ساعت 10 از تفت راه افتادیم، تقریبا تمام شهرهای سر راه رو توقف داشتیم و ساعت 9 شب رسیدیم خونه…

بعد از دیدن اون همه آثار باستانی زیبا در یزد و مشاهده ساختمانهایی که قدمتشون رو سازمان میراث فرهنگی «پهلوی اول» ثبت کرده بود (قدمت زیادی نداشتن ولی جز آثار ملی ثبت شده بودن)، بازدید از تپه های سیلک با قدمت 8 هزارساله و وضعیت نگهداری اسفبارش، آدم رو ناراحت میکنه…


پ.ن.:
امروز ولنتاین بود…روز عشق در جهان…
مهزاد سوال قشنگی در بلاگش پرسیده و اون هم اینه که : آیا «عشاق نامدار و قدیمی تاریخ مثل ویس و رامین، شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون، هم برای ابراز عشق به هم منتظر والنتاین یا سپندارمذگان بودند؟»…
نمیدونم چرا اگه واژه ی عشق رو گوگل کنید، فقط یکسری وبسایت میاد که همشون غم و غصه ان…
والا تعریف عشق واسه ی من اینجوریه: «عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است»…
حالا چرا من نشانه هایی از یک تجربه یا خاطراتی از یک عشق شیرین در این دنیای مجازی فارسی پیدا نکردم، احتمالا از تنبلی من هست که نگشتم دنبالش!!!…
عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهید// عشق آن است که صد دل به یک یار دهید…
به هر حال ولنتاین مبارک…

3 روز مونده…