم حال و وقت نوشتن نبود تا اينكه امروز ز. يه ايميل بسيار مثبت فرستاده بود كه فهميدم نه مثل اينكه هنوز همون آدم سابقم و دقيقا اون حس ها مربوط به كمرنگ شدن زندگي عاديه پشت كنكورياست!!!…
جدي اين حسه تا حدي بود كه فكر ميكردم بعد از كنكور برم پيش يه مشاوري چيزي!!!:))…كاري كه هميشه فكر ميكنم تا وقتي با خودم و دوستام ميتونم حرف بزنم نيازي بهش نيست!!!…
يك ديگه از دلايل پيدايش اون حس، آشنا شدن با اصطلاحي در روانشناسي به اسم «مهرطلب» بود كه در بلاگ «من و ام اس» خوندم و با اطلاعات بسيار كمي از موضوع يك آن فكر كردم نكنه من همچين شخصيتي داشته باشم كه خدارو شكر امروز فهميدم عمراً…يعني مهرطلب به طور خلاصه و تاجاييكه من فهميدم كسيه كه براي اينكه بقيه ازش ناراحت نشن، هركاري ميكنه و يه جورايي نياز به مهر و محبت ديگران داره و خودش درعذابه از اينكه بقيه رو بايد راضي نگه داره ولي مني كه اصولا نظر كسي -به طور كلي- برام مهم نيست و از صحبت با دوستام و فهميدن نظرشون درموردي كه خودم دوست دارم (اين جمله با جمله قبلي تناقض نداره، نميتونم خوب بيان كنم ولي كلا منظورم از مهم نبودن نظر در اونجا با مهم بودن در اين يكي فرق ميكنه، فكر ميكنم كسايي كه بشناسنم ميفهمن) و يا از توجه به اطرافيان و بودن با اونها خودم لذت ميبرم قبل از اينكه بازخوردي از رفتارم بگيرم، تو اين دسته بندي قرار نميگيرم!!!…فكر كن بخاطر راحتي ديگران در عذاب باشم!!!د:…
گرچه همه ي ما قدري از خصوصيات هر دسته ي روانشناسي رو داريم ولي شدت و ضعف اونهاست كه ما رو در يك دسته قرار ميده و خوشبختانه من حس ميكنم اونقدري از هركدومِ اين خصوصيات دارم كه در هيچكدوم قرار نگيرم و متعادل باشم!!!(البته اگه دسته ي معتمدين به نفس وجود نداشته باشه!!!؛)…)

پ.ن.:
جناب توكا خان نيستاني در نوشته ي آخرش نوشته كه هميشه نوشتن بهترين كار نيست و فعل ها و كلمات گاهي جور نميشه، الان با اينكه به نظرم ميشد نوشت ولي فكر كنم كلمات جور نشدن و حرف زدن با دوستان در اين مورد بهتر بود ولي خب خيلي وقت بود ننوشته بودم!!!…
به هرحال برگشتيم به زندگي عادي با همون افكار و حالات و احساسات عادي:)…
شركت هم رفتم امروز كه با روي باز مواجه شدم كلي، خوشحال شدم كه ميتونم برگردم سركار بعد از غيبت طولاني!!!…
مرسي از ايميلت!!!؛)…
شاد باشيد…