Posts tagged ‘چاقی’

پنجشنبه 21 مرداد 1389

چند روز پیش سر یکی از کلاس ها، در حال خمیازه کشیدن بودم که یکی از دوستان یهو برگشت و گفت «داری شبیه بودا میشیا!!!…» روی نگاهش هم به شکم بنده بود البته!!!…خیلی بهم برخورد ولی هرچی فکر کردم که چیکار کنم، دیدم فعلا وقت ورزش کردن رو اصلا ندارم!!!…تازه تعدادی از دوستان تشویق کردن که خوب شدی!!!د:…البته اخوی نظرشون اینه که خوبی این وضعیت اینه که پس فردا بخوای به عنوان کارفرمایی چیزی چک امضا کنی، نیاز به زیردستی نیست دیگه همراهت هست همیشه!!!…
خلاصه بهم برخورده الان، اگه دوباره دیدین هیکل ورزشکاریم برگشت بدونین دلیلش فقط بودا بوده!!!د:…

پ.ن.:
درسکوت دادگاه سرنوشت // عشق برما حکم سنگینی نوشت…
گفته شد دل داده ها از هم جدا // وای بر این حکم و این قانون زشت…

در ضمن تا توانی دلی به دست آور// دل شکستن هنر نمی باشد!!!د:…

پنجشنبه 26 فروردین 1389

میگم عجب معضلیه این اضافه وزن!!!…

یه چند روزیه که تعدادی از دوستان رو میبینم که همگی دچار این مشکل هستن!!!:دی…از قضا دیروز هم که برای عرض تسلیت از دست دادن عزیزی به یکی از دوستان، قرار بود به یه مجلسی بریم من هم به این مشکل بر خوردم!!!:0…بعله این پست یک اعتراف هست به چاقی یا به قول خانم ز. اضافه وزن!!!:دی…
جریان از این قراره که ساعت 6 بعد از ظهر من از دانشگاه برگشتم خونه و میخواستم برای ساعت 7 برم به مجلس ختم، قرار بود ا. و پ. بیان دنبالم و من هم یه چرتی زدم تا بچه ها زنگ بزنن و بیدار شم آماده شم!!!…از قضا ترافیک زیاد بود و زنگ زدن که خودت بیا، دیر میشه، منم بیدار شدم کت و شلواری رو که 2ماهی میشد نپوشیده بودم برداشتم که بپوشم که چشمتون روز بد نبینه…موجبات خنده ی والده ی محترمه با دیدن صحنه ای که شلوار از زانوم بالاتر نمیومد فراهم شد!!!:دی…
خلاصه با یه سر و وضع نابسامانی این مجلس رو رفتیم ولی امروز مجبور شدم برم برای مراسمی که انشالله هفته ی بعد در پیش داریم یه دست کت و شلوار آماده بگیرم که اون رو دیگه نمیشه با هر لباسی رفت!!!…
خلاصه با اینکه میدونم ز. با خوندن این پست کلی خوشحال میشه که اعتراف کردم ولی مجبورم بگم که صبح که از خواب پاشدم رفتم و دوچرخم رو هم بیرون آوردم و دستی به سر و چرخش کشیدم که دیگه ورزش رو بغل کنم به سلامتی!!!:دی…