Posts tagged ‘یزد’

یکشنبه 25 بهمن 1388

ساعت 10 از تفت راه افتادیم، تقریبا تمام شهرهای سر راه رو توقف داشتیم و ساعت 9 شب رسیدیم خونه…

بعد از دیدن اون همه آثار باستانی زیبا در یزد و مشاهده ساختمانهایی که قدمتشون رو سازمان میراث فرهنگی «پهلوی اول» ثبت کرده بود (قدمت زیادی نداشتن ولی جز آثار ملی ثبت شده بودن)، بازدید از تپه های سیلک با قدمت 8 هزارساله و وضعیت نگهداری اسفبارش، آدم رو ناراحت میکنه…


پ.ن.:
امروز ولنتاین بود…روز عشق در جهان…
مهزاد سوال قشنگی در بلاگش پرسیده و اون هم اینه که : آیا «عشاق نامدار و قدیمی تاریخ مثل ویس و رامین، شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون، هم برای ابراز عشق به هم منتظر والنتاین یا سپندارمذگان بودند؟»…
نمیدونم چرا اگه واژه ی عشق رو گوگل کنید، فقط یکسری وبسایت میاد که همشون غم و غصه ان…
والا تعریف عشق واسه ی من اینجوریه: «عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است»…
حالا چرا من نشانه هایی از یک تجربه یا خاطراتی از یک عشق شیرین در این دنیای مجازی فارسی پیدا نکردم، احتمالا از تنبلی من هست که نگشتم دنبالش!!!…
عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهید// عشق آن است که صد دل به یک یار دهید…
به هر حال ولنتاین مبارک…

3 روز مونده…

شنبه 24 بهمن 1388

صبح دوباره ساعت 9 در همون میدان مارکار قرار گذاشتیم و اینبار به موقع رسیدیم…دیشب در هتل صفاییه عده ای از هموطنان زرتشتی پیشنهاد دادن سری به کوچه بیوک بزنیم، ما هم از روی نقشه تا نزدیکیهای اونجا رفتیم و وقتی از یکی از هموطنان یزدی آدرس پرسیدیم سریعا ماشینش رو روشن کرد و گفت پشت سرم بیاین…آقا رضا ما رو برد تا دم در آتشکده و مدرسه ی کوچه بیوک و بعد از اینکه مطمئن شد که کسی در اونجا هست که میزبان ما باشه، خداحافظی کرد و رفت…مردم عجیب و دوست داشتنی هستن این یزدیها!!!…

بازدید اختصاصی جالبی بود از کوچه بیوک، کمی با دین زرتشت و شباهتهاش با اسلام و دیگر ادیان آشنا شدیم…درباره ی زرتشت کم میدونستم…
سری هم به حمام خان و بازارش زدیم…
ظهر رفتیم به سمت تفت و سری به آسیاب آبی اونجا زدیم، بعد از ناهار هم رفتیم به سمت مهریز…دره غربالبیز و دشتی روبروی اون بود که عکسهایی هم اونجا گرفتیم که منجر به آسیب دیدن آی. شد!!!:دی…کلا این روزها عکس زیاد گرفتیم که احتمالا یه جایی پیدا کنم برای آپلودش…
برگشتیم به یزد و چون فردا تولد ن. هست، برنامه ی سورپرایزی رو در بوستان حمیدیا براش ترتیب دادیم…
فردا صبح برمیگردیم به سمت تهران…
پ.ن.:
4 روز مونده…

جمعه 23 بهمن 1388

صبح ساعت 9 در میدان مارکار قرار داشتیم که بریم شهر رو امروز بگردیم و فردا رو که تعطیله بریم خارج از شهر…با وجود اینکه شهر آرام و خلوتیه و ترافیک نداره، ولی ساعت 9 و 20 دقیقه رسیدیم، هم بخاطر دیر حرکت کردن از تفت که 15 کیلومتری فاصله داره تا یزد و هم بخاطر چراغ قرمزهای عجیب این شهر…جالب بود که هر طرف چهارراه که ما بودیم چراغ سبز 20 ثانیه بود و مسیر دیگه 80 ثانیه!!!:دی…

از میدان امیرچقماق و شیرینیپزی حاج خلیفه رهبر شروع کردیم و با پیاده روی در بافت تاریخی از خانه لاریها، زندان اسکندر (مدرسه ضیاییه)، بقعه 12 امام، خانه محمودیها و مسجد جامع و کوچه باغها دیدن کردیم و بعد از صرف ناهار و استراحت بعد از ظهر رفتیم به آتشکده و در باغ دولت آباد منتظر عده ای دیگه از اقوام که میدونستیم به یزد اومدن شدیم و پس از بازدیدی مفصل، به دخمه (گورستان زردشتیان) رفتیم و بعد از کوهپیمایی در غروب، 18 نفری رفتیم به صفاییه…
تصمیم بر این بود که فردا رو بریم به باغ یکی از آشنایان در اطراف مهریز که هم کویر رو ببینیم و هم کوه و برف و باغ و خلاصه چهارفصل که بدلیل بالا بودن تعداد نفرات، و اشاره به در دیزی و حیا گربه، ما 9 نفر بیخیال شدیم و قرار شد فردا رو هم یزد و اطرافش رو خودمون بگردیم تا اون 9 نفر برن و برگردن!!!:دی…
پ.ن.:
واقعا اینجا اکسیژن و آرامش داره، جای همه دوستان خالیه…
5 روز مونده…
دسترسی به اینترنت ندارم اینجا ولی خبر خوبی بهم دادی، خوشحال شدم…

پنجشنبه 22 بهمن 1388

صبح ساعت 6 از خونه راه افتادیم به مقصد یزد… با توقف هایی که داشتیم ساعت 2 بعدازظهر بود که رسیدیم به یزد…شهر قشنگیه، تا حالا نیومده بودم…از اینکه بافت قدیمی شهر رو حفظ کردن خیلی خوشم اومد…

بخاطر اینکه دیر تصمیم به سفر گرفته بودیم در خود یزد جایی برای اقامت پیدا نکرده بودیم و در تفت هتلی رزرو کرده بودیم ولی همسفرهامون که صبح از مشهد،هوایی به یزد اومده بودن و در اینجا ساکن بودن، دنبال محلی داخل شهر میگشتن که نزدیک هم باشیم ولی با وجود این همه هتل در این شهر، همه پر بودند که البته بخاطر عدم هماهنگی تور با هتل، خود همسفران ما هم مجبور شدند در دو اتاق از دو هتل ساکن بشن که بخاطر عوامل فوق، ما تقریبا همه هتل ها و در نتیجه شهر رو در بعد از ظهر دیدیم…
بعد از اینکه در هتل تفت جاگیر شدیم، برگشتیم و دوری هم شبانه در شهر زدیم…آرامش جالبی داره البته بجز در رانندگی!!!:دی…
پ.ن.:
اینقدر خسته برمیگردیم هتل که وقت نمیکنم کامل بنویسم…
6 روز مونده…